| قناری |
|
|
|
| نوشته شده توسط پژمان شاهوردی |
| چهارشنبه ، 11 آذر 1388 ، 17:47 |
|
قناری نوشته:پژمان شاهوردی اتاقی از یک خانه قدیمی و مُحَقر, که در گوشه گوشه ی آن وسایل خانه به چشم می خورد,در اتاق دو درب وجود دارد که یکی درب ورودی و دیگری در سمت راست, دربِ اتاق خواب است.نور که می آید "رحمت "مردی میان سال با قامتی بلند,روبروی درب اتاق خواب ایستاده , به در میزند و دستگیره را فشار میدهد رحمت: این اَدآها دیگه مالِ تونیست,نکنه افتادی یادِ بچه گیات؟آخه تو, توی بچه گیاتم که قهر نمی کردی/به آرامی/می خوای نازت رو بکشم؟باشه ,چشمم کور دَندَم نرم,نازِتَم می کشم,به شرطی که بیشتر از این, گوشم رو منتظر ِ چِِِق چق ِ این قفل و کلید نزاری/منتظر میماند اما کسی بیرون نمی آید/فکر کردی اگه بیرون نیای منم بی خیال میشم و سرم رو میندازم پایین و می رم؟دِ اشتباه می کنی,من تا تو رو از این اتاق بیرون نکشم ,جایی نمی رم,پس از خرِ ِ شیطون بیا پایین و بازش کن تا دیر نشده(به در خیره می ماند)مطمئن باش رفتنمون پشیمونی توش نیست که اگه بود هیچ وقت نمی بردمت ,بهت قول میدم جواب این یکی ,دیگه سر پایئن انداختن و شرمندتونم نیست, شک نکن که برعکس بقیه, کاری از دستش بر میاد , بر میاد که دارم می برمت پیشش.پس علی مددی /منتظر میماند اما اتفاقی نمی افتد,عصبانی میشود/به همون خدایی که جلوش دولا و راست می شی ,اگه این در رو باز نکنی,مجبور می شم که خوردش کنم,/فریاد می زند/دِ اگه صبرم,صبر عیوب بود تا حالا دیگه ته کشیده بود . (آرام می شود)نمیدونم پیش خودت چی فکر کردی که چپیدی توی این پیله وترک عالم وآدم کردی , حکما با خودت می گی آخراین جاده بم بست و درمونش همین پیله است؟ این همه تو خوندی و ما رقصیدیم ,برای یه بارم که شد تو حال کن با این ساز بی کوک ما. راه بیفت, سنگ مفت گنجیشگ مفت , به یه بار امتحان کردنش می ارزه/اتفاقی نمی افتد/منظورت اینه که مرغ یه پا داره؟پس خوردش میکنم/به طرف در می رود وپشیمان می شود/میدونم از این هارتو پورتام نمی ترسی,لابد توی دلتم الان داری مسخره ام می کنی و می گی :برو شیرت رو بخور. درسته؟یادمه همیشه بهم می گفتی مردونگی به اولدورَم ,پولدورَم وسبیل از بنا گوش در رفته نیست.شاید واسه خاطره همینه که هیچ وقت یه تره به ریشم خورد نکردی/دستی به صورت خود می مالد/خوب لابد چون نداشتم ,خورد نکردی, همیشه احساس می کنم تو به این کلمه حساسی؛نمی دونم کی بود که می گفت آدما هیچ وقت عقایدشون عوض نمی شه/سکوت می کند/بگذریم.بهتره که درروباز کنی,اونقدر که بخوای زَجرَم دادی,دیگه راضی نشو به التماس کردنم, که اگه پاش بیفته به اونجام میرسیم . لابد فکر کردی می خام ببرم و جادو جمبلت کنم! نه اشتباه می کنی, می خوام ببرم و جارو دستت بدم بهت بگم که جارو کن, طی بکش,بشور,بساب ,پس یالا درو بازکن(با ناراحتی پشت در می نشیند).حالیمه که غرورم اینقدر برات ارزش نداره که به حرمتش طاق در رو باز کنی ومنو توی چهارچوبش ببینی.اما شکستنم حدی داره.درسته خونی توی رگهام نیست وآدم قبل نیستم,اما هنوزم که هنوزه مردم این محله,قبل از قسم حضرت عباسشون,رحمت رحمت می کنند و اعتبارشون توی هر معامله تارِسبیل نداشته ی رحمته,اینقدر اَزم دیدن که بالای حرفم حرف نمیزنند و حرفم رو هیچ وقت تُف نمی کنند و روی زمین نمی ندازند.اما تو چی ؟همه کاری میکنی جز دلداری ما. باز کن که اگه باز نکنی,خاطر خواهی و مردونگیم رو اونجوری که خوش نداری, بهت ثابت می کنم,با همون مایه دقی که هیچ وقت چشم دیدنش رو توی دست من نداشتی وبه قول خودت مال ِ بُزدلاست/از جیب خود چاقویی بیرون می آورد و روی شاهرگ دستش می گذارد/این همه شنیدیم پهلون پهلون بزار واسه یه بارم که شده,بُزدل بشیم ,اونم به حرف تو, نه کس دیگه./به سمت در می رود/چشم هات و باز کن, بازکن و ببین این شیشه داره با سنگ تو شکسته می شه ,نخواه و ازاین این غرور به ارث بردت دست وردار./به سمت در می رود/ نذار دلِ ریش ریش من بیشتر از این گُر بگیر که خاکسترش ,اَشکِت رو در می آره. نمی گم به حُرمت اون شبایی که خواب به چشمم نمی رفت از بس که به فکرت بودم. نمی گم به حرمت اون روزایی که تا غروبش صد دفعه محله رو پایین بالا می رفتم تا یه نظر ببینمت,یا به حرمت اون التماسایی که به آقام می کردم که:خیلی وقته نرفتیم خونه حیدر ,تا راضیش می کردم یه سر به رفیق جون جونیش بزنه و من ,به این بهونه,چشم تو چشم تو بشم و توی چادر سفید ببینمت,اونم نه درست حسابی,چون خجالت اَمونم نمیداد و نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم و نگات کنم, اما همین که می دونستم تو الان روبروم نشستی, مستم می کرد. نه , نمی گم به حرمت اینا,می گم به حرمت اون عَلَمی که به نذرت ,پنج شبِ مُحرم ,زیرش می رفتم و از قول ِ تو حسین حسین می کردم.تورو به اون شبا قسم میدم ,بازکن و راه بیفت تا دیر نشده ,به خدا تحویلمون می گیرن, نه که صحبت پارتی بازی باشه نه ,صحبت مردونگی و مهمون نوازیه ,منم اولش فکر می کردم که همش کشکه و دوغه اما وقتی رفتم فهمیدم چه خبره /سکوت میکند؛ اشک در چشم هایش حلقه می بندد/قسمت می دم به قناری.تورو به جان قناری,داغم رو تازه نکن و نزار بیشتر از این قبرهای کهنه رو بشکافم؛ لیلا ,من تازه دست به زانوم گرفتم و بلند شدن رو یاد گرفتم،نردبونم نمی شی, نشو,حدالاقل زمینم نزن,نزار دُعات کنم.شاید فکر می کنی دعای رحمت جماعت,صلواته,اما به همون قرآنی که توی سینه محمد خوابیده,این دود دامن گیره,مخصوصا برای تویی که باعث وبانی این حال و روزم شدی/ناراحت می شود و پشت به در می کند/می دونم وقت شکایت نیست,اما گلایه از یه مونس قدیمی که اشکالی نداره ,حدالاقل آروم می شم,من دل دادم بهت لیلا,جوری که هیچ دلداری حریفم نمی شد,اون موقع که توی محله, کسی بودم واسه ی خودم.اون موقع که مردم کوچه و بازار,پیرو جوون,یه رحمت می گفتن,صدتا رحمت از دهنشون بیرون میزد,کافی بود که پام رو بزارم توی این راسته ,اینقدر چاکریم رحمت خان و نوکریم رحمت خان میشنیدم که هرکه نمی دونست می گفت لابد من خرجشون رو میدم که اینقدر هوا خواه دارم. یادمه اوس قربون یه روز اومد سراغم و گفت:دارم زری رو شوهر میدم,چه کار کنم؟منم بی خبر از لُپ کلومش ,گفتم:اوس قربون چرا به من میگی؟!!!من چه کارشم که نظر بدم؟!!مبارکه.بعدا فهمیدم که اوس قربون منظورش چی بود.چپ و راست از این قسم پیشنهادها از ننه و آقا و عمه و خاله و دایی میشنیدم اما توی دلم داد می زدم که :خدا یکی لیلا یکی. آخه هیچ کدومشون نمی دونستند که من, شیش دُنگ دلم رو یه شب پای دود منقل و وافور آقام و آقات,اون موقع که توی آسمون هفتم بودندو نمی دونستند دورو بَرِشون چی میگذره,حواله نجابت لیلا خانم کرده بودم وگرهش داده بودم به چادر سفیدش.سینه چاک خورده منو مَرحم تو بودی لیلا.دم توام گرم,نامردی نکردی و التماسم رو پس نزدی ونه گذاشتی و نه ورداشتی,چشم تو چشم بهم گفتی:دوسِت دارم . یه حرف زدی و خلوار خلوارآشوب به پا کردی,اما دریغ از یه ناز و عشوه ی دل خوش کُنَک.هیچ با خودت گفتی چرا به ماه نکشیده ,ننه و آقام رو تیر کردم طرف خونتون؟که ذرتوالمثقالی نگی خاطر خواهیم از هوا و هوس بوده.یادته اون شبی که اومدیم خواستگاریت؟ازدود و دم و قلیون و منقل و وافور گفته شد الا من و تو ,زدم به آقام گفتم برو سر اصل مطلب.نگاه ِ آقات کرد و آقاتم یه نگاه به من کرد و گفت :حَلِه. شومی ِ بخت من از ظهراون روزی که قرار شد بیایم خونتون بله برون,شروع شد ,داشتیم خودمون رو برای اومدن آماده می کردیم که آقات در زد و اومد توی حیاط خونه,تپ تپ می کرد و حرف میزد, اما بلاخره گفت اون چیزی رو که نباید می گفت /در نقش پدر لیلا در می آید/شرمندتم رحمت خان,این دختره توی فاز ما نیست ,نمی دونم به کی برده که من و ایل و تبارو دوست و رفیقام رو وصله خودش نمیدونه؟!!!از دیشب تا حالا داره یه بند توی انباری کمربند می خوره , شده همون مرغی که یه پا داره,تا دیشب رحمت رحمت میکرد, نمی دونم یه هو کدوم افعی زدش که نظرش برگشت.می گه الا و بلا من زن رحمت نمی شم.غلط نکنم توی بند یکی دیگه است ,به خدا روسیاهی بد دردیه رحمت خان/به نقش خود باز می گردد/با خودت گفتی؛ کی به کیه؟ یه کلمه که بیشتر نگفتم,یه حمد و قل هوالله می خونم و باطلش می کنم ,خدام که بخشنده است.بد کردی لیلا؛جوری به هیچ فروختیم که هنوزم که هنوزه خاکسترش یه جنگل رو آتیش می کشه.خدا می دونه اون شب رو چطور صبح کردم.می تونستم یه شبه دودمان خاطرخواهت رو به آسمون هفتم بسپارم,جوری که آب ازآب تکون نخوره,اما با خودم گفتم:حتما واسه ی خودش کسیه که دل تو رو برده.کشیدم کنار و دم نزدم./در خود فرو میرود/اما لوطی,تو که قرار بود سنگ روی یَخِمون کنی,چرا زُل زدی توی چشمام و کاه کردی این کوه غرور رو؟خیالته حواسم نبود چطور زُل می زدی به راه رفتنم از پشت پنجره؟بلند کردی و خاک کردی کسی رو که وقتی پا توی میدون میزاشت ولوله به پا می شد, /سرخورده/این رسمش نبود.دزدیدی و رفتی ,ناز شستت؛یه جوری دلم رو دزدیدی که هیچ کس نفهمید کِی دزدیدی و چطوری دزدیدی که داغت همیشه تازه بود. زمین گیرم کردی جوری که ایول ایولِ ِ بد خواهام همیشه دنبالت بود.اونی ام که سنگ نشد جلوی پات و واست آه نکشید ,من بودم .اون روز گذشتم و دعات نکردم چون می دونستم آهم درگیر نمی شه,اما مطمئن باش اگه الان در رو باز نکنی دعات می کنم و به همون خدا می دونم که درگیر میشه , پس تا دعات نکردم ,دل دل نکن راه بیفت که یه لحظشم یه لحظه است ,تا اونجا نیای نمی دونی چی رو تا حالا از دست دادی, پس راه بیفت تا دعات نکردم(گریه می کندلابد می گی چرا دعا؟اونم من ؟ چون شکستی همون موقعی که باید مَرحم می شدی .رفتی,درست زمانی که نباید می رفتی .خدا می دونه شب عروسیت به رحمت چی گذشت,خودم رو اینقدر به در و دیوار زدم تا تا کاری دست خودم و خودت ندم,روز به روز و لحظه به لحظه اش زَجر کشیدم و ریختم توی خودم و دم نزدم,شاهدم موهای سپید وچروک های زیر چشممه/اشک چشم هایش را پاک می کند/تو رفتی سی خودت و شوهر مَردِت,من موندم و طعنه های ننه ام,که:تا کِی می خوای یالغوز یالغوز ول بگردی و حسرت عروس و نوه رو توی دل من بزاری,چرا نمی خوای بفهمی, لیلا رفت ,لیلا شوهر کرد,دنیا که به آخر نرسیده,اون نشد یکی دیگه, بی انصاف, منم دوست دارم شب عروسیت کِل بزنم و هَوار بکشم:اِی مردم این رحمت منه که لباس دومادی پوشیده و سرو سامون گرفته/به خود می آید/بیچاره ننه ام مُرد و آرزوی عروس و نوه موند توی دلش. بعدا فهمیدم حق با ننه ام بود, دنیا که به آخر نرسیده بود.کاش می موند و می دید که بلاخره یکی اومد توی زندگیم/از جیب خود عکسی بیرون می آورد و به آن خیره می شود/یکی که شد همه ی داروندارم یا شاید همه ی دارو ندارم شد اون نمی دونم ,هفت سال تموم, شب و روز جون کندم, تا بلاخره جواب بله رو ازش شنیدم ,یه بله گفت و منو یه عمر شرمنده خودش کرد,تویِ این همه سال توی غم و شادی,داشتن و نداشتن با هام بود,یاد ندارم این همه سال یه جایی یه کسی ,منو بدون اون دیده باشه.دارو ندارم شد یه پیکان جوانان زرد رنگ که از پس انداز این هفت سال و پول پیش خونه ی ننه ی خدا بیامرزم خریدم , بهش می گفتم قناری.با قناری بودم اما دلم پیش تو بود,تویی که پشت پا زدی به همه چیز و رفتی .نمی دونم اگه قناری نبود چطوری این آشوبی که از تو توی دلم به پا بود رو تحمل می کردم/به عکس خیره می شود/تو از کجا پیدات شد قناری؟/رو به در/مَثَلِ منو قناری شد مثل لیلی و مجنون,شیرین , فرهاد یا چه می دونم یکی از این عاشق و معشوقایی که از قیصر مشهور ترن.قناری اومد و شد لیلا,شد ننه ام,شدآقام,شد رفیقام.وقتی نگاش میکردم انگار چشم تو چشم لیلا می شدم,وقتی تپ تپ می کرد و راه نمی رفت,یاد غُر غُرای ننه ام می افتادم.وقتی گازش رو می گرفتم و تا آخرش باهام می اومد و نق نمی زد ,یاد رفیقای نا مردم می افتادم که وسط های راه ,جا می زدند و تنهام می زاشتن. وقتی ام توی گوردَش مسافر کشی میکردم و سَنار سی شی دستم و می گرفت,یاد پولهایی می افتادم که آقام خدا بیامرز کف دستم می زاشت و می گفت:رفیق, توی ِ این دور زمونه اونیه که یه چیزی از رفاقتش بهت بماسه؛نه اینکه دندون بشه و هی اَزَت بِکنه/عکس را در جیب خود می گذارد/رفاقتت رو شکر قناری./رو به در می کند/ یه شب که هوات بد جور به سرم زده بود و داشت دیونم می کرد ,نمی دونم چی شد که یه هو, ساکم و بستم وبدون اینکه بدونم کجا دارم می رم, پریدم گُرده ی قناری و گازش و گرفتم و راه افتادم,اون شب حکما قناری منو برد ,هنوزم که هنوزه نفهمیدم توی اون شب چطوری رسیدم اونجا.بارون می اومد ,دیدم یه عده دارن یه حیاط رو زیر بارون طی می کشن و زیر لبشون نذر و نیاز می کنن, اون شب رفته بودم امام زاده قاسم همون جایی که آقات می گفت با نذر و نیاز تو رو از اونجا خواسته ,یادبچه گیامون افتادم و بازی کردن دور حوض گل گلیش.نمی دونم من داشتم گریه می کردم یا شدت بارون زیاد بود ؟ زل زده بودم به طی کش ها, که یه دست اومد روی شونه هامو گفت :حاجت داری بسم الله. گفتم حاجت؟ یاد تو افتادم. حاجت منم که تو بودی. طی رو گرفتم و تا صبح طی کشیدم , اینقدر دلم پر بود که طی رو به هیشکی ندادم ,شاید اگه اون طی کشیدن ها نبود الان من و تو اینجا نبودیم.به خودم گفتم نمیرم توو, مگه با لیلا, طی رو گذاشتم و برگشتم ..توی راه یاد حرف ننه ام افتادم که می گفت,حاجت می ده مخصوصا اگه از ته دلت باشه, ننه ام راست می گفت ,حاجت داد که الان تو پشت این دری مگه نه؟ /نور می رود, سکوت صحنه را پُر میکند ,نور که می آید رحمت به در تکیه داده و مشغول خواندن ترانه ایی قدیمی است/ رحمت:یادت میاد این آهنگ رو؟اون موقع ها فکر می کردم اگه مثل فیلما, بیام زیر پنجره تونو بزنم زیر آواز,خاطر خوام میشی و میای لب پنجره؛/با تاسف/ هیچ وقت نمی اومدی,دلم میشکست ,اما وقت رفتن یه نموره پنجره رو باز می کردی و با چق چق قفلش می فهمیدم که الان داری وراندازم میکنی. الانم موقع ورنداز کردنه,یالا پاشو ,بشکن این پیله ایی رو که از سنگ برای خودت ساختی.نمی دونم این غرور تو چیه که دست ده تا مرد عربده کشِ ِ معرکه گیر رو از پشت بسته؟!!!!/می خندد/شاید حق با تواه,این صدا دیگه اون صدا نیست,دیگه صدا هم از حلق و حنجره ی من بار کرد و رفت ؛ مثل همون روزی که تو و شوهرت از محله؛ بار کردیتو رفتید,جوری که پیش هیچ کس نشونی ازت باقی نموند.توی هفته اش ,هفت بار خود کشی کردم,اما نشد؛ یعنی اون نخواست که نشد ,تو رفتی و ویرون شد رحمتی و که زلزله ام ککِش رو نمی گزوند,نابود شدم لیلا,/مینشیند و به در خیره می شود/به خودم اومدم ,گفتم باید ترک کنم این اعتیاد به تو رو.رفتم توی انباری و ده روز تموم در رو روی خودم بستم,تازه اون موقع فهمیدم ,ترک عادت موجب مرضه ,یعنی چی؟کم کم داشتم دیونه می شدم که توی خواب و بیدار چشمم افتاد به آینه غبار گرفته گوشه انباری/به آینه خیره میشود,گویی خود را نمی شناسد,با آینه حرف میزند/این تویی رحمت؟!!!نه!!!با خودت چی کار کردی مرد؟این چه بلایی بود که اومد دامن تو رو گرفت؟به خدا اگه فرهادم بود تا حالا بی خیال شده بود/ناراحت/این کوچه که توش قدم گذاشتی بُم بسته ,سروته کُن و این دندون لق رو تا دردش عقلت رو نپرونده ,بِکن از ریشه.سرت رو بالا بگیر و خفه کن این ساز بد آواز رو که بد کوک داره می خونه.اگه قرار,کَندَن کوه بود که کندی و مردونگیت رو جار زدی,از عقلت مدد بگیر و بدون که, دل,کفتر ِجَلد نیست که اگه پرید, دوباره برگرده وبشینه رو پشت بومت, می فهمی رحمت؟توی مرام نامه ی عشاق ,پریده رو توی مُردِه ها می نویسند و مُهر ِباطل شد روش میزنند,پس اشک هاتو پاک کن که مرده ی تو ، توی این قبر نیست. حالیمه چرا ترک عالم و آدم کردی, لابُد چون, رحمتی که بزرگ و کوچیک جلوش دولا وراست می شدن و تا حالا از هیچ طنابنده ایی ,نه,نشنیده بود,یه هو جلوی هزار جفت چشم,از یه ضعیفه رو دست خورد وشونه اش به خاک مالیده شد.اما رحمت خان تا بوده همین بوده که ,تا وقتی صاحب گود و میدونی ,که میدون دار ِ خوبی باشی و رو دستت میل و کباده زنی؛ نباشه,اما همین که پهلونی؛ روی هوا ؛ شِکارت رو نشونه گرفت و بُر زد,عینه نامردیه که گلایه کنی چون تو راه و رسم پهلونی رو نمی دونستی که شکارت پریده, نه اون .پس چاره ی این درد مُسَکِن نیست,پادزهره رحمت/از جلوی آینه کنار و به خود می آید/ منم اون کوچه رو با تمام خاطرات تو گذاشتم و رفتم یه جای دیگه واینقدر گشتم تا پادزهرت رو پیدا کردم.قناری,قناری رو می گم. بی خبر از تو,روزا شدن ماه,ماه ها شدن سال و پشت سرهم می رفتن و من و قناری از کله ی سحر تا بوغ سگ ,مسافر این ور اون می کردیم تا گشنه نمونیم /به گذشته بر می گردد ,در حال مسافر کشی با قناری,مسافری را سوار می کند/ رحمت: /به مسافر/امروز ترمینال خبریه که این همه شلوغه؟!!جبهه میرن؟!!!اینا که همشون زَنند!این زنا فکر کردن اگه تونستند یه دَم پُختک, خوب درست کنند,می تونند تانک رو هم منفجر کنند ,واسه همینم همه چادر سر کردن که برن و صدام رو بکشن, این کارا رو می کنند که از مردا جا نمونند,وگرنه زنو چه به جبهه و جنگ ؟به خدا اگه یه موش ول کنی توی اتوبوسشون از سی نفرشون,چهل تاشون غش می کنند,می گی نه,یه موش بنداز توی این اتو-/خیره می ماند, چنان می نمایاند که در اتوبوس کسی را دیده است/ لیلا؟!!!!!!!!!!!!!!!؟/به حال برمی گردد/نگو که منو ندیدی که توی کتم نمی ره,به خودم گفتم اشتباه دیدم,نه,خودت بودی ,فکر میکردم فازت به بابات نخوره اما نه تا این حد.دمت گرم,رو سیاهم کردی خانمی,یه سور بهم زدی که هیچ گردن کلفتی از پسش بر نمی آد,تازه فهمیدم که اگه من لات محله بودم ,تو گنده لاتش بودی و کسی خبر نداشت,فهمیدم اگه ناف منو آقام با قَمِه بریده,تو به جای شیر,از دو ماهگی, شراب نُه ساله ریختن توی حلقت.به جانِ قناری قسم ,تازه اونجا دوزاریم افتاد که مردونگی به سبیل کلفت و کفش قیصری نیست,به رگ به جَنَمِه ,که تو ده تا ده تاش رو داشتی,واسه ی همینم بود که از همون موقع تراشیدم و سپردمش به باد ,بی خیال حرف مردم.راستش ,دل دل می کردم که بیام پُشت سرت,اما تو دیگه مال من نبودی,توی عالم لوطی گری نشونم داده بودن که,معصیت داره دورو بَرِ زنِ شوهر دار جماعت بگردی.لابد شاخ درآوردی وقتی دیدی پشت قناری نوشتم سرویس صلواتی جبهه؟دیدی خاطر خواهی آدم رو به کجا می کشونه؟پس تو رو به این خواستنِ ِ منو, نخواستن ِ خودت ؛باز کن این در رو تا دیر نشده, ,نخواه بیشتر از این باز کنم این سفره ی دل رو که برکتش به بسته بودنشه. از خر شیطون بیا پایین و چادرت رو سر کن که یک لحظه اشم غنیمته./با عصبانیت/دِ تا کی می خوای به فکرای غلطی که توی مغزت داره رژه می ره گوش بدی ولگد بزنی به بخت شوم من؟با من لج می کنی یا با خودت؟به پیر به پیغمبر اون چیزایی که تو فکر می کنی غلط محظه.تا کی می خوای با این خیال بافیات هم منو عذاب بدی هم خودت رو؟لابد نشستی با خودت دو دو تا چهار تا کردی و به خودت گفتی این عینه نامردیه, رسمش نیست.اما خانم خانما , رسم و روسوم رو اون موقع باید یاد می گرفتی که از سَرِ ِ مردی یا نامردی گفتی دوستت دارم.تو یک کلوم گفتی و من دنیا دنیا عشق به پات ریختم ؛من دل بهت دادم ,همونجوری که بیست سال پیش یه یا علی گفتم وخاکستر نشینت شدم,اون موقع که سرتاسر محله,آرزوشون بود رحمت دختر شون رو بگیره, تو رو مُهر کردم و کوبوندم توی طاق سینه ام, به قناری قسم,گِله ی پشت پا زدن و رفتن پیِ ِ یکی دیگه نیست, شکایتی ام ندارم ,حکما تقدیر اوس کریم بود که از پشیمونی ,نیم سیرشم نصیب من نشد.حالا که من شکایتی ندارم,تو چِپیدی توی اتاقت و چشم دیدن ما رو نداری؟والا از مردونگی به دوره,چرا می خندی ؟ مگه خودت نمی گی مردونگی به سبیل از بنا گوش در رفته نیست؟خوب توام مرد بودی که زدی توی دل نا مردا و روبروشون قد علم کردی .خیلی از اونایی که لاف مردی ومردونگی رو میزدن,از ترس صدای توپ و تانک ,هشت سالش رو چپیدن زیر پتو و از رادیوی در گوششون فهمیدن جنگ تموم شده.اما قربون اون جَنَمت برم که تا تَهِش رفتی جلو و کسی نفهمید برای جنگ اومدی, برای امداد اومدی,تیر بار چی بودی یا رزمنده که اینقدر جلو اومدی.به خودِ خدا قسم اگه دست من بود عکست رو می نداختم توی یکی از این اسکناسا.لابد داری می خندی؟ اما من دوست دارم گریه کنم,برای تو,برای اون موقعی که گرفتار شدی ,برای اون موقعی که تنها بودی وکسی نبود به دادت برسه.لابد خیلی سختت بود خانم خانما؟شنید م توی جبهه, هیچی بد تر از شیمیایی نیست؟آخه یکی نبود بهشون بگه نامردا زورِتون رو با چی ؟به کی؟ نشون می دیت؟به یه ضعیفه که اومده مرحم بزاره روی زخم برادرهاش؟ دِ اگه بی غیرتی تَه داشت شما از تَهِشم رد کردیت لا مُروَتا. می دونم می خندی و همون حرف همیشگیت رو میزنی که,شرمنده ایی.هنوزم که هنوزه نفهمیدم تو چرا شرمنده ایی؟ راستی ؛هیچ به این فکر کردی این شیمیایی شدن با تموم بدی هاش چه خوبی هایی داره ؟خوبیش اینه که آدما ,آدما رو بیشتر می شناسن.کاش می شد همه توی زندگیشون یه با ر شیمیای می شدن تا سوی ِ چشم هاشون بیشتر می شد./سکوت/راستش رو بخوای ازت متنفرم,اونقدر که اگه دستم به دستت برسه نفله ات می کنم/دستگیره در را می گیرد/با تو نیستم خانمی,با اون نامردی ام که کم آورد واون موقعی که نباید تنهات می زاشت ,تنهات گذاشت.رفت اون موقع که نباید می رفت.جا زد اون موقعی که باید مردونگیش رو جار می زد. نازک کرد صداش رو اون موقع که داشت آسمون ریسمون می بافت و بهونه ها روپشت سر هم میزاشت و به حساب خودش, یه, نه ,گفت و یه حمد و قل هوالله خوند و اوس کریم هم که اِندِ بخشندگی ,حتما می بخشه و یا علی از تو مدد,حاجی حاجی مکه و خلاص. به خیال خودش ,راحت شد از بُردن وآوردن و تر و خشک کردن./با تاسف/ قبول داری که رکب خوردی؟ یا هنوزم سر عقیدت هستی؟می دونم اینقدر گِلِت رو خوب زدن که حق رو به اون می دی و دعاشم نمی کنی.اینجوریه که یه عمره زمین خورده ی مرامتم./گوش به در می ایستد/چرا دیگه سرفه نمی کنی؟تو که شب خواستگاری گفتی :این سرفه ها همیشه با هاته و کسی نمی تونه تحملش کنه!دیدی دروغ گفتی!اون شب صورتت سرخ شده بود,شاید به خاطر این بود که, یاد بیست سال پیش افتاده بودی ؟راستش خوشگل بودی خوشگل ترم شده بودی.احساس کردم حقم بوده که بیست سال پشت در گذاشتیم,آخه تو کجا و من کجا؟ اون شب وقتی گفتی فردا جواب می دم ,هول وَرَم داشت, قرار شد آقات فردا جوابت رو بهم برسونه,ظهر شد,اومد جلوم,سرش پایین بود ,تپ تپ می کرد و حرف میزد و بالاخره گفت اون چیزی رو که نباید می گفت/در نقش پدر لیلا/شرمندتم رحمت خان ,این دختره اصلا توی فاز من نیست ,بیست سال پیش روسیاهم کرد با نه گفتنش اما الان روسیاه می شدم اگه بله می گفت,بگذر رحمت خان ,تومردونگی و بزرگیت رو نشون دادی دیگه بیشتر از این نخواه که شرمنده ات باشیم؛ آخه رحمت خان رو چه به یه تیکه گوشت که روز به روز زرد تر و بی جون تر می شه/به نقش خود در همان زمان در می آید/بسه دیگه حیدر,اگه اون روز بالا حرفت حرف نزدم چون حرفت حق بود و جوابی نداشت, اما به خدای محمد , دیگه کاسه صبرم لبریزه و جای این قِصه ها رو نداره ,این بار دیگه اون بار نیست , از در بندازی بیرون از پنجره میام تو ,قسمت می دم به جون همون لیلا,سنگ ننداز که این شیشه به مویی وصله,مردونگی کن و راضی کن لیلا رو که بیشتر از این جَنَمِ دوریش رو ندارم/به حال بر می گردد/نمی دونم چی بهت گفت که بعد ده بار اومدن و رفتن بلاخره راضی شدی خانم خانما,/خسته پشت در می نشیند/حالا که به غلامی قبولم کردی و راضی شدی رحمت مردت بشه, نخواه بیشتر از این به دست و پات بیفتم که عینه بی انصافیه.دستم وبگیر و بلندم کن که بیشتر از هر وقته دیگه محتاج یا علی توام./آرام می شود/ راستی هیچ می دونی رنگ زرد ,خوشگل ترت میکنه. فکرشم نمی کردم, کم مویی اینقدر بهت بیاد.وقتی سرفه می کنی انگار داری آواز می خونی,لاغریم که این روزا مُده,اینا همه ام یعنی خوشبختی,به قناری قسم راست میگم.این همه صبر کردم تا به این روز برسم.به اون کسی که به خاطرش رفتی و به این روز افتادی اینا همه ,عشقه, که اگه چیز دیگه ایی بود,اینقدر طول نمی کشید.من در و دیوار هام و خوردم تو سری هام و خوردم,اشکام رو ریختم,تازه دارم قد میکشم,تبر نشو خانمی./اشک بر گونه هایش می نشیند/لابد با خودت میگی کسی رو که دکترا جوابش کردن هیچ وقت دیگه آدم قبل نمی شه و یه مرده است که انتظار مرگ رو می کشه. د اشتباهت اینجاست ,درسته که همه جواب کردن و به خودم و خودت این قضیه رو گفتن اما من یه دکتر می شناسم که دوا درمونت فقط دست اونه,از تو حرکت از خودش برکت,تا حالا کسی ازاین دکتر جواب نه نشنیده که ما دومیش باشیم ,تازه من یه قولایی هم ازش گرفتم,قربونش برم که خیلی وقته منتظرمونه/دست در جیب خود می کند و بسته ایی پول در می آورد/اینها,این یعنی خرج یه ماه دوا درمون و یه عمر توی محله قدیممون درست روبروی امام زاده قاسم موندن وشب تا صبح زل زدن توی حرمش. ....قناریه..../اشاره به پول ها/ ؛فروختمش ,دیگه لازمش نداشتم. وقتی دید تو اومدی, خودش فهمید که دیگه جاش اینجا نیست,مردونگی کرد و رفت. نمی گم دلم واسه اش تنگ نمی شه, اما اول تو ,بعد همه چی. با پولش یه اتاق واست گرفتم درست روبروی صحن امام زاده ,خانمی ,هرچی اینجا نازت رو کشیدم به جاش اون جا باید تلافیش رو درآری و کار کنی ,جارو کنی ,طی بکشی, آب بدی دست اینو اون , گندم خریدم که مشت مشت بریزی جلوی کفتراش و حاجتت رو از اونا بخوای .نذر کردم همون جایی رو که اون شب طی کشیدم و تو رو از امام زاده قاسم خواستم ,هرشب طی بکشم و وقتی حاجت گرفتیم, همون جا کنار هم وایسیم و باچادر گل گلیت دست به سینه یه عکس یادگاری بندازیم,گفتم یه ویلچر مخصوص تو کنار بزارن که تا رسیدیم سوارش بشی و تا خودِ زریح بوق بوق کنم که: بریت کنار بریت کنار لیلا خانم اومده ,آقا خودش آوردش اینجا . گفتم اگه شفات داد هر شب حیاطش رو طی بکشم,راستی توام شنیدی؟ می گن امام زاده قاسم حاجت اونایی که از ته دل دعا می کنند رو حتما می ده ,پس دیگه بیشتر از این معطل نکن ,تا بخوای پول هست, پول پیش ِاین خونه رو که منت گذاشتی و اومدی توش, گذاشتم برای خرج دوا درمونت.من تو رو آسون به دست نیوردم که آسون از دستت بدم ,تاوان اونم هرچی می خواد باشه,باشه.پس یه یا علی بگو,چادرت رو سرت کن وبه هیچ چیز جز خوب شدن فکر نکن.رحمت تا حالا بی تو بوده نزار حالا که به دستت آورده ,مفت مفت از دستت بده.اگه بیشترازاین معطل کنی بلیط سفرمون باطل می شه ها,از امام زاده قول گرفتم که نزاره دوباره جدایی بینمون بیفته.حالا دیگه خود دانی, اگه حرفی رو که بیست سال پیش زدی نمی خوای پس بگیری در رو باز کن وبیشتر ازاین منو چشم به راه نزار و راهی شو که بد جوری دلم هوای امام زاده قاسم رو کرده....... /صدای باز شدن در به گوش می رسد در باز میشود و سایه لیلا در چهار چوب در می افتد/ پایان فروردین88 09166624181 فقط با مجوز نویسنده کار شود |




