|
نوشته شده توسط صادق فاضلی
|
|
يكشنبه ، 14 تیر 1388 ، 07:16 |
|
خوشبختی درساعت6بامداد/سیدصادق فاضلی/نمایشنامه خوشبختی در ساعت 6 بامداد (قصه دوم ) خوشبختی در ساعت 6 بامدادنوشته : سید صادق فاضلی( برنده متن دوم جشنواره تئاتر استان خوزستان – آذر 87 ) قصه دوم : این مرد عاقل نیست . ( موسیقی بختیاری صحنه را پر کرده است . همه به رقص و پایکوبی مشغولند ، سهراب پسری با رفتارهای غیر عادی بیشتر به چشم ما می آید . بهمن در گوشه ای مشغول گفتگو با مردان است و عروس در بالای عمق صحنه کنار زنان . لحظاتی می گذرد و ما مادر را در گوشه چپ صحنه باز به خواندن دعا و آیه الکرسی می بینیم . عروس از عمق غیب می شود ، همهمه ای بوجود می آید . )مرد 1 عروسو بردن ، عروسو دزدیدن .مرد 2 شگون نداره ، این عروسی شگون نداره .مرد 3 عروس این عروسی غیبش زده .مرد 1 ساز و ببندین دهل و بیارین پائین ، تشمال و عروسی بی عروس ؟ بهمن با شتاب کنار شیخ می رود شیخ برمی خیزد و تفنگ خود را به او می سپارد و خود خارج می شود ، بهمن یقه سهراب را گرفته و کشان کشان او را به جلوی صحنه می آورد .بهمن : داستان چیه مجنون عروس من ؟! حرف بزن مهمون نا خونده ، کی تو رو به این عروسی دعوت کردهزنجیری .سهراب : چی ؟...داستان مجنون ؟بهمن : حرف می زنی یا زبونتو ببرم پشت گردنت ؟ ( لوله تفنگ را در دهان او گذاشته است )سهراب : ( می ترسد ) چی بگم ، چی باید بگم ؟بهمن : عروسم کجاست ؟ کبوترم کجاست ؟سهراب : بانو ؟بهمن : بانو نه ، کبوتر ؟سهراب : بانو .بهمن : خیلی خب بانو کجاست ، کجا بردیش ؟سهراب : بخدا من دزد نیستم ، من فقط اومدم عروسیشو ببینم ، خوشحالیشو ببینم ، می خوای بیام کمکت بریم تو کوهها دنبالش بگردیم ؟بهمن : لازم نکرده ، خدا نکنه دستت تو این کار باشه ( او را بر زمین رها می کند و کنار مادر می رود ) اینقدر آه و نفرین کردی تا بیچاره شدم ، اینقدر گفتی نگیرش تا باد دزدیدش...نمی خوای دست از این نفرینات بکشی ؟مادر : هیچ مادری بچه شو از دل نفرین نمی کنه...از اول هم پاش تو حجله ی تو نبود ، این کبوتر، کبوتر هر بومیه الا بوم تو مادر...این از شب اولش ، آخرشم خدا به خیر کنه .بهمن : چه کنم مادر ؟ حالا چه کنم ؟ نه رویی مونده نه آبرویی ، این آب ریخته رو چطور جمع کنم ؟مادر : آبرو ؟ یه پسر و یه مادر ، یه مادر و یه شب عروسی ، فکر می کنی من خوشی این شبو برات نمی خواستم؟ گوش نکردی مادر ، این کبوتر از اولم جلد خونه تو نبود .بهمن : فرصت نصیحت ندارم مادر ، راهم چیه ، چاهم کدومه ؟مادر : می یاد مادر ، بر می گرده ، با پای خودش ، اما یه عمر مشکوک اومد و شدش می مونی ... ( صدای مادر در صدای سهراب که در گوشه راست مشغول خواندن یک آواز سوزناک بختیاری است گم می شود ، نور سهراب را به ما می نمایاند و او در حالی که اشک می ریزد و تکیه بر تفنگ دارد بهمن دارد می خواند)مادر : می یاد مادر ، بر می گرده ، با پای خودش ، اما یه عمر مشکوک اومد و شدش می مونی ( ساعت 5 بار می نوازد ، صدای خواندن سهراب هم نمی آید و کبوتر از عمق با لباس سفید عروسی داخل می شود ، بهمن تفنگ را برداشته و به او نزدیک می شود ، سکوتی سنگین )کبوتر : می خوای بگی شام عشقت تلخ شد و جشن عروسیت به هم خورد ، می خوای بگی رعشه آخرت رو هم جلوی مهمونا زدی ، می خوای بگی آبروت پیش در و همسایه رفت ، اما نه گم شده بودم و نه کسی منو دزدیده بود .بهمن : کجا بودی؟کبوتر : همون جایی که تو بودی .بهمن : من پیش مادرم بودم ، پی چاره بودم از این بی آبرویی !کبوتر : منم پیش مادرم بودم ، سر تربتش .بهمن : خاکستون ؟ شب تا صبح ؟کبوتر : آرزوش بود شب عروسیمو ببینه ، فقط یه نذر بود سه شب اول عروسی رو تربت مادر ، با آب و گلاب ، خوش به حالت مادر داری بهمن .بهمن : چرا دزدونه ؟ که با آبروم بازی کنی ؟ همون شب خواستگاری که حاضر نشدی سینی چای رو جلوم بگیری فهمیدم دلت با من نیست ، وقتی بلند شدم که بزنم بیرون پدرت گفت بچه س رسمو نمی دونه ، وقتی تو سفره عقد قند رو سرت می سائیدن قند دلت آب نمی شد ، وقتی با التماس عاقد بله رو گفتی مادرم گفت این کبوتر رو شاخه دلت نمی شینه ، اما به حرفش گوش ندادم . چرا نگفتی نذر داری بری سر خاک مادرت ؟کبوتر : اگه می گفتم می ذاشتی برم ؟ عروسی ِ بی عروس ؟ اونم تو طایفه ی شما ؟ درسته میلی به ازدواج با تو نداشتم ، درسته جوونیمو کسی دیگه پر کرده بود ...اما از وقتی این تور رو سرم کردم شوهرم شدی ، ناموست شدم ، تو باور شما هم سزای خیانت ناموس قتله...اما بهمن...تو این شب...شب که نه تو این صبح قشنگ احساس می کنم بیشتر از همیشه دوستت دارم....بهمن : یه کاری کن باور کنم . بچه ها یاسین و این طرفا دیدن ؟کبوتر : این طبیعی نیست ؟ شبی که دلداده تو می برن دور حجله ش پرسه نمی زنی ؟ بهش گفته بودم دست از سرم برداره ، گفتم یاسین ، خواسته یا نا خواسته بغچه ی دلمو پهن کردم تو خونه ی بهمن ... هر چی باشه اون گذشته ی منه و تو شوهرم ، یه شوهر باید به گذشته همسرش احترام بذاره ، مگه نه بهمن ؟ بهمن : کبوتر...گفتی نذرت سه روزه س ؟کبوتر : فردا و پس فردا مونده...قولیه که به روح مادرم دادم...بعد از اون هر شب می شینم پای قصه های دلت .بهمن : فردا منم باهات می یام .کبوتر : نه . . . بهمن. . . نمی خوام تو اولین شبای دومادیت اشکامو ببینی . . . ( سکوت – بهمن با عجله داخل حجله می شود ، مادر غمگین مشغول خواندن قرآن است ، کبوتر بالای سرش می آید)کبوتر : وقتی دل نخواد زور چاره ش نمی کنه....تو یه زنی ، اینا رو خوب می فهمی باید حالیش می کردی... از من نگیر، می خوام مهربونی کنم اما نمی تونم ، دوستش ندارم ، اما ازش بدم هم نمی یاد ، فقط دلم براش می سوزه ، تنها پسر تو نیست ، اون یکی رو می بینی ، سهرابو می گم زده به آوارگی ، آخه گناه من چیه ؟ مگه یه دلو چند تیکه می کنن ؟مادر : پیش یاسینت بودی نه؟ لا اقل از مادر مرحومت مایه نمی ذاشتی ، این یاسین اگه مرد بود نمی ذاشت این عروسی سر بگیره ، امون از چشم و دل مادر ، امون... ( کبوتر از او دور می شود و کنار سهراب می رود )کبوتر : سلام سهراب ، عروسی تموم شده ، چرا نمی ری خونه ؟سهراب : سلام بانو ، من که برا عروسی نیومدم ، من اصلا عروسی دوست ندارم...کبوتر : پس چی دوست داری سهراب .سهراب : آسمونو دوست ندارم ، پر شده تاریکی ، ستاره ها تو تاریکی گم شدن ، زمینو دوس ندارم ، پر شده از تنهایی ، مردا تو بیابونا گم شدن...دیگه مردی نمونده تا از تو مواظبت کنه ، من همینجا می شینم تا عروس بشی ، خوشکل بشی مواظبت باشم... ( کبوتر یاسین را می بیند ، اشاره ای دلبرانه به او می کند و با شتاب داخل حجله می شود )یاسین : دیگه منتظر چی هستی ، تموم شد ، مثه ختم همه ی عشقای دنیا...سهراب : عشقا تموم نشدن...آدما تموم شدن ، فرشته ها تموم شدن ، بانووا ...یاسین : برا کسی بمیر که برات تب کنه ، تمومش کن ، این دیوونه بازی ها مال قصه هاس...ختم تموم عاشقا همین حجله س که می بینی ، چه قدیمش چه حالاش چه فرداش ، هرکی می گه عاشقم می خواد بره اون تو ، می فهمی دیوونه ؟! می فهمی ؟ ( یقه او را می گیرد )سهراب : بخدا اونجا رو دوست ندارم ، کبوتر و دوس دارم ، می خوام دونش بدم ، آبش بدم ، پروازش بدم بخنده ، بعد من دوباره عاشق بشم به خنده هاش ، اون روز که خیلی خندید ، منم خیلی خوشمزم شد !یاسین : خوشمزت شد ؟ می خوایش ؟سهراب : بند تا بند دلم ، مگه تو خواستنت نیس ؟یاسین : من...تو دلم می ریزم ، اما تو به همه میگی می خوایش . تو گذاشتیش تو قفس ، قفسو رو این کالسکه ی مرگ دار زدی و می گردونی ، می گردونی و به همه نشون می دی ، تو دوسش نداری لعنتی ، من می خوام خلاصش کنم اما تو ، فقط می خوای بال بالشو تو قفس ببینی و بخندی (ضربه ای به قفس می زند ، کبوترها در قفس بال بال می زنند ) ببین ، بخند ، ببین چطور به در و دیوار قفس می زنه تا بیاد بیرون ؟ بال بالشو تماشا کن ؟ تو دوسش نداری آَشغال ، دوسش نداری . سهراب : من دوس داشتنو دوس دارم ، اما از بس محلم نمی ذاره مردنم می یاد . وقتی هم مردنم می گیره فقط زورم به خدا می رسه ، باش دعوا می کنم ، اما فحش نمی دم مثه کبوتر...یه دفعه به خدا گفتم ، بابایی...یه نفر این ته نشسته دلش کفتر می خواد ... خدا گفت کفتر خوب نیست ، کفتر نخواه...کفتر شومه...کفتر می پره...کفتر هوا می ره ... بی هوا می ره ، بی صدا می ره . . . می ره خونه همسایه...گفتم کفتر بانو می خوام...می دونی چی گفت ؟ یاسین : چی گفت ؟ ( صدای کل دوری از پشت حجله می آید )سهراب : گفت کفتر بانو هم مال همسایه س ، صدای عروسی می یاد ، از وقتی خدا اینو گفت تا حالا مردنم گرفته آقا یاسین ، همسایه چقدر نامرده که کفتر می دزده .یاسین : شایدم خود کفتر نامرده که می ره خونه همسایه !سهراب : کفتر که نامرد نمی شه...آدما مرد و نامرد دارن...چقدر مردنم ( باز صدای کل و شادی می آید ) چقدر مردنم زیاد می شه با این صدا ها ...یاسین : تا حالا باهاش تنها شدی ؟ کبوتر رو می گم .سهراب : یه دفعه تو باغ آقاش اینا...یاسین : خب ؟سهراب : گفتم برات قصه بگم ، گفت بگو ، منم گفتم .یاسین : (با بی میلی ) چی بود قصه ات ؟سهراب : یه مردی بود اسمش قلمبه ، عاشقونش افتاده بود رو سلنبه ، سلنبه یه برادر گنده نره غول داشت به اسم تلنبه ...تلنبه اومد قلنبه رو گرفت و بست .یاسین : بقیه ش ؟سهراب : نگفتم ، آخه کبوتر بانو خندید و گفت مردم از بس پیر شدم تو این حرفای قلمبه سلنبه ! منم دیگه نگفتم .یاسین : می خوای بری پیشش بقیه ی داستانو براش بگی ؟سهراب : از خدامه ، اما دیگه آقا بهمن شوهرشه ، اجازه نمی ده ، تازه یه تفنگ با خودش برده تو ...یاسین : حالا اگه یه روزی یا یه شبی خود کبوتر دعوتت کنه چی ؟ آقا بهمن هم خونه نباشه...سهراب : به شرطی که آقا بهمن اجازه بده . کبوتر : ( می آید ) اون اجازه داده ، بیا بریم ! من دلم قصه می خواد .سهراب : چرا خودش نمی یاد دعوت کنه .کبوتر : بهمن ؟...(قهر می کند ) پس بمون تا بیاد دعوتت کنه ( می رود )سهراب : کبوتر بانو...(کبوتر می ماند) می یام ،ده تا قصه هم برات می گم، اما اگه آقا بهمن اومد چی بهش می گی ؟کبوتر : می گم...مهمون حبیبه . سهراب : نه نگو حبیبه ، بگو مهمون سهرابه ، بگو ز بون آقا سهرابو با تفنگت نبری پشت گردنش...بگو... ( ( کبوتر و او هر دو می خندند و داخل می شوند ، یاسین اطراف را نگاه می کند . رقصندگان هر کدام با کاردی رقص مرگ سر می دهند و کاردها را یکی یکی به دست یاسین می دهند ، یاسین با انبوهی کارد داخل می شود ، رقصندگان بر دف ها می کوبند و در پایان کوبش دف ها تمام رقصندگان جیغ بلندی سر می دهند . یاسین با کاردی خونین خارج می شود ، بهمن از بیرون می آید و خروج یاسین را می بیند . ) بهمن : ( تفنگ را به طرف او می گیرد ) گفته بودم مرادتو جای دیگه پیدا کن ، گفته بودم این کبوتر صیاد داره ، پی صید دیگه ای باش ، گفته بودم این خونه جای غریبه ها نیست...تو خونه من چی می خواستی ؟ یاسین : صیدی که طعمه نیرنگ بشه گوشتش حرومه ، ماهی وقتی ارزش داره که با دل و جون به طعمه ت نوک بزنه ( با هم گلاویز می شوند ) پیغوم داده بودم صاحب داره ای پرنده اما گوش ندادی ، گفته بودم دل تنگی می گنه تو قفسی که براش ساختی . ( بهمن ، یاسین را زمین می زند ) بهمن : چشمامو بستم و بهش گفتم گذشته مال خودت اما از امروز پا تو دنیای من می ذاری ، اونم تن داد و گفت دیگه دلش آشنای هیچ قصه ای نیست ، خر فهم شد ؟ یاسین به گوش خر خونده بودم آدم شده بود یاسین .یاسین : ( با چرخشی بهمن را بر زمین می خواباند و بر سینه اش می نشیند ) نذار دیر بشه ، داری بی راهه می ری بهمن ، با یه نگاه تازه می تونم بندازمش به جونت و گل بگیرم این قفس تنگی رو که براش ساختی ، چشممو رو هم می ذاشتم و یه کارد کاری می دادم دستش شب اول عروسیتو با شب اول قبرت عوض می کرد ، اما نامردی تو کار ما نیست ، همون شب عروسی از قصه ات زدم بیرون و بی خیال شدم ، اما شک تلخت کرده مرد ... ذات کبوتر پروازه بهمن ، حبسش نکن ، پروازش بده تا خال آسمون ، اگه وفایی تو کتش باشه بر می گرده و می شینه رو شونه ات ، اما اگه ننشست رهاش کن بره رو بوم صاحبش ، کبوتر سفید هیچوقت به آدم دروغ نمی گه شادوماد ، بجنب ، تکونی به خودت بده ، از اینجا رد می شدم که دیدم یه غریبه سرید تو خونه ات ، رفتم که نذارم پر پرواز کبوترتو قیچی کنن ، هر چی باشه زمانی یه رفاقتی بوده بین ما .بهمن : غریبه تر از تو کی بوده که بی هوا سریده تو خونه ام ؟یاسین : اگه هنوزم غیرتت می شه برو تو ببین چه خبره... (بهمن می خواهد با تفنگ برو د ، یاسین تفنگ را از دستش می گیرد و چاقو را به دست او می دهد ) جنون آنی که می گن همینه دیگه...تفنگ جار و جنجال می کنه و چاقو بی صدا نفس می گیره ، از بیرون هواتو دارم .... ( بهمن به راه می افتد ، یاسین صدایش می کند ) آقا بهمن...کبوتر زخمی نشه ، اون بی گناهه و عاشق...عاشق تو...(بهمن داخل شده است ، لحظاتی بعد بهمن و کبوتر در میان رقصندگان بیرون می آیند، چاقو در دست بهمن است ) کبوتر : یاسین نکشته بهمن ، وقتی اون دیوونه اومد تو یاسین هم پشت سرش اومد اما در رو به روش باز نکردم ، وقتی سهراب پا پیچم شد چاقو رو برداشتم ، بهش گفتم ، گفتم جلو نیا می زنم ، حمله ور شد و نا خواسته چاقو رفت تو شکمش . بهمن : می گیم هر دومون کشتیم ، می گیم نکشتیم ، در برابر تعرض دفاع کردیم .کبوتر: ممنونم بهمن ، جرم هر دومون کم می شه ، بهمن ... با ختم ِ این پرونده از این شهر می ریم ، می خوام جوونیمو به پات بریزم و به جز تو هیچکس رو تو خلوتم راه ندم . ( مادر آیه امن یجیب می خواند ، سرباز کنار مادر می رود )سرباز : چی می خونی مادر ؟مادر : امن یجیب می خونم سرکار ؟ دل اون بالایی رو به رحم می یاره .سرباز : برا کی می خونی مادر ؟مادر : برا پسرم ، بهمن ، فریب یه عشق سوخته رو خورده مادر .سرباز : دیر شده مادر ، دیر شده ، خدا صبرت بده ( و دیوار نرده ای زندان را به مرکز صحنه می برد ، بهمن ، یاسین و کبوتر در محاصره ی رقصندگان به پشت نرده ها می آیند ، یکی از رقصندگان نور خفیفی بر چهره یاسین می گیرد ) یاسین : بله ، من می خواستمش ، اما قبل از عروسی با آقا بهمن ، روز حادثه دیدم سهراب بیچاره رفت تو خونه ، بعد بهمن یه چاقو به این هوا برداشت و رفت دنبالش بعد از نیم ساعت با چاقو ی خونی اومد بیرون ! ( رقصنده نور را بر چهره ی بهمن می گیرد )بهمن : تا اینجاش درست بود ، داخل که شدم دیدم پسره مزاحم همسرم شده ، اقرار نامه رو بیارید امضا کنم . ( کاغذی مقابلش می گیرند و او امضا می کند ، رقصنده نور را بر چهره ی کبوتر می گیرد )کبوتر : ( دروغین می گرید ) بله من شاهد قتل بودم ، بیچاره گناهی نداشت ، می گفت اومدم برات قصه بگم ، که این مرد چاقوی آشپزخونه رو برداشت و با چند ضربه ی کاری کارشو تموم کرد ! هر چی فریاد زدم بهمن بی گناهه... عقل درستی نداره ، بذار بره ، اما آقای رئیس ، جنون تموم وجود شوهرم رو پر کرده بود ، راستش اگه فرار نکرده بودم منم زنده نمی موندم . رقصندگان : آخرین دفاع .بهمن : دنیایی به این پستی ، التماس موندن نداره ، جرم رو می پذیرم . رقصندگان : آخرین وصیت .بهمن : به مادرم بگید سر خاکم نیاد ، من اولاد لایقی نبودم . ( بهمن را به سوی چوبه دار روانه می کنند ، مادر لالایی محزون بختیاری سر می دهد و سرباز سنگ قبری کنار قبر حاتم می کارد ) ( ساعت 6 بار می نوازد )اجرای این نمایشنامه با مجوز بلامانع است سید صادق فاضلی - آبان 87 اهواز
|