|
نوشته شده توسط صادق عاشور پور
|
|
چهارشنبه ، 24 تیر 1388 ، 06:54 |
اشاره:
بازيها:
نمكفروش، خر، كدخدا، حيدر، صفدر، غلام، عباس، گاو، مشدي عباس، مشدي رسول، مشدي ميرزا، مشدي ابوالقاسم، مشدي نصرت
مجلس اول
صحنه: محلهاي در روستا. نمكفروش، سوار بر خر، وارد ميشود و با نگاهي جستجوگر پيش ميآيد تا به در خانه كدخدا ميرسد و دقالباب ميكند. بعد از لحظاتي، كدخدا بيرون ميآيد. كدخدا: بله....؟ نمكفروش: سلام عليكم، كدخدا. كدخدا: سلام عليكم. نمكفروش و كدخدا، به يكديگر دست ميدهند. نمكفروش به جاي بوسيدن، دست كدخدا را گاز ميگيرد و كدخدا فرياد ميزند. كدخدا: واي! چه ميكني؟ (كدخدا دست خود را بشدّت ميكشد.) نمكفروش: ببخشيد كدخدا. من مقداري نمك دارم، مردم اين ده احتياج دارند تا برايشان بياورم؟ كدخدا: بله، بياوريد. هر خانهاي، حداقل ده دوازده من نمك ميخواهد. نمكفروش: (خوشحال) چشم. فردا برايتان ميآورم. كدخدا: باشد، بياور. (نمكفروش، سوار خر شده، ميرود. كدخدا هم به خانهاش مي رود.)
مجلس دوم
نمكفروش دواندوان، وارد ميشود و يكراست، به در خانه كدخدا رفته، در ميزند، كدخدا بيرون ميآيد. كدخدا: چيه؟ چه خبر شده است؟ نمكفروش: دستم به دامنت كدخدا. به دادم برس. گاوم افتاده و بلند نميشود. كمك ميخواهم. كدخدا: آهاي حيدر! صفر! غلام! عباس...! هر چهار نفر حاضر ميشوند. كدخدا: اين مرد، نمك آورده، براي مردم روستا، برويد كمكش كنيد، چون گاوش از خستگي افتاده و بلند نميشود. آن چهار نفر: چشم كدخدا. افراد، حركت ميكنند و ميروند و به گاوي ميرسند كه به روي زمين پهن شده، هر كسي يك جاي بدن گاو را گرفته و مشغول بلند كردن او ميشود. نمكفروش، چشمش به يكي از آنان ميافتد كه محكم دم گاو را گرفته و بالا ميكشد. نمكفروش، چوبدستي را ميكشد و به جان گيرندة دم گاو ميافتد. نمكفروش: دمش را نكش، دمش را نكش. يك نفر ديگر گوشهاي گاو را ميكشد و نمكفروش، عصباني شده با چوبدستي، به جان گيرنده گوش گاو ميافتد. نمكفروش: گوشش را نكش، گوشش را نكش. نفر سوم، شاخ گاو را ميگيرد. نمكفروش عصباني ميشود و به جان او ميافتد و با چوبدستي او را ميزند. نمكفروش: شاخش را نكش، شاخش را نكش. يكي از آنها: پس، چه كار كنيم؟ ما كه به هر جاي گاوت دست ميزنيم، ميگويي دست نزن. نمكفروش: صبر كن تا بگويم. نمكفروش پشت به گاو كرده نمكفروش: كُشد، كُشد، كُشد.... گاو، بلند ميشود و ماغ ميكشد و همگي به سوي خانه كدخدا حركت ميكنند. تا به در خانه كدخدا ميرسند. آن چهار نفر به داخل خانه ميروند و كدخدا بيرون ميآيد. نمكفروش باز هم ميخواهد با كدخدا دست بدهد، وي كدخدا امتناع ميكند. كدخدا: خيلي ممنون. نمكفروش: كدخدا اجازه ميدهيد داد بزنم و نمكها را بفروشم؟ كدخدا: بله، داد بزن. نمكفروش: (بانگ ميزند) آهاي نمكي! آهاي نمك آمده! آهاي نمك آمده! در اين موقع چند نفر ميآيند و نمك طلب ميكنند. و كدخدا اسم و آدرس هر كس را ميپرسد و در دفتر مينويسد و مقداري نمك به وي ميدهد. كدخدا: بيست روز ديگر پولش را جور كن بياور نمكگيرنده: چشم كدخدا. خريداران، به همين ترتيب، نمك گرفته و ميروند و كدخدا يك تكه كاغذ مينويسد و به دست نمكفروش ميدهد. كدخدا: خوب نمكي جان! اين هم بيژك. برو بيست روز ديگر بيا و پولهايت را بگير. نمكفروش: خيلي ممنون كدخدا. خدا شما را عوض بدهد. نمكي، گاوش را هي كرده، ميرود. كدخدا نيز به منزلش ميرود.
مجلس سوم
نمكفروش وارد شده، در خانه كدخدا را ميزند. كدخدا بيرون ميآيد. نمكفروش: كدخدا، سلام عليكم. كدخدا: چه فرمايشي داري؟ نمكفروش: هيچ، آمدم پول نمكهايم را بگيرم. كدخدا: نمك؟ نمك چه؟ نمكفروش: همان نمكهايي كه بيست روز پيش تقسيم كردي بين اهالي ده و گفتي بيست روز ديگر بيا پولش را بگير. كدخدا: برو بابا، خدا عقلت بدهد. من اصلاً تا به حال ترا نديدهام. نمكفروش: حتماً يادت نيست كدخدا. كدخدا: گفتم برو بابا جان. مزاحم نشو. نمكفروش: مزاحم كدام است؟ تو اسم آنها را نوشتي و به آنها نمك دادي. كدخدا: خب، اين طور است، برو در خانههايشان، پولهايت را بگير. نمكفروش: باشد، ميروم. فقط شما اسمهايشان را بخوانيد. كدخدا: كدام اسمها؟ نمكفروش: گفتم آنهايي كه نمك بردهاند. نمكفروش، رسيد را از جيب خود بيرون ميآورد و به كدخدا نشان ميدهد. نمكفروش: اين هم بيژك شما. كدخدا: (جا ميخورد) آهان! حالا يادم آمد. دست به جيب خود ميبرد و كاغذي را بيرون ميآورد و ميخواند. كدخدا: مشدي عباس، ده من. مشدي رسول، پانزده من. مشدي ميرزا، چهار من. مشدي ابوالقاسم، سيزده من. مشدي نصرت، بيست و پنج من .... اينها نمك بردهاند. حالا برو پولت را از آنها بگير. نمكفروش: خيلي ممنون. ميروم بگيرم. نمكفروش حركت ميكند و به در اولين خانه، يعني مشدي عباس ميرسد و در ميزند. مشدي عباس بيرون ميآيد. مشدي عباس: بله، چه ميخواهي؟ نمكفروش: پول ده من نمكي كه بردهاي. مشدي عباس: نمك؟ نمك چه؟ پول چه؟ من از تو نمك نخريدهام. برو پي كارت. نمكفروش يقه او را ميگيرد. نمكفروش: يالا! زود پول نمك را بده. مشدي عباس، شكلش را خندهدار ميكند نمكفروش از شكلش ميترسد. نمكفروش: عجب! خيلي معذرت ميخواهم. من شما را عوضي گرفتم. من اصلاً به شما نمك نفروخته بودم. نمكفروش او را ول كرده، به در خانه ديگري، يعني مشدي رسول ميرود و دقالباب ميكند. مشدي رسول بيرون ميآيد. مشدي رسول: چه ميخواهي عمو جان در ميزني؟ نمكفروش: پول نمكي را كه بيست روز پيش بردي. مشدي رسول بيل را ميكشد (حوالت ميرود) كه او را بزند، نمكفروش ميترسد. نمكفروش: آخ! راستي عصباني نشويد. من اشتباهي سراغ شما آمدم. شما نبوديد، يك كس ديگري بود كه نمك برد. نمكفروش او را نيز رها كرده، به در خانه سومي، يعني مشدي ميرزا ميرود و در ميزند. مشدي ميرزا، بيرون ميآيد و خودش را به كري ميزند. مشدي ميرزا: بله. نمكفروش: آمدهام پول نمكي را كه بيست روز پيش، بردهاي بگيرم. مشدي ميرزا: (دستش را كنار گوش ميگذارد) بله ....؟ نمكفروش: (فرياد ميزند) پول نمك.... مشدي ميرزا: نميشناسم.... نمكفروش: چي را نميشناسي؟ خانه خراب! پول نمك را بده. مشدي ميرزا: گفتم كه نميشناسم. نمكفروش: نخير. پدرسوخته، حسابي كر شده است. مشدي ميرزا ميرود و نمكفروش مأيوس، راه خانة مشدي ابوالقاسم را پيش ميگيرد، به خانه او ميرسد و در ميزند. مشدي ابوالقاسم بيرون ميآيد. مشدي ابوالقاسم: چه ميخواهي؟ نمكفروش: پول نمك. مشدي ابوالقاسم: پول نمك، يعني چه؟ نمكفروش: يعني پول نمك كه بيست روز پيش بردي. مشدي ابوالقاسم: اشتباه گرفتهاي. نمكفروش: يعني چه؟ مگر شما مشد ابوالقاسم نيستيد؟ مشدي ابوالقاسم: حالا هر كس اسمش مشد ابوالقاسم شد، به تو پول نمك بدهكار است؟ نمكفروش: نه، ولي تو بدهكاري. مشد ابوالقاسم: فحش ميدي؟ الان پدرت را در ميآورم. آهاي! بياييد بچهها .... پدر اين پدرسوخته را در بياوريد. (نمكفروش از ترس، پا به فرار ميگذارد و به سوي خانه مشدي نصرت ميرسد و در ميزند. مشدي نصرت بيرون ميآيد.) مشدي نصرت: بفرما. نمكفروش: سلام عليكم. مشدي نصرت: سلام عليك. بفرما چه ميخواهي؟ نمكفروش: والله آمدهام براي پول نمك. مشدي نصرت: (يقة وي را ميگيرد) ها! خوب گيرت انداختم! پدر سوخته! سنگ، بار كردهاي آوردهاي به جاي نمك، حالا پول هم ميخواهي. خوب گيرت انداختم! نمكفروش: هيچ معلوم هست چه ميگويي؟ مشدي نصرت: الان معلوم ميكنم، (فرياد ميزند) آهاي مردم! دزد دزد! اين همان كسي است كه سنگ را به جاي نمك به ما قالب كرد. نمكفروش: (ترسيده) پدرت، خوب. مادرت، خوب. داد و قال نكن. من اصلاً نمكفروش نيستم. مشد نصرت به خانه ميرود و نمكفروش، از ترس فرار ميكند و در خانه كدخدا را ميزند، كدخدا بيرون ميآيد. چشمش به نمكفروش ميافتد. نمكفروش: سلام عليكم كدخدا. كدخدا: عليك السلام. پولهايت را جمع كردي؟ نمكفروش: نخير. كدخدا: چرا؟ نمكفروش: گفتند ما نمك از كدخدا گرفتهايم و پولش را هم به كدخدا دادهايم. حالا من هم آمدهام پولهايم را از تو بگيرم. كدخدا: برو پولهايت را از كساني بگير كه نمكها را بردهاند. نمكفروش: (بامبي به سر كدخدا ميزند) پدرت را در ميآورم! تو نمكها را به مردم دادهاي، (رسيد را از جيب خود در ميآورد) اين هم بيژك به خط تو. نمكفروش و كدخدا، دست به يقه ميشوند. نمكفروش، كتك مفصلي به كدخدا ميزند، كدخدا كه ميبيند كاري نميتواند بكند، تسليم ميشود. كدخدا: خدا خانهات را خراب كند. نزن، نزن. مثل آدم بگو پول نمكهايم را ميخواهم ديگر! پس چرا وحشي ميشوي؟ نمكفروش: بله. پول نمكهايم را ميخواهم. زودتر بده. كدخدا: چشم. كدخدا دست به جيب خود كرده، صد تومان به نمكفروش ميدهد. كدخدا: بفرما. اين هم پول نمكت! اينكه ديگر دعوا مرافه نميخواست. نمكفروش: معذرت ميخواهم كدخدا. مرا ميبخشيد، اشتباه كردم. كدخدا: خدا ببخشد، عيب ندارد. نمكفروش: به خاطر اين اشتباه، كدخدا اجازه بده رويت را ماچ كنم. كدخدا صورت خود را جلو ميآورد و نمكفروش، به جاي ماچ، لپ كدخدا را دندان ميگيرد و ناله كدخدا به آسمان ميرود. |
|