حاضرین در سایت

ما 2 مهمان آنلاین داریم


طراحی و فارسی سازی توسط
SiteGround web hosting تمپلیت های فارسی جوملا

آنالیز مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط عدالت فرزانه   
جمعه ، 13 آذر 1388 ، 22:03
نوری ضعیفی انتهای صحنه روی مردی که که پشت به ما کاملا مچاله و درخودفرو رفته  افتاده است..مچاله آرام آرام تكان مي خورد..تکان می خورد وآرام آرام زنده ومی شود و جان می گیرد..و آرام آرام بلند می شود..تا اینکه ..می ایستد ،  بهتي عجيب بین ماست ..به طرزی ناخودآگاه به تك تك ما خيره است ....اما هيچ ترديدي در وجود او ديده نمي شود..او برانگيخته شده است تا  .. خود ش  متوجه حضور خود درابتداي صحنه است..درست مقابل ما..پاهايش رابه هم نزديك كرده وكاملا به هم مي چسباند، سينه را جلو داده آب دهنش را قورت مي دهد وكاملا نظامي ، خشك وبي تعصب حين احترام نظامي كه دارد ..بالاخره شروع مي كند:من ، يه سربازم..يه سربازه صفره صفر... صفره صفر كه نميدونه حتی ازكجا اعزام شده ، براي چي اعزام شده واصلا اينجا كجاست؟من دارم چیکار میکنم.؟ .. ببینید لباس نظاميام هم خوردم..به همين راحتي..جالبه.. نه؟ تيكه تيكه كردم وعين نون  ذره ذره زدم به آب فاضلاب و......خوردمشون...مي بينيد چه جنگيه؟ سرباز اتيكتش رو خورده..(باتمسخر) شايد بخاطر اینه که سازمان ملل برای ما کمپوت گیلاس نفرستاده.. ..الان بدون هويت..بدون هيچ تعصب  بدون هیچ.. حتي.. یه..حزب خاص..چيه؟... هزار سال ،  هزارسال سياه نفتي ..تویه سياه چال لعنتي زندوني بودم..می فهمید چی میگم.؟ نمی فهمید.........تمام روزای سیاه سال سیاهترازنفت لعنتی به دگمه هاي خشكه لباسام خيره موندم ، به گت شلوارم..وبه این..فكرميكردم كه..كش گت شلوارم يه ماكروني درسته است..بند پوتينام هم..البته ..يخورده جمع وجورتر..آمريكائيا به اين مي گن : اشتهاي سرخپوستي...(تيك ميزند)..غروب سياها.آمريكائيا به اين ميگن :اشتهاي سرخپوستي.در..غروب سياها...جالبه ..نه؟همه جا نفت بود..نفت لعنتي همه حشره ها رو هم ازبين برده بود ..چيزي براي خوردن نبود..بوش ..تا ته مغز استخوناي ازبین رفته ام نفوذ كرده بود...بوم كنين..بو کنید..برنامه جالبیه نه؟ استشمام گندای به گه کشیده انسانیت از دست رفته...بوی گند ميدم..نه؟ ببينم نفت رو ميشه خورد؟..نميشه..يه جورايي سمیه..عين زغال مي چسبه لاي گلوت ..مي خواد خفه ات كنه..اونهم نفت سياه تسفيه نشده زیر زمینی به مسافت هزاران هزار سال سیاه زغال..اما ، ما.. چاره اي نداشتيم جز اينكه ..لباسامونو بخوريم...(تيك ميزند)كي چي ميدونه؟ ..شايد اگه..اگه شماهم جاي مابوديد..همین کارو می کردید....ما داشتیم دیگه آروم آروم به اين فكر مي كرديم كه يكي بايد اون يكي ديگه رو بخوره..بعله..بايد تاس مينداختيم..تاس نبود ..هيچي نبود..جز انگشتامون..انگشتاي آب رفته مون كه هزار بار مكیده بودیمشون..هزاربارتوی هر ترس..هزاربارتوی هر دلهره..هزار بارتوی هرتاریکی..ظلمات ..بدبختی..مرگ ......انگشتامو ببینید...جالبه نه؟.(تيك ميزند..پشت سرهم تيك ميزند..قادر به ادامه حرفها نيست..تمام اين تيكها نشانه شدت اتفاقيست كه درگذشته براي او اتفاق افتاده است)استارت....و..(داد می زند) بمبهمه چي از اون بمب لعنتي شروع شد..سوت كشيد ويهو.... (داد می کشد) بمب..یهو همه چی آوارشد سرمون..ما..ما مونديم زير زمين..تو يه چاه نفت...اما.. اما..نمرديم..شايدهم مرده بوديم وخودمون خبر نداشتيم.اصلا...انگار..انگار قراربه مرگي وحشتناكتر از مرگ معمول بود..افتادیم تویه چاه..تویه چاله سیاه نفتی..يه قبر دو نفره..اصطلاح جالبي بود كه گروهبان گفت: گفت..حالا ما دونفريم تويه قبر.. اون ، گروهبان  تي شرت سبز نفتي تنش بود ..چه تصادفي..اهل ونيز بود..ونيز..يه سرزمين پراز پل عابر پياده...رو تي شرت سبز نفتيش لاتين نوشته بود- آبجو به آدماي زشت كمك مي كنه تا..دوهزارسال ديگه رابطه جنسي داشته باشن..- اون خيلي..خيلي..خیلی.عصباني شد..چون تازه معني چيزي رو كه سالها جلوي گروهان باهاش داشت بشين پاشو ميداد رو مي فهميد..اون به اين فكر ميكرد كه اون سربازاي لعنتي چقدر داشتند به ريشش مي خنديدند..اون بدجوری کم آورده بود..بهم اخطار داد، ولي من..من وايستادم جلوش گفتم: تو ديگه گروهبان نيستي..يه مرده اي..اونهم تويه عراق..زير زمين ، لاي اين نفتا كه هنوز تسفيه نشده اند كه بشه توشون زنده موند..دادزدم: فهميدي گروهبان.....(تيك مي زند)گروهبان داشت دقيقا تعدادروزايي رو كه زير آوار مونده بوديم رو حساب ميكرد..اون وقت شمردن روزاي.سیاه نفتی...دهنش بوی گند مي داد..خصوصا وقتي عددسيزده رو روي صورتم تف كرد..من هم تف كردم..داد زد: ماداريم روزبه روز به مرگمون نزديكتر ميشيم تو تازه داري نوشته هاي روی تيشرتم رو به رخم ميكشي؟..با خودم گفتم ما خيلي وقته مرديم خنگول....اون خنگ بود چون همينطور يه ريز داشت با خودش حرف مي زد..اين آت وآشغالا اگه تموم بشه چي..؟..ما ازبین میریم سرباز..(می خندد) سرباز.. (باخنده) سرباز یعنی چی؟(با لحني خودماني تر): نفت مي خوريم..گروهبان..بچشش..شايد خوردنيه..همه دنيا روش دعواست..باهزارجور فلسفه هگلی وهندسه و حساب ارشمیدس وهزار جوردرد و زهرمار دیگه افتادن به جون هم وسر ودست مي شكنند..می بینی خنگي گروهبان...اون كاملا نظامي ، بافرم خاصي داد زد: نخند سربازمن، خيلي آروم و لج درآر گفتم: تو ديگه گروهبان نيستي.قربان....محكم زد تويه گوشم لعنتی..سرم گيج رفت..افتادم زير رج پوتيناي روسي ش..داشت فشارميدادلعنتی ..عین آدم خوارای عصر سنگی قصد داشت منو بخوره لعنتی.. خرس گنده گشنه اش شده بود..بند پوتيناي روسي قاطي نفت سياه..دهنمو جمع كرد روهم و من....فكرشو بكن يه سوپ سياه با يه يه دسر كوچيك از لجن سبزه هاي سياه ، لاي نفت ..به اين ميگن: اشتهاي سرخپوستي.. قربان..سختيش همون قورت دادن اول..اينو اون نابغه خنگ كشف كرده بود..من گفتم : گروهبان..حين غذا حرف نزن عزيزم...اون خنديد..شايد بخاطر اينكه بهش گفتم گروهبان..شايد هم بخاطر اينكه بهش گفتم عزيزم..درسته من گفتم : عزيزم ولي فقط به اين خاطر كه غذا خوشمزه تر.بشه..ما..ماكروني نخي پوتيني داشتيم تويه جوشونده نفت..به نوعي هم ميشه گفت: سوپ لانزانيا...داشتيم مي خورديم ومي خنديديم..بهترين لحظه هاي مرگمون بود..داشتيم همينطور مي خنديديم ومي خنديديم...و تو اين خنده هامون .. ما داشتيم مي رفتيم خيابوناي مسكو..(مي خندد) خونه كافكا.....زير پل فلزي..كافي شاپ ژول ورن ..پلاك هشتصد وهفتاد وشش...مونده بوديم با سوپهاي لذيذ و خيالهاي ليز و منشي هاي موفر ولپاي خوشمزه اي كه داشتند همينطور دسر ميزاشتند روي ميز..ا..شما..خيلي وقته اينجائين خانوم؟..منشي با موهاي فر و گردن سفید و...لباشو بازكرد كه بگه:.....من رو قوسي ليز ته لباش درازكشيدم وخوابيدم..يه نوع خواب وارفته گي..عين ژله..شل شده بودم رولباش....(خوابش مي برد)(سمفوني آرامي درمسير خواب او وارد صحنه مي شود...مدتي درآن حس نازك وآرام...) (با روشنايي خفيفي..او آرام آرام درحال بيدارشدن از خواب نرمي كه داشته...متوجه فاضلاب ونفت پيرامون...دادمي زند:)بازهم اينجا؟..بازهم اين نفتا؟..آخه ماتاكي قراره اینطور لجن ولج درآر زنده باشيم..پس..كي؟ كي قراره بميريم؟(داد می زند)          گروهبان ...گروهبان. بيدارشو...گروهبان...(به لحن گروهبان): ساكت-: ما..بازهم اينجائيم كه..(به لحن گروهبان) : ساكت باش..ببينم ميشه مرد ..يانه...-: بله..قربان....(آرام ..درخودش) كتاب مقدس ميگه : تونخواهي كشت...(عصباني..يادش ميرود گروهبان خواب است ....نعره مي كشد) تو صليبيون..تو جنگ جهاني اول..تو جنگ ويتنام..تو جنگ خليج فارس و...جنگاي جهاني دوم و سوم و چهارم وپنجم وششم وهفتم وهشتم و....اونا همه رو كشتند.لعنتيا...( -به علامت خروج از خط قرمز اعتقاداتش- به رسم گذشته گان یکهو همینطور یک دقیقه نفس اش را نگه می دارد تا حد مرگ سرخ می شود وبعد می افتد زمین..) (به لحن گروهبان) وول نخور لعنتي... جز دادزدن چيز ديگه اي بلد نيستي گوساله...(با انگشت گزيده اش بلند مي شود..كه بي تشبيه به كسب اجازه نيست)چرا قربان..من همه كشورا رو با پايتختاشون..همه اعداد اول رو يك درميون..همه آدمارو با رنگايي كه دارند..اجازه قربان...من ، نقاشي هم بلدم..(نقاشي ميكشد)  يه دايره با دوتا نقطه و يه خط كج زيرش ..يعني  غمگين..  يه دايره با دوتا نقطه و يه خط صاف زيرش ..يعني..خوشحال....(تيك ميزند)    يه دايره با دوتا نقطه ..با يه دايره ديگه..يعني..داد..(تيك مي زند) يعني.........اين.......كه........من......ديگه......بريده ام........قربان......(با نهايت توان وانزجاري كه دارد همینطور..بی بهانه و مقدمه ممتد داد مي كشد.كشيده وبلند..و طولاني...تاجايي كه نفسش بريده ومي افتد...)(بعد ازمدتی..دوباره بخودش می آید)همه اين كارا ازسردلتنگي بعده مرگه...(تيك ميزند) همه آدما فكر مي كنند راه شيري يه راهه ..يه خط دراز كه توش خيلي خيلي ستاره است..اما اينطور نيست..كهكشان يه سطحه..يه سطح بزرگ ازستاره ها با ميليونها ميليون سال نوري..تمام ستاره ها رويه نوارند..اين يعني نود..واما..منظومه تاريك ما گروهبان....ما خيلي وقته تو اين تاريكي مونديم..زمان درازيه..سالهاي زياد نوري تواين ظلمات بين ميلياردها ميليارد ستاره..تويه مولكولهاي سياه وخاكستري ذهن اين زمين لعنتی ...اين واقعيت رو بايد قبول كرد كه ...(تيك ميزند)دنيا درحال انبساطه..(تيك ميزند) دنيا داره منفجر ميشه..(داد ميزند) ..بمب......(انگار كه بمبي منفجرشده باشد...خودش را به زمين انداخته..وسرش را با دستانش ميگيرد...و مدتي همينطور مي ماند)همه چي از اون بمب لعنتي شروع شد..سوت كشيد ويهو....بمب.....................................همه چي آوارشد سرمون..ما مونديم زير زمين..تو يه چاه نفت....با اينهمه..نمرديم..شايدهم مرده بوديم وخودمون خبر نداشتيم....اصلا...انگار..انگار قراربه مرگي وحشتناكتر از مرگ معمول بود..يه قبر دو نفره..اصطلاح جالبي بود كه گروهبان گفت: گفت..حالا ما دونفريم تويه قبر.. اون ، اون تي شرت سبز نفتي تنش بود ..با دوخت ريز زنانه و خيلي هم خوشمزه..يه تي شرت سبز نخي..كه شد شام ونهار دو روز جيره بندي شده  ژان بخت برگشته زير زمين لاي نفتاي سياهي كه خي(نگران ..از بي حركتي گروهبان..)                  گروهبان....گروهبان....... بهش چی ميگن: طلا..؟ خنده داره ...نه؟..گروهبان...(گروهبان به هوش نمي آيد..او از شدت  گرسنگي ضعف كرده است..هراسان نبض اورا مي گيرد..بسیار دست وپاچه  ، نفس مصنوعي به او مي دهد..ولي گروهبان مرده كه مرده..وبه احترام گروهبان چند دقيقه مي ايستدو..کلاه را از سرش برمی دارد و در سكوت مي ماند...)گروهبان مرد...دقيقا بيست و نهمين روز مرگمون..اون مرد ....ومن بايد دفنش ميكردم.ولی چطور..من نمی تونستم..زمینو بکنم...زمين وآسمون بتون آرمه بود ..من..چيكارمي تونستم بكنم...؟  موندم....(تيك ميزند)بو گندش داشت خفه ام ميكرد..باد كرده بود لعنتي..داشتم بالامي آوردم.. چيكارمي تونستم بكنم.؟(تيك مي زند) بايد خونسرد مي شدم..مكث كردم..سكوت كردم..من چم شده بود.؟ چرا اینطور هول بودم؟ قلبم ازجا کنده میشد...نمي تونستم يه جا آروم بگيرم...نبايد به هيچي دست ميزدم ..نمي دونستم چيكاردارم ميكنم..لباساشو كندم..و خيلي آروم..با احتياط ، سوراخ هاي دهن ودماغ وگوشاشو پركردم از تيكه  پاره هاي لباساي مونده..(تيكش زيادترمي شود) تو لباساش يه چیزی پيدا شد..يه چاقوي ارتشي ..يه چاقوي كت وكلفت..اوه گروهبان چرا به من نگفته بودی يه چاقو داری..؟حیف که مردی..وگرنه باهمین دستام..خفه ات می کردم..با همین چاقو....نشستم چاقو رو گذاشتم جلوم فكر كردم ..من باید فکر می کردم..فکر می کردم که ..كه چكارميشه كرد؟..يه چاقو..با ده وسيله متصل..انبرنوشابه بازكن.. چرا به من نگفته بود كه يه چاقو داره.؟.اون با چاقو مي خواست چيكار كنه كه من نبايد مي فهميدم.؟.مغزم داشت منفجر ميشد..چرا به من نگفته بود كه يه چاقو داره؟.........(درازكشيده وبی صدا به آسمان صحنه خیره است...) رسيدن به يك انبر.....نوشابه بازكن.....ناخن گير....سيم لخت كن......اره كوچيك..........خلال دندان......انبرك......نور درصحنه به مثابه پلكهاي او كم و زياد مي شود....ناخن گیر..لخت کن.اره كوچيك..خلال دندان..انبرك...(تيك ميزند) ديگه مغزم كارنميكنه.. (دقیقا عین جسد روي زمين  کنار جسد دراز کشیده است...تا اينكه آرام آرام متوجه جسد گروهبان..خونسرد وآرام..اما گرسنه..شروع مي كند به اره كردن تكه اي ازگوشت جسد...مزمزه مي كند..مشمئز كننده است.. بار ديگر امتحان مي كند..بالا مي آورد..ولي چاره اي ندارد جز خوردن..او...واقعا گرسنه است...بار ديگر نيز تكه اي ازجسد را ..وبارها ..وبارها....)(صحنه تاريك مي شود)(با روشن شدن صحنه ، او با دست و دهاني خوني..از ديد متواري شده وگوشه اي ازصحنه كز كرده وباز مچاله مي شود..)مدتي همیطورمي گذرد...(متوجه نگاههاي كنجكاو ما ..ناچار ، از روي اجبارهم شده ..بلند مي شود به سمت ما مي آيد...آرام ، درحاليكه حرفهاي آخرتمام كلمات را مي خورد...)قبل ازاينكه تو نفت غرق بشين تو بوش خفه ميشيد..(تيك هاي متوالي..) (دستان خوني اش را بالامي برد)  من انگشتامو خوردم..نتونستم اونو ببينم كه چطور...(تيك و....         ) من نتونستم.....(باتمام توان) اون هم..عین من دست داره..پا داره..گوش داره..داره می شنوه..می بینه..(داد مي زند) اما الان ا...عين يه زير درياي گوشتي ونيزي..گير كرده لاي خزه هاي سياه گندمي..(جستي مي زند..وانتهای صحنه..به عادت گذشته .. مچاله می شود...کز می کند...)آرام آرام تاریکی..(نوری خفیف انتهای صحنه روی مردی که که پشت به ما کاملا مچاله در خودفرو رفته افتاده است..)اونو زير شيرآهنی آب خاک كردم..(باگریه) درست نگاه کنی دهنشون همیشه بیرونه ودارن هی له له میزنند... (باگریه) اوناهمیشه تشنه اند.. (آرامتر) زير شيرآهنی آب رو انتخاب کردم ، چون.مي خواستم با هربار بازشدن شير آب ،اون هم آب  بخوره....الان هم هرجا گوش کنی صداش مياد.گوش کن: ......(گریه اش می گیرد) ،در هرحال اون..مرده  ...اون مرده...(دادمی زند) اون مرده لعنتی..باتوام.لعنتی..اون ..مرده...شنیدی؟ (آرام)        شنیدم..ولی..           -:  ولی چی؟             :..هرچیزی بعده از مردن ..واقعاچي ميشه؟..(داد می زند)    ساکت شو احمق .(آرام)            احمق...باتوام....احمق جان..باتوام.. (داد می زند)  .به چی داری فکر میکنی؟ (آرام)            به هیچ چی.. (ساکت می شود)سی وچند روز بعده خاک کردنش..یه روزقبل ازاینکه مثل همیشه شیرآب رو بازکنم ..زمينو كندم.. خيس بود و راحت كنده ميشد، حتی باناخن....درست....همه چيز درست..درست  (بابغض-بریده بریده ومنقطع) عین همون چيزي بود كه تو ذهنم داشت رژه مي رفت..بعله..قربان ديگه چيزي اون زير نبود ..هيچ چيز..هيچ چيز نبود جز جز..جز هیچی..هیچی ...(به انتهای صحنه خیز برمی دارد وکزمی کند)(بابغض) استخونهاي پوسيده اي كه عينهو علامت سوال داشتند عین یه حاله.عین..عین دود یه سیگاری ماهر که بلده چطور یه گوله دود رو از دماغش تو شکلای مختلف بیاره بیرون..مثلا یه تونلی که میری توش..یا..یا یه حیوون..یه سگ....اون .اون...اون واقعا كجاست..؟ بهشت؟ (داد می زند) این بهشت كجاي زمينه؟ جايي تويه ساقه ها كه از زمين ميزنند بيرون.؟ يا..يا..هسته اي تو ذهن كرما كه افتادن به جون هرچي كه خاک ميشه..؟(داد می زند) چی می خواین ازجون ما.؟.لاشخورای فسقلی ریز بندانگشتی...(جستي مي زند..وانتهای صحنه..به عادت گذشته ..زیر صندلی مچاله می شود...کز می کند...)صحنه آرام آرام تاریک می شود) درتاریکی:                          وقتی یه نفر میمیره ، معلومه که قبل از اون به دنیا اومده..نمیشه گفت هیچ وقت..........                نبوده..حتی از گفتن هیچوقت ، از گفتن اینکه هیچ وقت نبودی می ترسی،                                      اینطوره..نه؟  دارم باتوحرف می زنم ، سعی کن بفهمی.. تموم ترس من ازتوئه، صحنه روشن می شود..(زن باردار ی روی صندلی انتهای صحنه درحالیکه چشمانش را بسته.دست روی شکم باردارش گذاشته و لم داده است.....) الان دیگه اون تو..هر روز خدا یه رج میزنه به تارت ..یه رج میزنه به پودت..همینطور داره می بافدت..ریز و دقیق و زیبا..آروم ..آروم...  به دنیا میای..شکوفه درختای سیب رو می بینی ، مست بوش میشی..چشمات رو می بندی وفقط بوشون می کنی.. اونوقت احساس می کنی که هیچ چیز توی دنیابه زیبایی این لحظه نیست که تو داری الان حس اش میکنی.. صبح قبل ازاینکه چشماتو بازکنی ، خورشید رو روی تنت احساس می کنی..یه جوری قلقلکت میاد..با لبخند ازخواب بلند میشی.. میری و پنجره رو بازش میکنی و اونوقت به خورشید میگی: سلام..باورت میشه؟ همه این چیزای قشنگ رو که میگم تو این دنیائیه که می خوای بیای توش..می دونی..واقعیت اینه که همه شبا دنبال ستاره شون میگردند..اما من ستاره ام خورشیده..اینو فقط دارم به تو میگم..فایده اش چیه که شب چشماتو ببندی ستاره ای رو که مال توئه تنهابزاری وبخوابی..من تمام روز ستاره ام رو می بینم وعاشقانه باهاش زندگی می کنم..عجله نکن..توهم میای.ومی تونی برای خودت یه ستاره پیدا کنی...اگه بخوای خب..خورشید بیا مال تو..دست وپا می زنی.؟.خیلی عجله نکن..وقتش که برسه توهم میای..(یک لحظه چشمانش رابازمی کند) کجا؟( بلند می شود..) تو کجا می خوای بیای؟ که گفته بیای؟ تو فکر می کنی.اصلا ببینم.می تونی فکر کنی؟ پس فکر کن..توهم یه گره کوری که چندتا یاخته تازه ساختنش، شاید ...شاید...                اصلا یه احتمال باشی ، یه فرض ، خب ؟ خب.. تواین فکرم که.. چه جوری می تونم                         دورت بندازم؟ به من چه که سر یه اشتباه درست شدی ، (شکمش را با بگونه ای خاص ور انداز می کند.).               مگه دنیایی که ماتوش زنده ائیم سر همچین اشتباهی درست نشده؟توهم میشی یه پدر سوخته....یه سوخته ی فکسنی.دیگه ..دم درتوالت  چمبادمه توخواب چوب میشی ومن یخ....(مشتی به شکمش می زند) سریه اشتباه ..فقط سر یه اشتباه..(ضربه مشتهایش را بیشتر می کند) چی می خوای؟کی گفته بیای؟چرا اومدی؟اومدی زجرم بدی؟می خوای گرسنگی بکشی؟می خوای خیانت ببینی؟ خب...ببین.. ازجونم چی می خوای؟(دردش می گیرد وهمراه بادردها گریه اش ..)(بعد از گریه ها ..همینطور درازکشیده روی زمین..تا درد کمی کمتر شود...ساکت می شود همینطورخیره..چشمش به مورچه ای می افتد..با انگشتانش مزاحم راه مورچه می شود..درحال بازی با مورچه ، ناگهان متوجه کشته شدن مورچه زیردستش می شود..درحالیکه دستش را پاک می کند درحال بلند شدن سعی در فراموش کردن اتفاقی دارد که افتاده)شاید سر یه اشتباه ، هزاران یاخته به دنیا اومدن ، اون یاخته ها به یاخته های دیگه تبدیل شدند..وهمینطور تا اونجایی که درختا وماهیا وآدما شکل گرفتن، کسی قبل ازاین ماجرا قدرت انتخاب کردن داشت؟ کسی از یاخته اول پرسیده که ازاین جریان راضیه یانه؟ کسی نگرون گرسنگی وفقر ظلم وسرمایی که بعدا قراره سرمون بیاد بود؟اگه ازاولین یاخته ای که اسمشو گذاشتن آدم پرسیده بودن: دوست داری به دنیا بیای؟ از ترس بخودش می پیچید واگه شلوار داشت خیسش میکرد..هیچکی ازش چیزی نپرسیدو اون بدنیا اومد ، زنده گی کرد و بعد از اون موجودهای دیگه ای که کسی از اوناهم چیزی نپرسید و پس انداخت ومرد..همه همین کار روکردند واین پس انداختنا.. هزاران سال ادامه داشته..لابد اگه اجباری توکارنبود ماهم الان زنده نبودیم..(ناگهان چشمش به مورچه می افتد که نمرده است..خوشحال می شود بطرف مورچه خیز برمی دارد..)ا..تو نمردی..؟ باور کن..من..من نمی خواستم اینطور بشه..منو ببخش..خب..راسته که میگن هرتیکه از اون بدن کوچیکت جون داره..حتی اگه ازتنت هم جدا بشه تکون می خوره..(دستش را باز روی شکمش می گذارد ، می آید وباز روی صندلی می نشیند..)عزیزم یادم رفته بود..یه چیزای دیگه بهت بگم واون اینکه نخوای کسی ازدستت اذیت بشه حتی یه مورچه...وقتی  بچه بودم.حامی مورچه هایی بودم که توباغچه حیاطمون کنارشمعدونیای خونه داشتند..وقت وبی وقت..دزدکی ازتویه قفسه آشپزخونه شکر برمی داشتم و با یه قیف کوچولو سراغشون می رفتم..بزرگ که شدم مورچه ها یادم رفت..تموم اون چیزهایی که باید یادم می موند ، یادم رفت..اماتویادت باشه .."زندگی یعنی خسته گی کوچولو..زندگی یه جنگه که هرروز تکرار میشه. وعوض شادیاش باید بهای زیادی بدی..باید درد بکشی وصدات درنیاد..دردباهات به دنیا میاد، باهات قد میکشه و باهات اخت میشه..جوری که حس می کنی مث دست پا همیشه باید باهات باشه..درد زایمان بطور ناگهانی اورا فرا می گیرد.او ناخواسته درد را تحمل می کند...درد رفته رفته زیاد تر می شود. تااینکه نور قرمزی از روی شکم او به زیر صندلی روی مردی که کاملا مچاله است می افتد..صدای نوزاد..
 

نظرسنجی

تازه ها

نمایشنامه نویسان:

فهرست کاربری

صفحه ها