|
نوشته شده توسط ویلیام سارویان
|
|
چهارشنبه ، 24 تیر 1388 ، 06:59 |
موش،گربه،مرد،زن ویلیام سارویان /ترجمه:محمدرضا قلیچ خانی | |
اشاره:
■ توضيح:
يادداشت سردبير فصلنامه
ما هر دو نمايشنامه را همانطور كه سارويان برايمان فرستاده است چاپ ميكنيم تا بتوانيد دستكاريهاي او، مطالبي را كه حذف كرده و زمان نوشتن هر بخش و قسمتهايي را كه از نو شروع كرده و فضايي را كه هنگام نوشتن در آن قرار داشته است بهطور كامل مشاهده كنيد.سارويان، نوشتن «موش، گربه، مرد، زن» را هنگامي كه براي اجراي نمايشنامه، «غارنشينها» به نيويورك رفته بود آغاز كرد و پس از بازگشت به اقامتگاه خود در «ماليبو»، «سانحه» را نوشت. در «موش، گربه، مرد، زن»، سارويان با طنزي شيطنتآميز معضلي را كه از روز ازل بين زن و مرد، و سگ و گربه وجود داشته است مطرح ميكند؛ و در «سانحه»، غمخواري و همدردي بيش از حدش را، كه بدان شهرت دارد، معطوف دو پسر بچهاي ميكند كه در دامنة كوهي دچار مشكل شدهاند. سارويان مينويسد: «خبر را به تازگي از راديو شنيدم. امروز صبح در روزنامهها خواندم و براي آنها كه دچار سانحه شده بودند دعا كردم. اكنون، همهچيز تمام شده است ولي ياد آن دست از سرم برنميدارد.»
يادداشت سارويان براي سردبير فصلنامه
دو نمايشنامة ناتمام به نامهاي «موش، گربه، مرد، زن» و «سانحه» را برايتان ميفرستم. البته ذكر ناتمام بودن آنها بسته به ميلتان است، هرچند كه ناتمام ناتمام هم نيستند. در انتهاي نمايشنامة «سانحه» مطلبي را با دست اضافه كردهام كه اگر دوست نداشتيد ميتوانيد آن را حذف كنيد.
موش، گربه، مرد، زن
حيوانات روي نيمكت نيمدايرهاي نشستهاند، بازيگران مرد و زن طوري لباس پوشيده و گريم شدهاند كه بتوانند نقش حيوانات و از جمله، نقش مرد و زن را در قالب حيوانات، بازي كنند. يكي از دو بازيگر، لباس مردانه و ديگري لباس زنانه به تن دارد. گربه از روي نيمكت بلند ميشود و چند قدمي جلو ميآيد. موش هم به دنبالش حركت ميكند. حركات و سكنات و نحوة حرف زدن گربه مثل گربهها و موش هم مثل موشهاست. گربه: اگر مردي بدو. موش: واسه چي؟ گربه: خب، واسه اينكه بگيرمت. موش: اِه، زرنگي؟ اصلاً خوشم نميآد يكي بگيرتم. گربه: واسه اينكه بهت آوانس بدم، رومو ميگيرم اينور. بدو! موش: نه، پاهاي تو درازتره. گربه: پس چشم ميزارم و تا ده ميشمرم. موش: نه، اينجا كه جا نيست بدوم. گربه: يك، دو، ... موش: نه، تو خوشت ميآد ولي من بدم ميآد. گربه: سه، چهار. موش: حالا چرا گير دادي به من؟ به سگه بگو بدوه. گربه: كي؟ موش: مگه كري؟ سگه. گربه: منظورت همون دشمن خونيمه؟ موش: به اون بگو. تا ميتونين بزنين تو سر و كلة هم. هي بدويين و همديگه رو بگيرين. اصلاً حال ندارم. فقط دلم ميخواد تو خودم باشم. [سكوت] گربه: تو مردي يا زن؟ موش: مرد. گربه: من زنم. در اين مورد، يعني گربه و موش، زن و مرد، اميدوارم فكري تو كلهات نباشه، يه فكر شيطاني و هرزه. موش: مطمئن نيستم. البته كه فكره دست از سرم برنميداره ولي از شيطاني و هرزه بودنش نميتونم سر در بيارم. گربه: اين فكره برات جاذبه داره؟ موش: جاذبه، آره. براي من شكّي توش نيس. ولي براي تو جاذبهاي نداره، واسه همينم مهم نيس كه براي من هم جالب باشه يا نباشه. گربه: چرا مهم نيس؟ تو يه مردي. موش: مدّتيه كه حالم گرفتهس. گربه: مرد، مَرده. يه مرد، وقتي همچين فكرايي پرجاذبهتر ميشن سر حال ميآد. موش: من كه بهت گفتم جاذبه داره، حتي وقتي حالم گرفته باشه، مثل الان، جاذبه داره، ولي انگار يه چيزي كمه. گربه: چيش كمه؟ موش: خب! فكره به سر آدم ميآد ولي اگه جاذبه نداشته باشه، اگه فقط حال آدمو بگيره، پس غرور من، ريزه ميزه بودنم، تند و تيز بودنم و مردونگيام كجا رفته؟ گربه: اگه تو نخواي كه برام جاذبه داشته باشه كه نميشه. من يه زنم. موش: بين موشها كاملاً برعكسه. اونجا زنها اين كار رو ميكنن. گربه: جدّي؟ موش: آره. گربه: من كه سر در نميآرم. هم مرداتون هم زناتون همه كوچولو و تقريباً يه اندازهاين. موش: فقط تا اون حد با هم فرق داريم كه عملاً بتونيم با هم زندگي كنيم. گربه: ازت خواهش ميكنم اين كلمة زشت رو به زبون نيار. من اصلاً تحمل حرفهاي زشت رو ندارم. موش: فرق؟ گربه: نه. عملاً كي خواست وارد عمل بشه؟ كي خواست عملاً زندگي كنه؟ موش: موشها. گربه: فكر ميكردم فقط آدمها اينطورن. اين مخلوقات فلكزده. موش: پس چرا باهاشون زندگي ميكني؟ گربه: خب، من به هر قيمتي كه شده كنارشون زندگي ميكنم، ولي تو چي، تو هم باهاشون زندگي ميكني ولي دزدكي. موش: عوضش دورو نيستم. گربه: ولي ما هستيم و افتخار هم ميكنيم. [موش دور گربه ميگردد و او را برانداز ميكند.] بالاخره تصميمت چيه؟ موش: نه. گربه: از من خوشت نميآد؟ موش: ميميرم برات. گربه: خب؟ موش: ميشناسمت. گربه: منو نميشناسي. موش: خوب هم ميشناسم. تو گربهاي. ميخواي كه پلكهام رو رو هم بذارم، خودم رو به دست اون فكره بسپارم و وقتي غرق اون شدم و از خودم بيخبر موندم، يه لقمة چپم كني. گربه: به هيچ وجه. موش: دروغ ميگي. گربه: من؟ گربة زاهد؟ محترم و شريف؟ موش: تو دوست داري كه من غافل شم و آبروم بره، اونوقت منو دست بندازي و كيف كني. گربه: اين حرفا چيه؟ خيالات ورت داشته؟ موش: و درست موقعي كه ميخوام تمام اميدم رو از دست بدم، روت رو برميگردوني و وانمود ميكني كه خسته شدي، و با اين كارت دوباره اميدوار ميشم و احساس ميكنم كه هنوز ميتونم فرار كنم و دوباره موش آزادي باشم. ولي تا ميخوام به خودم بيام دوباره گرفتار ميشم، و تو هميشه منو گول زدي، اذيت كردي تا كيف كني. چرا موشها رو ميخوري؟ چرا آدمها رو نميخوري؟ گربه: نميخواي بفهمي؟ اگه نميخواي مثل موشها باهات رفتار بشه، اداي موشها رو در نيار. موش: من موشم، ادا در نميآرم. گربه: حرفهات خندهداره. واقعاً كه خندم ميگيره. موش: تو؟ خنده؟ تو هيچوقت نميخندي. خداحافظ، خداحافظ. گربه: كجا؟ لااقل با هم حرف كه ميتونيم بزنيم. موش: با سگه حرف بزن. [موش سر جايش برميگردد.] گربه: آقا سگه؟ سگ رو به اسب: خوشگله رو باش. گربه: لرد فيدو؟ سگ: آقا سگه، لرد فيدو. ديگه چي؟ گربه: روور.1 اسب: روور. سگ به اسب: لازم نكرده به قيمت خراب شدن من خوشمزگي كني. اسب: خب، ازم پرسيدي ديگه چي، منم گفتم ديگه روور. گربه: اي شاهزاده، ميل دارد تا با تو سخن بگويم. اسب: اي شاهزاده، ميل دارد تا با تو سخن بگويد. سگ: گفتم كه به قيمت خراب شدن من خوشمزگي نكن. اسب: گربه ميخواد با تو حرف بزنه. سگ: ميدونم چي ميخواد بگه. گربه به اسب: بهش بگو كه نميدونه. اسب به سگ: گربه ميگه كه نميدوني. سگ: به گربه بگو من اهل بندهنوازي نيستم. اسب: اون بندهنواز نيس. گربه: پس اهل چيه؟ سگ: آخه همصحبت شدن با يه گربه برام افت داره. من از اون سگها نيستم. گربه: اگه جوابم رو بدي ازت ممنون ميشم. حرفهامو به اسبه ميگم بعدش اونم به تو ميگه، باشه؟ اسب: اون حرفهاشو به من ميگه من هم به تو ميگم، باشه؟ سگ: از كي تا حالا اوا خواهر شدي؟ اون يه گربهس. يه گربة ماده. يه ماده از طبقة ضعيفهها. مگه تو، تو طويله بزرگ نشدي؟ چرا با يك گربه حرف ميزني؟ اسب: خب، واسه اينكه با ادبم. سگ: تو خُلي. حتي از اندازة هيكلت هم خبر نداري، به جرئت ميتونم بگم كه خودت رو حتي بزرگتر از يه موش هم نميدوني. اسب: خب، معلومه كه از يه موش بزرگتر نيستم. من چهار تا دست و پا دارم، يه موش هم همينطور. هيكلمون هم كه مثل همه. سگ: نميتونم باور كنم كه اينقدر خرفتي. اسب: كي از تو خواست كه خرفتي منو باور كني؟ يه چيز ديگه رو باور كن. گربه: آقا سگه؟ سگ: از جلو چشمم دور شو. گربه: منو بگير! سگ: تنت ميخاره؟ گربه: اگه مردي! سگ: حرف دهنتو بفهم ها! گربه: من هم ازت زرنگترم، هم فرزترم، هم بهتر. سگ: حسابتو ميرسم! [او را ميگيرد، بغل ميكند. گربه با تمام وجودش دست و پا ميزند. سگ گردن گربه را گاز ميگيرد و ميبوسد و ولش ميكند. گربه كه از خود بيخود شده ضمن اينكه بالا و پايين ميپرد از سگ دور ميشود و بعد ميايستد.] گربه: اوه، تو چقدر بدي. پرنده: به نظرم كه سگه دوستت داره. گربه: آخه كي ميخواي بفهمي؟ پرنده: چي رو؟ گربه: كه آواز نخوني. مثل خنگها ميشي. اصلاً بهت نميآد. پرنده: كي خوند؟ گربه: تو، همين يه دقيقه پيش در مورد دوست داشتن. چرا سعي نميكني قبل از خوندن يه كم فكر كني؟ فكر كن، فكر كن. پرنده: آخرين باري كه فكر كردم، ديدم كه ديگه پرنده نيستم. وقتي ديدم بال ندارم و روي علفها ميخزم و فش فش ميكنم خيلي جا خوردم! گربه: خواب ديدي خير باشه! خدا همونطور كه ما رو آفريد تو رو هم آفريد. آخه تو رو چه به اين حرفها؟ پرنده: آخه تو رو چه به خدا و اينجور حرفها؟ گربه: بسّه بابا سرم رفت. يه دقيقه هم بذار تو خودمون باشيم. [گربه ساكت ميشود.] مرد سيگاري روشن ميكند: خدا رو شكر كه «چستر فيلدز2» بهم داد، چيز ديگهاي ندارم كه بگم. زن: حتماً چيز ديگهاي داري كه بگي. مرد: نه، فقط خدا رو شكر كه چستر فيلدز بهم داده. زن: آخه چرا؟ «لاكي استرايكس» و «كملز» و «اُلد گُلدز» چشونه؟ مرد: من چستر فيلدز ميكشم. زن: تا حالا هوس كردي سيگارتو عوض كني؟ مرد: نه. زن: اين كارت خيلي دمكراتيك نيست. مرد: به اندازة كافي دمكراتيكه. زن: به نظرم سيگاريهايي مثل تو دنيا رو به خرابي ميكشونن. مرد: بالاخره بايد يكي بكشونه ديگه. زن: ميدونم كه حرفمو واقعاً قبول نداري. مرد: قبول؟ چي رو ميشه قبول داشت؟ زن: همه چي رو. شنيدم كه اگر دنيا رو قبول نداشته باشيم از بين ميره. مرد: كجا شنيدي؟ زن: دقيقاً نميدونم، ولي به نظرم يا از يه شاعر كه صفحهشو گوش ميدادم، يه مرد تو يه بار يا از طوطي خودم. مرد: اسم شاعره چي بود؟ زن: اصلاً يادم نيست. راستش رو بخواي اصلاً نميدونم راجع به چي داري حرف ميزني و مطمئن هم نيستم كه خودم راجع به چي دارم حرف ميزنم. مرد: خفه! زن: من هميشه خيال ميكردم شوهرم يه جور ديگه باشه. يه شوهر كاملاً رؤيايي. مرد: جداً؟ دارم زورم رو ميزنم تا رفتارم رو درست كنم، اميدوارم كه متوجه شده باشي. زن: من هم اميدوارم. مرد: خب، داشتي ميگفتي. يه شوهر كاملاً رؤيايي. زن: كاملاً. مرد: خب، حرفتو تموم كن، باشه؟ بعدش چي شد؟ زن: ولي بهش نرسيدم. مرد: به كي رسيدي؟ زن: ديگه كشش نده، لطفاً. مرد: كي داره كشش ميده؟ زن: به كي رسيدم؟ به تو! مرد: خرابش كردي كه! زن: امان از دست حافظهات، آقاي محترم! با توجه به تقاضاي جنابعالي كه خواسته بوديد بدانيد همسر چه كسي هستيد، براي چندمين بار خاطرنشان ميسازد كه شما همسر زني هستيد كه كنارتان نشسته است. پرل هاربور يادتان نرود. ارادتمند شما خانم دفينگ واتر. مرد: [ميايستد] اين مزخرفات چيه؟ راجع به چي داري حرف ميزني؟ من؟ شوهرت؟ زن: بله، هنوز هم نفهميدي؟ مرد مينشيند: تنها چيزي كه ميتونم بگم اينه كه خدا رو شكر كه چستر فيلدز نصيبم كرد. زن: اينو كه قبلاً هم گفتي. مرد: نميشه چند بار بگم؟ خرگوش: خيلي دوست دارم بدونم كه اينجا چه كار داريم؟ خروس: منظورت كجاست؟ اينجا، همينجا يا كجا؟ خرگوش: منظورم همه جاست. خروس: تو پرهاي من؟ خرگوش: تو، تو پرهاي خودت و منهم تو پوست خودم. خروس: از قرار معلوم فيلسوف هم هستي. خرگوش: كَمَكي. فقط ميخوام بدونم كه چرا پوستم نرمه، نرمِ نرم؟ خروس: چرا نرمي؟ خرگوش: نميدونم. شير هم نرمه ولي اون آرواره و پنجه داره. واي! شير چه خرگوشيه! خروس: تو عمرت فيل ديدي؟ خرگوش: اسمش رو شنيدم ولي خودش رو نديدم. خروس: به نظرم فيل خيلي بزرگ و خيلي سنگينه. خرگوش: راستي چرا تو جمع ما نيس؟ خروس: اون همين دور و برهاست، ولي همينجا نيست، همينجا كه ما وايساديم. خرگوش: خب، پس بذار اينجور بگم: چرا ما همينجاييم؟ خروس: به نظرم بهمون احترام گذاشتن. خرگوش: واسه چي؟ خروس: حتماً بايد دليل داشته باشه؟ خرگوش: پس چي. آدم يا بايد كاري كرده باشه، يا چيزي درست كرده باشه، چيزي شكسته باشه يا لت و پار كرده باشه يا چيزي رو شكافته باشه. خروس: از اين چيزا خبر نداشتم. فكر ميكردم كه به علت ركورد مالي بهمون احترام گذاشتن. خرگوش: چي؟ چيِ مالي؟ خروس: عملكرد پارسال. يه نمونهاش اينه كه من پنجاه و پنج هزار مرغ رو بارور كردم و چه تخمهايي گذاشتن. خرگوش: [دور ميشود] زحمت دادم؟ منظورش چيه؟ مرد: كي با هم عروسي كرديم؟ زن: خودت بهتر ميدوني. مرد: به خدا هيچي يادم نيست. زن: ده ساله. مرد: تو...؟ نه باورم نميشه. آيا تو هموني كه من... مادر بچههام؟ زن: آره، تو كه ميدوني پس چرا خودت رو به اون راه ميزني؟ مرد: شش تا بچه؟ زن: ده تا. سالي يه دونه. يه دفعه چت شد؟ مرد: ده تا؟ بچههاي من؟ زن: مطمئناً منظورت اين نيست كه بچههامون بچههاي ما نيستن؟ مرد: اونها كي هستن؟ كجان؟ زن: گوشت با منه جورج؟! ميشه ديگه بس كني؟ ميدونم كه از زنها انتظار ميره كه جدي باشن ولي بذار بهت بگم كه اين مسئله اصلاً شوخيبردار نيس. اونها كي هستن؟ كجان؟ مرد: فقط پرسيدم، قصد شوخي نداشتم. شوخي؟ عجب! جديتر از اين ديگه نميشه. زن: نكنه ازم ميخواي كه اسم بچهها رو هم بگم و بگم كه چه شكلي هستن؟ مرد: آره بگو. همين مقدار هم كافيه. زن: نه، نميگم. تو عمداً ميخواي منو كوچيك كني. مرد: چطوري؟ من كه تو رو نميشناسم، با اين حال ميگي كه زنمي. ميگي كه ده ساله كه با هم عروسي كرديم و ده تا هم بچه داريم. چطوري ميخواي كوچيكت كنم؟ زن: نقش گاو رو به من دادي و كيف ميكني. نه حامله ميشي، نه بچهها رو تو شكمت اينور و اونور ميبري و بعد از نه ماه اونها رو پس مياندازي. ول ميگردي و هي اون پيپت رو كه بوش حال آدم رو به هم ميزنه پر ميكني و دود راه مياندازي. جورج! من گاو نيستم. من يه زنم. يه زن تو دلبرو كه حالا اتفاقي ظرف ده سال ده تا بچه هم پس انداخته. اين موضوع رو هيچوقت فراموش نكن. مرد: باشه سعي ميكنم. [سكوت]
منبع: فصلنامة CONTACT
1ـ Raver يعني خانه به دوش ـ م 2ـ نام سيگاري است ـ م |
|