|
نوشته شده توسط احمد مسرت
|
|
چهارشنبه ، 24 تیر 1388 ، 07:04 |
|
من من /احمد مسرت/ صحنه نمايش: داخل خانهاي معمولي را دارد چهارپايهاي نيمكت مانند- پنجرهاي ساده در انتها و دري دو طاق- صندوقچهاي و .... سبد ميوهاي در گوشه اطاق ... صداي زن- بس كن مرد همهچي رو به همش زدي. مرد- سعي كن صدات به گوشام نرسه زن- آخه همهي زيرزمينو به هم ريختي كي ميخواد اينارو مرتب كنه مرد با هياهوي زياد، وارد شده و همه نظم خانه را به هم ميزند ظاهراً در پي گمشدهاي است زن كه به دنبال او وارد شده، هاج و واج كارهاي او را دنبال ميكند مرد- من بايد پيداش كنم- ميفهمي- بايد ... (به جستجو ادامه ميدهد) اينجا هيچ چي سر جاش نيست. زن- آخه يه كمي حوصله داشته باش مرد، تو دنبال چي هستي؟- چي سر جاش نيست؟. مرد- يعني تو نميداني؟- اصلاً هر چي ميكشم از دست تو ميكشم، حالا هم ميخواهي حوصله داشته باشم مگه از دست تو حوصلهاي برام باقي مونده. زن- (ليوان آبي به او ميدهد) بابا والله بالله تو اگه بگي ... مرد- بگم چي؟ بگم چي گم كردم- خودم همينجاها يه جايي گذاشته بودم زن- خوب يه ذره آروم بگير، باهم فكر كنيم- حتماً پيداش ميكنيم مرد- (ليوان آب را ميگيرد ظاهراً كمي آرام شده، اما دوباره هيجاني ميشود و فرياد ميزند) آروم بگير- فكر كن- حوصله داشته باش- ديگه خسته شدم ميفهمي؟- خسته ... (آب را پرت ميكند) زن- شما مَردا همهتون سر و ته يه كرباسيد فقط خودتونو ميبينيد، فكر ميكني فقط خودت خستهاي- رخت بشور، چشم- پياز خُرد كن چشم- غذا بپز چشم- بچه رو تَر و خشك كن ، خونه رو مرتب كن، حالا هم كه يه چيزيات گم شده همه كاسه و كوزهها را سرِ منِ بدبخت بشكن. اصلاً ميذارم ميرم كه هم تو راحت بشي، هم من بيچاره كه الكي به توي ديوونه دل خوش كردم (ميخواهد برود) (مرد سيبي برداشته به طرف او پَرت ميكند زن جيغ ميكشد سيب دوم را ميگيرد) زن- آهاي- هاي- هورا- من سيب دامادو گرفتم- ميبرم ميدم بهش انعاممو ميگيرم مرد- (ميخندد) دلت خوشه وا ... دوماد كدومه؟ - انعام چيه؟ زن- (محترمانه سيب را در ظرفي جلوي مرد ميآورد) آقا داماد- شاداماد اين سيب عروسيتون- (ملتمسانه) بِدين انعام منو برم ... مرد- (سيب رو برميدارد) تو هيچ وقت فهميدي چرا رو سر عروس سيب ميندازن؟ راستي چه زود گذشت انگاري ديروز بود ( رو به زن) يادته من ميومدم پشت ديوار خونهتون و الكي داد و هوار ميكردم (زن بالاي نيمكت ميپرد) مرد- (ادامه ميدهد) آهاي كي آشغالورو اينجا گذاشته- مگه شما مسلمون نيستين زن- (از بالاي نيمكت، مثل اينكه از پشت و بالاي ديوار با شنيدن صدا بيرون اومده) چيه چه خبره؟ اِ وا سلام آقا- چيزي شده؟- مشكلي پيش اومده؟ مرد- سْ- سْ سلام- نه بازم يه عده- مثل هميشه ... راستي حالتون چطوره- شما خوبين؟ خيالي نيست- راحت باشين (زن ميخواهد برود) نه- نه ... حالِ داداش اميرتون چطوره؟ خونه تشريف دارن؟ زن (خجالتي)- نه- امشب خيلي دير كرده، پيش پاي شما عبدل اومد خبر داد كه رفتن دنبال كار آقا جبار مرد- اي كه هِي- عبدل بيچاره هم اسير دست اونه مرتيكه قاچاقچي كارش شده اينو اونو دنبال كار خلاف كشوندن و پول رو پول خودش گذاشتن يه بار به عبدل گفتم ولش كن اين جبار بيمعرفتو گفت چارهاي ندارم كار ديگهاي بلد نيستم زندگي سخته هرچي كار ميكنم بازم كم ميارم زن- من دلشوره دارم ترسم از اينه كه داداش امير بخاطر مريضي ساراكوچولو تسليم جبار بشه و ... مرد- نه نه نگران نباشيد آقا امير عاقلتر و زرنگتر از اين حرفاست زن- راستي شما فهميدين بالاخره عبدل با زري خانم آبجي آقا جبار عروسي كرد يا نه؟ مرد- نه بابا عبدل ميگفت در جواب جبار كه ميخواسته خواهر واموندشو بهش غالب كنه گفته ! «عزيزيم سيني- سيني- دولدور وئر سيني- سيني- منيم اؤز ياريم سئوسين آي بالا- نيليرم اوزگه سيني».(تند رقصيده ميافتد) زن- عبدل ... عبدل ... چرا اينوقت شب كوچه- تنها ... مرد- (بلند ميخندد) عبدل كجا بود؟ اين نوكرته- حالا ديگه بزرگ شدين- كوچيكهارو نميبينين. مگه تا ديروز تو همين كوچه باهم بازيِ زدم شكستم بازي نميكرديم (زن در يك طرف- مرد در طرف ديگر مثل بچهها) زدم…..شكستم ....گردو .شكستم بادوم زن-شكستم. مرد-فندق زن-شكستم (وقتي به هم نزديك ميشوند با صداي انفجاري هر كدام به سويي پرت ميشوند). مرد- جنگ است جنگ زن- ديوونههاي زالوصفت- آدمكُشها (زن از سويي و مرد از سويي ديگر دور ميزنند- درگير ميشوند و به هم حملهور ميشوند) مرد- زمين از آنِ من است زن- اين سرزمينِ آبا و اجداديِ من است (در درگيري، مرد در گوشهاي ميافتد و زن فاتح است) مرد- در اين سو، شيون و زاري انسان زن- و در اين سو، هلهله و شادي هر دو باهم :و روزي ديگر مرد- من برترين نژاد روي زمينم جايگاه من اوج قلههاست زن- گنج و ثروت و فضيلت دنيايي از آن من است ابهت من به وسعت درياهاست {دوباره درگير ميشوند. اين بار زن شكست ميخورد و مرد فاتح} زن- فغان از گلهاي شكفته، امان از جور ظالم، اين تنهاي بيسر، و اين سرهاي بيتَن، دستانِ بريده پاهاي شكسته- مادران فرزند از دست داده، زنان شوي گمكرده- كودكان اسير و آواره ... و دختركان معصوم. اي خدا ... مرد- چه مستي دارد شراب فتح و پيروزي- (قهقه مستانهاي دارد) آهاي چراغاني كنيد- پايكوبي كنيد و برقصيد و گلافشاني كنيد. مرد و زن (هردو باهم): كه انساني، انسان ديگر كشته است. آهاي انساني، انسان ديگر كشته است. مرد- شما را چه شده است كه ميدان نبرد بزرگ را كه خفته در نهانتان است نميبينيد و تيغ بر هيولاي درون نميكشيد كه اگر آن كَشيد ديگر اين نكُشيد و خوني نريزيد زن- شما را چه شده است كه ندانيد برتري به زمين و گنج و نژاد نيست مرد- آهاي اي انسان زن- آهاي اي انسان هردوباهم- اي خليفه خدا آيا زمين از آنِ خدا نيست آيا آسمانها از آن خدا نيست آيا مالك ارض و سما الله نيست (رفته رفته صدايشان آرام ميگيرد) (سكوت، صداي پايي نزيكتر شده و رد ميشود) مرد (آرام و رو به زن) رسول كجاست؟ پسرمونو ميگم- خيلي وقته خونه نيومده. زن- عجب شبي شده امشب. مرد پير شدي پير- قاطي كردي- همين امروز فرداست كه بيان ببرنت ديوونه خونه ... مرد- ديوونه خونه؟(زن اداي ديوانه ها را دارد) زن- آره يادت رفته يه بار بردنت؟ رئيس ديوونه- اون قهرمان بوكسي كه ميگفتي هنوز فكر ميكرد قهرمانه ... اون دخترك سيب به دست با يه گل سرخ همه تونو گول زد؟ مرد- ديوونه خونه كجا بود زن... اونا خيلي عاقلتر از شماها بودند كه خيلي هم ادعاتون ميشه فقط، فقط اونا...اونا... تشنه يه ذره صداقت و محبت بودند همين ... زن- كه اون دختر با اون سيب و گل سرخش ... مرد- پرسيدم: رسول كجاست؟ چرا به جاي جواب، چِرت و پِرت تحويلم ميدي زن؟ زن- داغ دلمو تازه كردي، تو چرا همهچي يادت رفته- مگه يادت نيست رسول رفت دنبال امير پسر حسن دايي؟ رفت اونو برِشگردونه. مرد- ها ... اوني كه ميخواست بره خارجه ... چي شد؟ اومد؟ ديگه نرفت؟ زن- خدايا تو امشبو به خير بگذرون- باز اين مرد زده به سرش. مرد- ها چي گفتي؟ رسول هم با اون رفت؟ اي پدرسوخته سرِپيري منو تنها گذاشتي و رفتي؟ زن- نه مرد- نه ... رسول پسر من- گلِ من- برگشت- امير پسر حسن دايي رو هم با خودش آورد. مرد- پس كوش- كجاست؟ زن- (پشت به مرد) آخه من چطوري يادش بيارم كه رسول تو يه تصادف مُرد- قلبمو سوزوند- جيگرمو آتيش زد- داغشو به دل همه گذاشت- ديگه رسولي وجود نداره. (صدايش را بغض گرفته است) مرد- (عصباني) گفتم كجاست؟ (زن گريه ميكند)- رسولو ميگي؟ مرد- رسول ديگه كيه؟ اوني كه گمش كردم- اوني كه نميدوني كجا گذاشتيش. زن- من يا خودت؟ چرا نميخواي باور كني كه پير شدي؟ فراموشي گرفتي! عقلتو از دست دادي. مرد- (عصباني او را چند دور دنبال ميكند) من پير شدم؟ من ديوونه شدم؟ من عقلمو از دست دادم؟ زن- چرا امشب همه چيز يه طور ديگه است؟ (مرد با طنابي زن را ميگيرد) زن- اين كلاف ريسمان براي چيست؟ مرد- ميخواهم با آن بازي كنم. زن- توي اين هير و ويرِ سردي هوا؟ زده به سرت مرد؟ شوخي عمرِ آدمو شيرين ميكنه، اما هر كاري وقتي داره و جايي مرد- وقتي زن آدم افسارگسيخته شد، مرد هم نيمهشب توي اين هير و ويرِ سرماي زمستون شوخياش ميگيره- دوست داره بازي كنه (مثل اسب او را هِي ميكند) دعاي مرگت را بخوان زن. زن- نه ... نه ... تو ناكس نيستي تو با وهم و خيال دستت را به خون آلوده نميكني تو ميداني ظن و گمان دشمن آدمه- تو قَسمت را زير پا نميذاري مرد- من هيچ قَسم خوردني را بياد نميآرم، من بايد قسم ميخوردم كه مبادا دست زني را بگيرم كه به روباه هم نيرنگ ياد ميده. زن- اين من بودم كه بايد قسم ميخوردم كه دستمو توي دست تو نذارم. مادرم وصيت كرده بود مبادا زن مردي بشي كه پدرش بيل بر زمين انداخته و تفنگ بر دوش گرفته باشه. مرد- وقتي نه زميني در كار باشه و نه آب، ديگر بيل به چه كاري ميآد. تو به خاطر يه چارديواري، يه تكه نون، دستتو توي دست من گذاشتي حالا چِل چِليات گل كرده و سر به هوا شدي. زن- خشم و نفرت جلوي چشاتو گرفته مرد مرد- بگو رازت فاش شده زن، آره يه راز تلخ، راز يك خيانت زن- تو شب پيش از عروسي قسم خوردي كه تا جان در بدن داري، دلم رو كه به دستت سپردم درست نگاه داري، و روزي هم كه آخرين نفسامو ميكشم نگذاري ناشاد جان بدم. مرد- (ميخندد) مسخره است. شب پيش از عروسي داماد خيلي دوبيتي ميخونه كه از آفتاب تا آفتاب ديگر نقش بر آب ميشه. اي كاش به وصيت مادرت عمل ميكردي تا امشب مجبور نشم به جرم خيانت با اين كلاف ريسمان خفهات كنم. زن- تو اين كارو نميكني مرد! تو را به خداي بيگناهان قسم مرا به حال خود بگذار تا اگر گناهي داشتم خود به حال خود بميرم و اگه بيگناه بودم دست تو به خون بيگناهي آلوده نشود. مرد- (آرام آرام دستانش شُل ميشود- نور فلاشر، صداي رعد و باران): من گم شدهام. گم ... (بلندتر) نه من گم كردهام (ادامه صداي رعد و برق) زن- چي رو؟ مرد- خودمم نميدونم- خودمم نميدونم- هميشه فكر ميكردم پيش خودمه اما اون گم شده و من تنهام خيلي ام تنهام ببينم تو چيزي گم نكردي؟- (رو به تماشاگران) شما چي (در سه جهت) خوش به حال اونايي كه هيچ چي گم نكردن. ولي همه گم كردن- من گم كردم- تو گم كردي- عبدل گم كرده- حسن دايي گم كرده- مظفر گم كرده- سارا جون سه ساله گم كرده- همه ... همه ... (ميافتد) زن- اين جوري خودتو از بين ميبري مرد. فكر منِ تنها و بيكس رو نميكني- تو رو به جد آقا سيد آروم بگير مرد- (ادامه ميدهند) اونا هم گم كردن اونايي كه ميجنگن گم كردن، اونايي كه صلح ميكنن بيشتر گم كردن، خودتونو گول نزنين شماها همهتون گم كردين نميخواد دروغ بگين (شديدا سرفه دارد) من دارم خفه ميشم كمكم كن- (با شتاب) كمكم كن پيدا كنم تو را جون هر كي كه دوستش داري- تو رو جون اوني كه گمش كردي. زن- ببين (سيب را بالا انداخته ميگيرد)- يه فكري- يه سيب وقتي از بالا به پايين ميافتد هزار چرخ ميزنه- از اون لحظه كه پيشت بود تا اون موقع كه ديدي و بعد گمش كردي، باهم يه دوره كنيم- باشه؟ (مرد ساكت). زن - ما دوتا بچه بوديم توي يه كوچه بنبست مرد- توي يه كوچه بنبست- ها ... آره ... آره. ادامه بده. زن- بعدش روزها و شبا گذشت و ما بزرگ شديم مرد-ما بزرگ شديم زن- - بزرگ شديم و بزرگتر (زن خجالتي- صداي موسيقي- مرد دور زن آرام ميرقصد و دور ميشود) زن ادامه ميدهد: تا چشم وا كرديم رسول به دنيا اومد يه پسر كاكلزري- خوب و مؤدب- زرنگ و باهوش- زبان زد كوچيك و بزرگ. مرد- زبان زد كوچيك و بزرگ. آهاي رسول، پسر حسن دايي رو برگردوندي خودت كجا رفتي بچه؟ زن- حالا گوش كن. بعدش كه آبا از آسياب افتاد همهي شغلها كساد شدن تو رفتي پيش يه گوركن.. سنگتراشي ... مرد- سنگتراشي؟ آره. آره سنگتراشي- پيش اون گوركن شَلِ عوضي، كوركوري، بدبخت كارش شده بود آمار مردههارو گرفتن. زن- خوب، گوركن بايد هم آمار مردهها رو بگيره. مرد- آخه اينقدر غرق اينو اون بود كه فكر نميكرد يه روزي خودشم رفتنيه؛ آره همه رفتنين زن- نكنه پيش اون جا گذاشتي؟ مرد- اتفاقاً ... ها ... آها ... يادم اومد يه روز اونجا پيداش كردم ولي از بس اون شَلِ كور چشم اعصابمو به هم ريخت كه ... زن- چرا؟ مرد- آخه ميگفت ميرزا سالم اول ميميره- (ميخندد) منهم ميگفتم پدر ميرزا سالم. (از زن فاصله ميگيرد و داد ميزند) پدر ميرزا سالم (زن نقش گوركن را دارد) زن- ميرزا سالم مرد- پدر ميرزا سالم زن- ميرزا سالم (درگير ميشوند ايستاده هر دو ميخندند) زن- اصلاً گور باباي هردو- اصلاً كسي نميخواد بميره- مرد- ديوونه. هيچ ميدوني اگه هيچ كي نميره چي ميشه؟ زن- خوب چي ميشه؟ مرد- جمعيت زياد ميشه. زن- خوب بشن. مرد- اون وقت نون واسه خوردن پيدا نميشه- همه از ديوار هم ميرن بالا و اونوقت (اسلحه ميكشد و شليك ميكند) يكي ميافته ميميره- جنايت- ميفهمي جنايت پشت سر جنايت. (فرياد ميزند) جنايت- جنايت. (زن تلاش دارد او را آرام كند) زن- (اين بار او با ريسمان مرد را گرفته): خدايا به دادم برس. خدايا خودت كمك كن. خدايا ... مرد- اينقدر خودتو ظاهرالصلاح نشون نده زن، تو هم مثل اون شيطون فرشته مانندي هستي كه ميخواهي برا نماز بيدار كني ولي اينقدر مُخمو كارمي گيري تا وقت نماز بگذره و اونوقت بشيني به ريش منِ پشيمون بخندي. زن- نه فايده نداره- امشب ريسمان گره كور خورده است، (او را رها ميكند) خوب ادامه بده- رفتي سنگ تراشي ببينم اونجا جا نذاشتي؟ مرد- دِ بيا. من اونو جا نذاشتم كه، اون منو جا گذاشته! همهي اينهايي كه گفتي بوده، ولي اون نيست. آب شده رفته زمين- باد شده رفته هوا ... هواي مهگرفته- مه اين هوا دلمو گرفته زن. تو نميخواي كمكم كني- ها ... (زن ساكت است) دِ لامذهب يه چيزي بگو، (با وسايل خونه آروم ور ميرود) خوابم هم پركشيده رفته نوك قلهي قاف، مغزم سوت ميكشه، خدا سرِ هيچ گبر و مسلموني نياره ولي نه...... اگه پيداش كنم - بد درديه،.. اوهوي زن. زن- (انگار از خواب پريده) باز چي شده- پيداش كردي- آخه اين چيه كه خودت هم نميدوني كجا گذاشتيش، دلم ميخواد نذر كنم تا هرچه زودتر پيداش كني من ديگه دلشوره دارم،يواش يواش نگرانت ميشم. مرد- مگه تو خودت پيدا كردي كه نگران مني؟ زن- چي رو؟ مرد- هيچي- هيچي ولش كن. زن- (حالت دلسوزانه دارد) ميخواي برات قصه بگم خوابت ببره، ها؟ مثل اون روزها، مثل اون روزها كه مادر بزرگت قصه ميگفت و خوابت ميكرد. خودت تعريف ميكردي، يادته؟ مرد- قصه بگي، برو بابا دلت خوشه، اون وقت كه مادربزرگ قصه ميگفت و من لالا ميكردم گذشت اون موقع من بچه بودم چيزي پيدا نكرده بودم چيزي گم نكرده بودم ... زن- بابا به پير به پيغمبر حالاش هم چيزي گم نكردي- خيالاتي شدي (بالش ميآورد) بيا- بيا سرتو بذار تا من هر قصهاي كه دوست داري برات بگم، قصه من حال ديگهاي دارهها! اميرارسلان نامدار. مرد- اميرارسلان نامدار؟ زن- ليلي و مجنون مرد- ليلي و مجنون ؟؟ زن- اصلي و كَرَم مرد- اصلي و كرم ؟؟؟ زن- فرهاد و شيرين مرد- فرهاد و شيرين ؟؟؟؟ (هر بار صداي مرد بلندتر از زن ميشود) زن- خانچوبان و ساراي مرد- خانچوبان و ساراي؟؟؟؟؟ زن- قصه هفت شهر عشق مرد- قصه سرگشتگي زن- قصه پير و پري مرد- قصه غصههاي من، ملك محمد- ملك جمشيد، بس كن ! خستهام از يكي بود يكي نبود، حالاش هم يكي هست و يكي نيست. مذهبتو شكر زن، اينجوري كمكم ميكني- تو ميخواي خوابم كني؟ مگه تو نميداني من همينجوريش هم مثل خوابرفتههام. زن- ميخواي برات اسپند دود كنم. (تند تند اسپند آماده ميكند) مرد- (بلند ميخندد) زن مگه من مريضم يا چشمم زدن كه ميخواي اسپند دود كني. زن- پس چه مرگته آخه- ديوونه ام كردي- منو نيگا كن قيافهام مثل مردهها شده، چيكار واسم كرديها؟ النگو.. دسته دسته، سينهريز.. طبق طبق، لباسهاي گل منگولي و رنگ و رنگ ..گنجه گنجه ... مرد- خودمم نميدونم يكي ميگفت هركي پيداش كنه، ديگه تمومه- غم هردو عالم فراموش ... تصورشو بكن غم هردو عالم فراموش ... بيخودي نيست كه من دنبالشم. زن- آره جون خودت، تو يه لحظهات هم بيغم نبوده- تازه .. مدتيه كه بيكاري، برا همون زده به سرت مرد- برو بينم زن من دلِ كار دارم كار دلِ پيدا نميكنم. زن- تو اگه دل داشتي ... مرد- راستي كار من چيه؟ از وقتي كه چشم وا كردم سگدو زدم يه روز شاه شدم يه روز نوكر؛ يه روز عبدل بودم يه روز مظفر؛ يه روز خوشبخت يه روز يه فلكزده بدبخت؛ همهي اينها بودم و اما نبودم زن؛ يه روز هم رفتم تو دل جمعيت و معركه گرفتم آره معركه (دايره ميزند زن هم همراهيش ميكند) مرد- جمال علي- كمال محمد صلوات زن- چشم حسود كور- گوش بخيل كَر- مرشد امروز حكايتي تازه داره- آهاي مردم جمع شين مرداش به مردي علي، زناش به عصمت زهرا صلوات.
مرد- آهاي مردم، نقال، دلش پره، پر از دردهاي توي قصهها، پر از شادي دل بچهها، پر از جنگ و جداله، پر از صلح و صفايه..... اوني كه ميخواد با حكايت مرشد بره تو دل تاريخ، اول شمع مارو روشن كنه،( زن كاسهاي دست گرفته و دور مي زند.) مرد (افتاده)- زن- پا شو مرشد پاشو- مردم همه جمع شدن اينجا- زشته- حكايتو شروع كن. مرد (فرياد ميكشد) نه- نه- من بهت گفتم كه خستهام، نقل حكايت دل ميخواد زن، دل عشق ميخواد زن، عشق هم بايد همهچيزش حاضر و ناظر باشه، اصلاً ما چرا بايد حكايت گذشتهها رو بگيم تا كي رستم و اسفنديار؟ تا كي اميرارسلان نامدار؟ چرا حكايت خودمونو نگيم؟ بس كن زن. چند بار بگم من گمش كردم- ميفهمي؟ گمش كردم (ميافتد) زن- فكر ميكني كاري از من ساخته است ديوونهي احمق پيشوني نوشت من و تو و امثال من و تو همينه و بس- به خيالت اگر همهي دنيارو هم پيدا كني- ديگه مشكل حلّه؟ ... كور خوندي بابا. كور خوندي. زندگي همهاش بازيه و ماها هم همه بازيگراش- اينو خودت يادم دادي. مرد- (انگار چيزي يادش اومد)- بازي؟! (تبسم تلخي دارد) آره بازي. مرد (بشكني ميزند و ميرقصد) آي بازي بازي بازي- بپا يه وقت نبازي – بازي اشكنك داره سر شكستنك داره- بشكن بشكنه بشكن (اداي حاجي فيروز را درميآورد) زن- من نميشكنم. مرد- بشكن ....اونجا كه ميرم يار گله داره- اينجا كه ميام يار نميذاره- بشكن بشكنه ... بشكن. حاجي فيروزه بشكن- سالي يه روزه بشكن(دور زن حلقه ميزند). در سايهي ايزد تبارك عيد همگي بود مبارك - ارباب خودم بزبز قندي- من رو ميبيني چرا نميخندي، من رو ميبيني چرا نميخندي ابراب خودم مثال امسال .. امسال هم شدش مثال پارسال. (پيش زن زانو ميزند) در سايهي ايزد تبارك عيد همگي بود مبارك (دست دراز ميكند تا عيدي بگيرد) زن- مبارك! آهاي مبارك مرد- (مثل سياه رو حوضي) بل بل بله قربانت گردم چرا داد ميزني؟ زن- من كي داد زدم مبارك ؟ مرد- ببشخين ببشخين (به سر خودش ميزند) اي مبارك پدرسوخته خانم داد نزدن كه، خانم (با دستش باد ميزند) باد زدن زن- مبارك! آهاي مبارك مرد- جان مبارك زن – ( مكارانه و لطيف تر) مبارك مرد – (صداش مي لرزد)ج ج ج جان م م م مبارك زن- شنيدم ارباب زير سرش بلند شده؛ داره بهم خيانت ميكنه؛ كمكم ميكني تا پتشو بريزم رو آب مرد – پتوشو بريزيم روي آب؟؟ زن – پتشو بريزيم روي آب مرد – حالا زير آب يا روي آب زن –نگفتي ...كمكم مي كني ؟؟ مرد- والاحضرت- جنتمكان- خلدآشيان- شاه شاهان، اي خورشيد عالمتاب، كَرَم نما و فرود آي كه خانه خانه توست (تسليم اوست) زن- حرفاي قلمبه سلمبه ميزني مرد، فلسفه ميبافي؟ مرد- فلسفه، وا چه حرفا (اداي زنانه دارد) (جدي ميشود و گويا تدريس ميكند) اصولاً فلسفه يعني 3 صفحه. زن- فلسفه 3 صفحه؟ مرد- بله بله فلسفه اوچ صفحه و اما صفحه اول استاد ميداند چه ميفرمايند و شاگرد ميفهمد چه ميشنود. زن- و صفحه دوم. مرد- و صفحه دوم فيلسوف جان عزير درك ميكند فرمايشات خويش را اما ... اما شنونده مخش تاب برميدارد (تا زن ميخواهد بپرسد) مرد- و بشنو از صفحه سوم كه نه گوينده ميداند چه ميگويد و نه شنونده قادر به درك آن است (هردو ميخندند) مرد- چي داشتيم ميگفتيم- كدوم صفحه بوديم زن-كدم صفحه؟ ... مرد- آها زندگي بازيه و ما بازيگراش زن- آفرين- آفرين- تو اصلاًٌ بازيگر بودي بازيگر تماشاخونه- ببينم.. پيداش كردم گمشدهتو يا نه؟! مرد- من بازيگر بودم؟ دلت خوشه بابا، تو اين دنيا همه بازيگرند، ميفهمي؟ همه. با شادي يكي الكي خوش ميشن با غم يكي ديگه دروغكي شيون و زاري به پا ميكنن- فقط يكي نيست به اينا جايزه بده (هردو ميخندند) زن- ميخواي 20 سؤاليش كنم. جانداره؟ مرد- نميدونم. زن- بيجانه؟ مرد- نميدونم. زن- خوردنيه؟ مرد كلاف شده زن – تو جيب جا ميگيره؟ مرد- نميدونم- نميدونم- نميدونم (پشت به صحنه نشسته است) زن- ببين خونتو خراب نكن- منم كمكت ميكنم پاشو باهم بگرديم- پاشو زانوي غم بغل نگير- يواش يواش احساس ميكنم من يه چيزي رو گم كردم اما نميدونم چي- تو ميدوني من چي گم كردم ؟ مرد- كل اگر طبيب بودي- سرِ خود دوا نمودي. ببينم فقط من و تو بگرديم؟ زن- يا بسمالله! مگه غير از من و تو كس ديگهاي هم اينجا هست؟ راستش خوب كه نگاه ميكنم ميبينم من هم از همون اول يه چيزي گم كردم اما روم نميشد بهت بگم اصلاً ميترسيدم به زبون بيارمش مرد- ترس از چي؟ زن- از اينكه همه بهم بگن ديوونه شدي، ترس از گم شدن دوباره در هزارتوي هزارلاي تاريكيها ( نور مي رود) مرد- پس تو هم؟ زن- من و تو همهچي رو باهم شروع كرديم باهمم راه ميافتيم بيهيچ هراس از سرزنش كسي؛ بيهيچ هراس از سختي راه مرد- به اميد شيرينيِ يافتن؛ با آرزوي فراموشي غم هردو عالم زن- پاشو مرد، پاشو چرا معطلي ( مرد مايوس) مرد- آخه همه گم كردن- يكي ميگفت هر كي پيداش كنه. ديگه پيدا كرده- غم هردو عالم فراموش- فكرشو بكن اگه همهي اونايي كه گم كردن مثل تو روشون نشه چي؟ يا مثل تو بترسن چي؟ زن- هركسي كار خودش- بار خودش آتيش به انبار خودش- پاشو (هر كدام سويي ميروند) مرد- تو مطمئني دلشو داري؟ زن- همين قدر ميدونم كه دنبال گمشده بايد گشت؛ بايد رفت؛ مرد- آره آره بايد رفت، تو واقعاً دلشو داري؟ زن- من كه تنها نيستم تو هم با مني. مرد- آهاي هر كي گم كرده و دلشو داره پاشه و راه بيفته و بگرده هردو باهم (هي ... هوي ...هاي...) در جهات مختلف با حركات موزون و دو صدايي ميخواندند. (سياه و سفيد پوشان ميآيند حركاتشان كند است حضورشان اندكي طولاني) آواز(چاووشخواني): در اندرون من خستهدل ندانم كيست. هر دو باهم (هي ... هوي ...هاي...) آواز: كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست هردو با هم: هي هي هي- هوي- هوي- هوي. هاي- هاي- هاي ... (رفته- رفته صدايشان بلندتر ميشود) آوازي از پشت صحنه پخش ميشود. آواز- من ملك بودم و فردوس برين جايم بود (چراغ خاموش است آن دو با چراغ قوه هم ديگر را نشانه رفتهاند) (آرام ميخوانند): هي هي هي – هوي هوي، هاي ها ... آواز: آدم آورد در اين دير خراب آبادم آواز: از كجا آمدهام آمدنم بهر چه بود (هردو ميخوانند: هي- هي- هي،هوي- هوي- هو .. هاي- هاي- ها...)(انتهاي صحنه در نقطه بالا نوري روشن است زن و مرد هر كدام از سويي با حركات موزون بطرف نور) هردو با هم: هي هي هي- هوي- هوي- هوي. هاي- هاي- هاي ... زن- ما به فلك بودهايم مرد- يار ملك بودهايم آواز: به كجا مي روم آخر؟- به كجا ميروم آخر؟- به كجا ميروم آخر؟ ... ننمايي وطنم. ( بلندتر و بلندتر چند صدايي ميشود) زن- خود ز فلك برتريم مرد- و ز ملك افزونتريم (هردو باهم: زين دو چرا نگذريم ... ) (چند صدا از بيرون) منزل ما ... منزل ما ... منزل ما كبرياست زن و مرد: (افتادهاند- دستي بسوي نور دارند. صدايشان از اوج به فرود ميآيد و با آواز قاطي ميشود) هي. هي. هي. هوي. هوي. هوي. هاي. هاي. ها ... (نور سبز بر روي هر دو افتاده و صداي بارش باران شديد) (قسمت سفيدِ لباس سياه وسفيدپوشان زير نور سفيد رو به صحنه ثابت ميشود)
پايان
احمد مسرت – رمضان 87
|