| تو رانشان دادم انگشتم ازهوش رفت |
|
|
|
| نوشته شده توسط عدالت فرزانه |
| سه شنبه ، 26 آبان 1388 ، 06:16 |
|
شخصیت ها: عباس ، پدر ، مادر ، مریم ، معمار صحنه: حیاط یک خانه قدیمی وحوض بزرگ وسط آن ، انتهای صحنه ایوانی چوبی که به ارتفاع سه پله از صحنه بالاست..به واسطه دری به بیرون صحنه- داخل خانه- مشرف است، تخته چوبهای مدور وبزرگی کنار ایوان.. **** باصدای دوش حمام ... صحنه آرام آرام روشن می شود مادر درحال پهن کردن لباسهای شسته روی طناب در ایوان است مادر: عباس ، مادر..(باخنده) بیام پشتت کیسه بکشم.؟ مادر: تعارف میکنی.؟. مادر: شرم نداره که پسرم..من مادرتم.غریبه نیستم که..می دونی جات چقدر عوض کردم..؟ یادت نمیاد..میاد؟ مادر: (دم در می رود) زحمت؟..اتفاقا لذت برام.. مادر: دارم میام تو.. مادر: اومدم.. مادر از در مشرف به ایوان - ازصحنه خارج می شود- به داخل خانه می رود).. صدای مادر: ا..وا..چرا لامپ خاموش شد...؟ ، لعنت خدا به شیطون..نه..نه..تو دست نزن ، دست تو تره پسر.برق می گیره..بزار ببینم....چش شد یهو؟..تا دیروز که سالم بود.. (لامپ داخل در روشن می شود..) خب..الحمدلله..از پیچشه ، شل شده بود.... (مافقط صداها را می شنویم ، مادرشروع به کشیدن کیسه پشت پسر..صدای خنده های درآمیخته فرزند ومادر را می شنویم..برای مدتی..همچنان به هم آمیختگی خنده هایش برفضای صحنه حاکم است) صدای مادر : مادر..نگفتی کارت تو جبهه چیه..؟ چی؟ (باخنده)آره ارواح خان جون..خوردن وخوابیدن..توگفتی ومن هم باورم شد.. (داد می زند) تکون نخور..بزار ببینمت..چته؟ (گرفته تر) اینا چیه..؟ بگو اینا جای چیه..؟ کی زخمی شدی؟..چی شده؟ چی؟ خوب شده؟..به اینا میگی خوب شده؟فکر می کنی..باکی داری حرف می زنی؟..یه بچه..؟ (داد می کشد) اینا چیه زیر پوستت عباس .؟.تو چیکار کردی با خودت پسر...؟ پس واسه این بود نمی ذاشتی بیام تو..پیچ لامپه هم کار خودت بودخاموشش می کنی تا نبینمت..منو گذاشتی سرکار؟..تو با من چیکار داری می کنی بچه؟ مادر در قاب در (عمق صحنه ، روی ایوان) ظاهر می شود – بادستهایی خونی وچشمانی پراز اشک- مادر: خودت بهتر ازمن می دونی..چقدر التماسش کردم تا ترو بهم داد.. اینارو برات گفتم..نگفتم؟ ...تا کی باید بگم. اینو آویزه گوشت کن ؟ شنیدی یا بازهم انداختی پشت گوش؟. تو نذر کرده ای عباس، نذر کرده..می دونی چی میگم؟ شوخی که نیست ...بعد سالها نذر ونیاز ، بعد سالها گریه والتماس..خدا خودش تو رو بهم داد .می شنوی ؟خودش. می دونی به کیا قسمش دادم ؟..(روی پله ها می نشیند) .به خود خدا هم گفتم..گفتم: باید از تویه یکی بگذره.به جات هرچی بخواد من حاضرم . اما نخواد با تو امتحانم کنه.. ( کمی آرامتر...) می دونی الان چند ساله میری ومیای..یه سال ..دو سال..سه سال..الان پنج ساله..بی خبر میری ..بی خبر میای..انگار نه انگار..راستشو بگو اون یکی ها هم عین تواند؟ ( گوش به زنگ می ایستد ولی جوابی از پسر نمی آید) ...ببین عباس..پسرم..من نمی گم نرو..اصلا نمی تونم بگم نرو..من کی ام که بگم نرو..تو مال خودشی..خودش صاحب اختیارته..ورق به ورق کتابش شاهده چقدر دستم لرزیده هربار خواستم روسرت بگیرم که بفرستم بری..آب رو به اون صاحبش قسم میدم بیاد گواه بگه پشت پات اشک چشم من زیاد بوده یا اون..؟. .(گریه اش می گیرد) خدا ذلیلشون کنه اونایی که این بلا رو سرمون آوردند.. ( برمی گردد بطرف در) یعنی چی آخه دستی دستی بچه ات رو ، از جون عزیزترت رو بفرستی بره جلوی تیر وتفنگ..؟ همین چند روز پیش که خبر پسر ته تغاری صفورا همین کوچه بغلی اومد.. نبودی ندیدی حال و روزشو.. جنازه که اومد..الله اکبر..نمی دونی چطور..ریخت به هم..وای همینطور ولو شد رو زمین..داد زدم یا خانم فاطمه زهرا به اون عزیزت یاخدا..جونمو ازم نگیری..من پسرمو ازتو میخوام... (نگاهش به تخته های کنار ایوان گیر کرده) اسمش اکبره می شناسی که کیو میگم؟ ...اصلا می شنوی چی میگم؟.
.نکنه داری باخودت میگی..مادرمه دیگه..یه جوری دلشو به دست میارم.کاری نداره که..عین همیشه..سرمو که بزارم رو شونه اش دلش نرم میشه....دیگه هیچی نمیگه.. این بار دیگه فرق میکنه..اونبارهم که رفتی از دستم در رفتی.. اینبار ششدانگ حواسم به سوراخ سنبه های این خونه هست... باتوام..خوب گوش کن ببین چی میگم..همین امروز میرم خونه معمار کارو یکسره کنم..دختر مردم که الاف تو نیست..این االان چند محرم صفره نومزدین ..دیگه اما و اگری هم تو کار نیست..شنیدی ؟ صدای زنگ در... مادر تا خودش را جمع وجور کند – درحال پاک کردن اشکهاش -.. مریم ( دختری پا به سن گذاشته ولی خوش بر و رو) وارد صحنه می شود..بی هوا وسراسیمه..بطرف مادر می آید مریم: سلام .. مادر: سلام ..عزیز نسیبه مریم: خوبی مادر؟ مادر: هولی..؟ چی شده؟ چرا رنگ وروت پریده؟ دویدی؟ بشین ببینم..بشین... مریم: خبرای خوش مادر.. مادر: ازکی؟ مریم)باشادمانی) دیدنش مادر..دیدنش.. مادر: بازهم؟ مریم: صفورا خانمو که میشناسی؟ مادر: چرا نمی شناسم...مادر شهیده.. ( به دستانش نگاه می کند که شروع کرده اند به لرزیدن .) اونبار هم اولش اینطور شدوبعد... مریم: نونوایی کوچه صیاد ، می شناسیس که..؟ مادر: خب؟ مریم: اونجا دیدتتش..همین صفورا خانم.. مادر(ناباورانه) عباس منو..؟ مریم: میگه صداش کردم : آقا عباس..آقا عباس...میگه: برگشت ، میگه: به خدا خودش بود.. برگشت که جواب بده ..یهو صدای مردم بلند شد..که های.. خانم بچه ات..میگه بچه ام کم مونده بود بره زیر ماشین..وای نمیدونی بنده خدا بدجوری ترسیده بود ، منگ بود ، می گفت: صدای ترمزش هنوز تو گوشمه لعنتی...میگفت: خود عباس بوده مادر.. خود خودش...هی قسم می خورد..به آقا حضرت عباس مادر: (آرام ، درخود) یا قمر منیر بنی هاشم... صدای زنگ در.... (مادر و مریم خشک شان می زند...) مریم: (باصدای لرزان) یعنی..یعنی کیه...؟؟ مادر: (امیدوار) شایدهم... (پدر با چکمه های سرخ تعزیه که به دست گرفته وارد صحنه می شود...بدو ورود حالت خشک مریم و مادر اورا نگران می کند...چکمه ها از دستش می افتد..مادر خیز برمی دارد بطرف چکمه ها) مادر: شبیه! پدر: چی شده؟ مریم: ( دست وپای خودش را جمع وجور میکند) سلام پدر.. مادر: (چکمه ها را برداشته وبطرف پدر می آید) مسیب..چیزی شده؟ پدر: شما چتونه..؟ مریم : از من دلگیر نشین آقا مسیب..من.... مادر: (بی صبر وبا اصرار) میگی یانه؟ پدر: چی رو؟ مادر: خودتو به اون راه نزن پدر: کدوم راه؟ مادر: (داد می زند) اذیت نکن مسیب.. پدر: نه بخدا.. مادر: (چکمه ها را جلو می کشد) اینا چیه؟ پدر: (باخنده) خب ، چکمه.. مادر: (خیلی جدی ولی عصبی چکمه ها را می اندازد) الله اکبر مریم: (چکمه را برمی دارد) راست میگه آقا مسیب..شما که رو بر نگشتن عباس و بی خبری و بلا تکلیفیش قسم خورده بودید دیگه سراغ تعزیه و ازاین جور چیزا نرید؟ چی شد یهو... مادر: محاله باورم بشه بخوای دوباره تعزیه راه بندازی.. پدر: (چکمه ها رو برمی دارد) نمی دونی باچه زحمتی گیرشون آوردم..شهرو ازپادرآوردم پدر بابام در اومد تا....می دونی تا کجاها رفته ام نسیبه..سرای حاج حسین رو بگیر ... ( به مادر که هاج و واج مانده نگاه می کند) راست میگم بخدا... (مادر از شدت عصبانیت همینطور سیخ چشمان پدر است) پدر : ( ادامه تعریف) کشون کشون (نگاه مستقیم مادر رشته کلام را ازدستش می گیرد) چیه؟ مادر: خب.؟ پدر: ( به مریم نگاه می کند) من داشتم چی میگفتم؟ مریم: می گفتین که پرسون پرسون از... پدر: هان..آره...یادم اومد ، داشتم می گفتم که ..که پرسون پرسون از کاروانسرای ایلات تا... تا..خسته دلان رفتم....آفتاب هم که قربونش برم از صبح بامنه..ولم نکرده باوفا ، لطفش زیاده دیگه..همینطور کوفته فرق سرکچلم.... (باخنده به مریم) دخترم یه آب واسه من میاری.؟ .(به نسیبه) گلوم خشکه.. مریم: (می رود که آب بیاورد)..نگید منم بیام بعد ..باشه؟.. مادر: این تخته ها رو واسه چی از زیرزمین کشیدیشون بیرون؟ ( با منظوری خاص) آب حوض هم که دیشب خالی کردی..؟. پدر: ..چی؟..آب حوض.. مادر: ساعت سه شب..یه کم عجیبه ..نه؟ پدر: آره ..آره خب..خواب که از سربپره..خب آدم باید بایه چیزایی سرشو گرم کنه دیگه.. مادر: نگو یکی می شنوه میگه اون یه ذره عقلت هم ازدست دادی مرد..نصفه شبی پاشی شالاپ شلوپ آب حوض خالی کنی که چی..خواب ازسرم پریده... پدر: صداش مگه میومد..؟ مادر: خودت مسخره می کنی یا منو مسیب..؟ پدر: هیچکدوم رو بخدا.. مادر: (طاقتش طاق شده) د جون بکن دیگه مرد.. پدر: ( داد می زند) تو چت شده زن؟ گیر دادی چرا؟... مادر: (آرامتر) چه خبره. پیش دختر مردم.. هرکی ندونه فکر میکنه چه خبره.. پدر: ( فرکش می کند) تو هی.. مادر: (نرمتر، حرفش را قطع می کند) خب ..حالا بگو.. پدر: چی رو باید بگم نسیبه؟ مادر: جریان نصف شب و آب حوض و چکمه ها و تعزیه و. درد و زهرمار ...مرگ منو..چی شده مسیب؟ چرا به من نمی گی اینجا چه خبره؟این دار وتخته برای چیه؟ پدر: خب من کارم اینه.. خودت که بهتر می دونی ..اینجا... هزار تا مجلس رفته رو این حوض ..خشت و گل اینجا اصلا خاص این کاره..مگه غیر اینه؟ .. مریم آب آورده است..پدر می گیرد ومی خورد: سلام برحسین.. (به مریم) آخی..جون گرفتم مادر: ..یه طوری دور برداشته مجلس مجلس میکنه که انگار همین چندسال پیش نبود این کلون در محکم بست رو مردم و گفت دیگه اینجا تعزیه اجرا نمیشه..تاسوعا بود...یادته؟.مردم دسته عزا رو کشونده بودند در ما بلکه از خرشیطون بیای پائین..چندبار به پات نشستم که آخه مرد..لج کردن با امام وپیغمبر کم از کفرنداره...در رو دسته ی عزای آقا بستی...گفتی دیگه : نه. خیلی هم محکم گفتی.. نه.....الم عباس توکوچه پشت در لرزید ولی تو گفتی نه که نه...تو همون مسیبی؟مگه نه اینکه قسم خوردی؟ پدر: قسم من ..به خاطر تو بود نسیبه..نمی خواستم بگم ولی تو مجبورم کردی تعزیه ای که گوشت وپوستم باهاش اجینه بزارم کنار..هربار تعزیه تاحد مرگ گریه می کردی..یادت رفته هربار به وقت زخم عباس چندبار ازهوش می رفتی..؟ مادر: زخم عباس آره..زخم عباس جگر آدمو می سوزونه..اونوقت می خوای من براش گریه نکنم..دست من نیست که ..هربار به وقت زخم عباس یاد عباسهایی می افتم..که تو شط . کنار همون فرات..مثل خود عباس جون کندن.. ( چشمانش پر اشک شده ..وبه زمزمه ای در هال وهوای تعزیه قرار می گیرد و درحالیکه آرام به سینه می زند ): / اين كفن بايد بلند از حد بريد / بهر عباس علمدار رشيد پدر: ببین ..ببین ..هیچی نشده شروع کردی... (مادر ناچارتن به سکوت می دهد) پدر (کنارش می نشیند( باخنده): اشکات رو نگه دار واسه تعزیه...تموم میشه ها.. مادر: چی شده مسیب..؟...منو می ترسونی پدر: ( نمی تواند روی زانوهای لرزانش بماند..وسط حوض می نشیند، آبی به صورتش می زند) دیدمش نسیبه..دیدمش.. (مادر همینطور ساکت وبی حرکت خشکش زده.. مریم : کی رو؟ .. پدر؟..کی رو دیدیش..؟( بطرف مادر) نگفتم..؟نگفتم مادر..؟ (مادر از هوش می رود...) مریم: (جیغ می زند) یافاطمه زهرا پدر: (بطرف مادر خیز برمی دارد) نسیبه... (پدر آب لیوان را از هول به سر وصورت مادر می پاشد..او بهوش می آید..پدر آرام می شود..مریم سر وصورت مادر را پاک می کند..پدر کمی اینطرفتر دارد نفسی تازه می کند..) مادر: ( تازه نای حرف زدن پیدا کرده ) مطمئنی خودش بود؟ پدر: ( هنوز اشکهایش را پاک نکرده)....
صدای زنگ در.... (مادر و مریم بی هوا خیز برمی دارند .. بطرف در هجوم می برند ولی وسط راه ..شک می کنند ناخودآگاه می ایستند، نمی توانند حتی یک قدم دیگر بردارند.....پدر نگران حال آنها پشت سرشان....) مادر: عباس من.... مریم: من.؟.چشام؟ دستم..ای وای....صورتم چطوره مادر؟ پدر: (کمی خونسرد) من میرم درو باز کنم..( بیرون می رود) مادر (از ناباوری باصدای گرفته ای داد می زند ) : ای خدا... (مریم از از در انتهایی صحنه بیرون رفته برای آماده شدن..) (پدر مریم وارد صحنه می شود....مادر پاهایش سرد می شود..آرام می نشیند..مریم در حال عوض کردن روسری اش می آید که..نگاهش به نگاههای خشمگین پدرش می افتد..معمار نگاهش را از مریم نمی تواند بردارد) مادر: (جلوی معمار قرار گرفته) همین الان..پیش پای شما اومد تو..اومد که .. مریم: یه خبری داشتم... معمار: از کی؟ مادر: از پسرم.. مریم: آره پدر..صفورا خانوم که می شناسینش.. کوچه پائینی .. معمار: باید بشناسم؟ پدر: حالا بفرمائین تو..یه چایی..چیزی.. معمار: همینطورش هم..توئیم.. مادر : آخه اینجا بده.. معمار: واقعا..یعنی براتون مهمه..؟ پدر: منظورش اینه که اینجا عیب میشه..شما.. معمار: الان ده ساله..اینطوریم..یه وقت دم کوچه..یه وقت مهمونی.یه وقت.مجلس عزا..یه وقت عروسی..الان همه جا حرفمونه ..اینها عیب نیست؟ دم در وایستادن عیبه..؟ پدر : (بانگاهی به مادر..) شرمنده ائیم.. معمار: (درنگاهش به مریم) شما چرا ؟ مادر: میگه عباس رو دیدن.. مریم: اینبار دیگه واقعا..... معمار: واقعا چی دختر..؟ باز هوای پیک نیک زده سرت؟ می خوای مثل اونبار کارمون بکشه به بیابون...بریم کوه وکمر عین دیوونه ها..بگردیم دنبال کی.؟.اونیکه 17سال پیش رفته.. کجا؟ جبهه...؟ جنگ..؟ جلوی توپ وتفنگ..؟ چرا نمی خواین قبول کنین که.. مادر: مواظب باشین چی دارین میگین..آقای معمار معمار: بد میگم؟ یادتون رفته اون ژاندارم چطور داشت به هیکلمون می خندید.؟.می گفت که.. پدر: (مهربان وخونسرد) حالا هرچی...گذشته ها گذشته.... معمار: برو کنار آقا..همین گذشته است که الان شده خوره ی جون و خونه و زندگیم..، زندگیم رو هنوز هم نمی تونم از در ودهن همسایه جمع جورکنم.. شدیم آدامس دهن هرچی زن کوچه نشین.. پدر: میگی ما چیکار کنیم ؟ مریم (نگران حال پدر) باشه پدر جون..باشه بریم..بریم خونه… معمار: نزارید بیاد خونه تون.. مادر: یعنی چی آقا ، عروسمه .. مریم: (نزدیک مادر می شود ) مادر.. معمار: (عصبانی) اون مادرت نیست.. پدر: شما حالتون خوش نیست.. معمار: ( خشمش را می خورد) مادر: چیه ؟ پدر: (داد می زند) نسیبه.! مادر: (داد می زند) بزار ببینم چی می خواد بگه..؟ پدر: برو تو زن.. برو تو..(به مریم اشاره می کند)..دستشو بگیر ببرش تو.. مادر: لعنت خدا بر شیطون… معمار: لعنت خدا بر مردم آزار.. مادر( حین رفتن) بیش باد .. پدر: الله اکبر… مریم مادر را بالای ایوان برده واز در تو می برد- پدر: (تعارف می کند) بفرما بشین آقا معمار..خلقت رو تنگ نکن معمار ( می نشیند) خاطرت برام عزیزه سید..بخدا فقط این اخلاقیاتت مونده گلوم وگرنه… پدر: (باخنده) وگرنه چی مومن.؟ معمار: دیگه به اینجام رسیده آقا مسیب..الان میدونی چندسال از رفتنش گذشته..؟ چرا دست بردار نیستند اینا..؟( به سمت مادر و مریم ) هرروز یه قصه سوار می کنید که چی؟ سر زخمو که باز نمی کنند..می کنند..؟ تا حالا چند بار مارو کشوندین به تفحص..؟ دوبار ..؟ چهار بار؟ چندبار؟ صدای مادر: (باگریه) اگه زخمه..مال خودمه .. جیگرخودمه..اختیارش رو دارم، ندارم؟ (داد می زند) می خوام بسوزه...الو بگیرم.. صدای مریم: ( نگران حال مادر) آروم باشین مادر جون.. معمار : ( با تمام توان داد می زند ) خب ..دیگه ما رو چرامی سوزونید قربونتون برم ؟. گناه ماچیه...؟ صدای مادر: مارو با تو چیکار آقا ؟ معمار: پس اون مادر مرده اینجا چیکار میکنه؟ پدر: صلوات بفرست معمار.. معمار: استغفر الله . هی می خوام یه چیزی نگم بیشتر می سوزم . تمومش کنین این قصه رو جمعش کنین این بند و بساطتون رو . ( به سمت در حرکت می کند ) چرا دست از سر ما بر نمی دارید .. بیا بیرون دختر ، میگم بیا بیرون وگر نه ... صدای مریم : شما رو به ارواح خاک مامان معمار: (می ماند) پدر : (نگران حال او...) چی شد؟ آقا معمار.. معمار: .... پدر: (ناخودآگاه..دادمی کشد) یا حضرت عباس.. (معمار دست و دلش به لرزه افتاده ولی هرطور که هست خودش را نگه می دارد..قرص ومحکم و..مردانه) پدر: آب...یه لیوان آب بیارید.. (مادر وعروس نگران به صحنه آمده اند ، بطرف معمار می آیند ) معمار: (با دست اشاره می کند) نمی خوام.. پدر: یه خورده آروم بگیر مومن معمار: (مستقیم به چشمای مادر نگاه می کند) دخترمو می خوام.. مادر یک لیوان آب آورده ..معمار نمی گیرد ولی پدر گرفته وآب را به او می نوشاند... مادر: قصه به ختمش رسیده..میخواد فیصله پیدا کنه ان شالله.. پدر: ( با اعتقادی خاص) اگه آقا اذن بده.. مریم: عباس اومده.. معمار ( یکه می خورد) چی؟ مریم: عباس اومده.. معمار: کجاست؟ پدر: هول نکن معمار..هنوز نیومده.. معمار: ( کمی آرام می گیرد، به مریم) دیوونه..( به مادر وپدر) ببین عقلتون دادین دست یه بچه..نادون من گفت شما چرا باور کردین..؟ آقا سید.؟ پدر: من ، خودم دیدمش ..اون باهام حرف زد... معمار( دوباره یکه می خورد) واقعا؟ پدر: برای اومدنش شرط گذاشت.. مادر: (بطرف پدر می آید) چه شرطی؟ پدر: مجلس عباس.. معمار: بهش نگفتی خوش انصاف..اینه مردی؟..نپرسیدی پس این ده سال کجا بوده؟ پدر: نمی دونم کی منو بیدار کرد....دیگه خوابم نبرد.. معمار: ( از شدت خشم وعصبانیت سر مریم داد می زند) دارم دیونه میشم ، ( باتمام توان داد می زند) ای خدا... مریم: چی شد بابا ؟ معمار : (بلافاصله با خشم) جمع کن بریم دختر...( به پدر) ازشما دیگه انتظار نداشتم آقا سید.. ( حرص می خورد) .الله اکبر ..ببین ترو خدا گیر چه آدمایی افتادیم...( سر مریم داد می زند)زود باش دیگه .( چادر را همینطورسر دختر می اندازد) د..زود باش دیگه.. برو یالله..(مریم را جلوتر از خودش از صحنه بیرون می اندازد) یه مشت دیوونه دور وبرمون جمع شدن...
مادر: (مسخ شده ، بطرف مسیب می آید) هی میگم بگو نمیگی ، من میگم یه چیزی هست..حالا دیکه چهل ساله زیر یه سقفیم..حداقل می دونم کی به کیه..نمیشه که یه شبه آدم رایش اینهمه برگرده..بخواد قسم چندسالشو بشکنه..( پیش مرد می نشیند) پس تو خواب دیدی مسیب؟ پدر: ( خیره..) صدا می اومد اومدم ببینم کیه نصفه شد تویه حیاط داره چوب اره می کنه. .عباس بود نسیبه..پاهام لرزید..نتونستم قدم بردارم..( بلند می شود روی ایوان می رود) درست همینجا زانوهام سست شد..نشستم..گفتم سلام..صدام در نمی اومد..داد زدم سلام...اون فقط داشت می خندید..خنده هاش مثل همیشه بود نسیبه..ریز و ریسه..می گفت: ببین بلدم..اون داشت چوبای رو حوض رو می ساخت...گفتم: تعزیه ؟ پارچه سبز مچش رو نشونم داد وگفت: من نذر کرده ام پدر.. نذر کرده این مجلس..چرا تعطیلش کردی..؟ چرا منو گذاشتی تو روسیاهی..؟ بهش گفتم: بخاطر تو..صدام درنمی اومد..داد زدم..این مجلس به نذر توبود عباس....اون داشت حرفشو می زد : می گفت این مجلس صاحاب داره... مادر: چندبار بهت گفتم.اینهمه غیض نکن مرد..چندبار به پات افتادم که بیاو بیشتر ازاین .. پدر: ( سراغ وسایل وابزار وخلعت های شبیه خوانی می رود..) قول داده میاد،. قسم خورده..قسم حضرت عباس....بروخلعتش رو بیار نسیبه..برو.. مادر: (ذوق کرده) یعنی بچه ام..عباس..از اون درمیاد تو.؟ (بطرف پدر می رود) تو رو خدا مسیب..بگو ..بگو دیگه چی میگفت....هان؟ بچه بزرگ شده بود ..نه؟ (باخنده) این چه حرفیه دارم می پرسم..؟ خب معلومه دیگه خنگ..بعد ده سال می خوای همون پسر 17 ساله باشه..؟.. .( خیره می شود) تازه پشت لبش سبز شده بود..وای که مو رو اون صورت نازش ناز بود... پدر: (باخودش) یوقتی يه چیزی از يه جایی کسی رو به یادت میياره که هیچ فکرش رو نمیکردی... مادر: هیچ فکرش رو می کردی ما هم صاحب بچه ای بشیم..؟ پدر: هربار که بچه مردم رو میدیدم دست باباشون رو گرفتن و...سرم گیج می رفت.. مادر: می دونی دست تویه موهای فر یه جون که به اسم بچه ات سرش رو میزاره رو زانوهات چه کیفی داره؟ پدر: می دونم.. نگاه به هیکل درشت وکشیده یه آدمی که صدات میکنه بابا چه نوری به چشمای آدم میده (مادر درحال آوردن وسایل تعزیه..است ..پدر هم کمک می کند تا چوبهای تختی که برای تعزیه خوانی روی حوض تعبیه شده روی حوض قرار دهند..) مادر: باید بشورمشون..چند سال موندن اون تو.. پدر: من شستمشون..همون دیشب..(باخنده) با شالاپ وشلوپ مادر: صبح که چشمام به تخته های مجلس افتاد ..حالم یه جورایی برگشت فکر کردم شاید می خوای اینها روهم بدی تکیه های دیگه.. ( تخته ها تمام وکمال روی حوض قرار می گیرند..مادر به عشق تعزیه روی حوض می رود..چرخی می زند..و لباسهای تعزیه را روی تخته یک یکی پهن می کند..وحین پهن کردن تک تک لباسهای تعزیه خوانها ..نق آن لباس را به اسم می خواند و تعزیه شان را زیر لب با زمزمه هم آوایی می کند) ميروم در نزد زينب حاليا تا بنوشم آب از راه وفا تشنهام عمه به فريادم برس عمه جان زينب به فريادم برس. ( گریه اش می گیرد) فدای دل چا چاکت زینب... ( ضجه می زند) هر كجا درد و غصه بسيار است قسمت زينب دل افكار است خانهات آباد اي چرخ كهن خوش مقام و منصبي دادي بمن خواستم با بخت پيروزي كنم شد نصيبم تا كفندوزي كنم من كفن بردم كفن دوزم كفن بهر اندام جوانان ، من كفن اين كفن بايد بلند از حد بريد بهر عباس علمدار رشيد ( گریه می کند) عباس..عباس المدار ، قمر منیربنی هاشم... ( این درحالیست که پدر با گریه ای بی صدا در حال پوشیدن هیئت آقا امام حسین (ع) بود.) .. مادر: موقعیکه به هیئت آقا امام حسین برای علی اکبر وقاسم دعای نجات می خوندی ..اون آمین ها ..اون گریه وزاری های مردم تو اون عزا.. تو اون مجلسها..عباس رو بهمون داد ..یادته مسیب؟..اینجا اینقده آدم جمع میشد که جا برای سوزن انداختن نبود..مردم شونه به شونه هم.اینجا دور این تخته .مهربون وعاشق .پیش هم می نشستند و اینجا های های و دعا ها..تا خود آسمونو می گرفت..
صدای زنگ در.... (مادر یکه می خورد..پدر شمشیر از دستش می افتد..به هم نگاه می کنند...به در نگاه می کنند) صدای زنگ در.... (گریه شان می گیرد..آنها روبروی هم ایستاده اند همینطور بی بهانه اشک می ریزند..با لذت خاصی گریه هایشان اوج می گیرد بصورتی که رفته رفته این گریه ها به خنده هایی تبدیل شده....گریه آور) مادر: اومد..بالاخره اومد پدر: ( با گریه) الوعده وفا مادر: (باخنده داد می زند) چه خبرته ؟..اومدم مادر..اومدم.. .. ( ازصحنه خارج می شود) پدر: ( بهت کرده) السلام علیک یا ابالفضل العباس (ع) (مریم به صحنه می آید..و پشت سرش مادر..مریم ولی همان ابتدای ورود با دین پدر که لباس تعزیه پوشیده..خشکش می زند).. مادر: می دونستم که برمی گردی..اما چطورش رو مونده بودم. .( با خنده) آخه اینبار توپش خیلی پر بود مریم: ( به پدر) منتظر بودین...نه؟ مادر: زنگ که زده شد..بند دلمون پاره شد.. پدر: خودت که خوب می دونی دل آدمای این خونه به صدای زنگ در بنده... مادر:(با خنده) یه جورایی هول برمون داشته.. پدر: بابات حق داشت ..ما دیوونه ائیم ..( با خنده) یه مشت دیونه جمع شدن این خونه.. مادر: خودمون هم نمی دونیم چیکار داریم میکنیم.. دست خودمون نیست... پدر: اینجا هیچی دست ما نیست..هرلحظه ممکنه زنگ در زده بشه واون بیاد تو.. مریم: ( باخنده) پدرم منظور خاصی نداشت ..می دونید که... مادر: ( حلقه ای را که گوشه ی روسریش بسته بود باز می کند وبه مریم می دهد) دوست دارم خودت بهش بدی.. حلقه نامزدیتونه... پدر: ( لباس تعزیه پوشیده و در شبیه امام حسین (ع)کاملا آماده برای شروع مجلس.دوره می چرخد.): شبیه امام حسين: تسليم ظلم نمی شود زاده رسول گر پايمال نعل فرس پيكرم شود بيعت به آن پليد بد اختر نميكنم صدای زنگ در... (همه هرجا که هستند..خشکشان می زند..جز مریم که نگران ولی مصمم می خواهد برود تا در را باز کند): .. بابامه...حتما برگشته ببینه بازهم اومدم اینجا یا نه...( در حال رفتن) من درو باز می کنم.. ( پدر اما نمی خواهد تعزیه را قطع کند ادامه مطلب را به آواز محزون می خواند) كه من بسيار زين غم بر حريم خويش نالانم (ناگهان مریم خودش را به صحنه می اندازد..هول و دست وپا گم کرده..با لکنت زبان.) .: اومد..اومد.. و عباس (مرد سی ساله با لباسی معمولی و روزمره..) آرام آرام وارد صحنه می شود ..مادر بهت کرده..با پاهای سنگینش عقب عقب می کشد..) چرا از دست اعدا اينقدر در آه و افغاني ترا دست يداللهي ز حق گرديده ارزاني كه هر يك در شجاعت ارث دارند از يداللهي (پدر هم از وجود پسرش شکه شده ولی با همان دست وپای لرزان لباس حضرت عباس را برای پسرش می برد..آنها همدیگر را به آغوش می کشند و ....مادر هم می خواهد به کمک مریم آرام آرام به استقبال پسرش برود..) پدر شبیه امام حسين( حین پوشاندن لباس تعزیه به پسرش در ادامه تعزیه با آواز) نام آن ملعون بيايمان بود شمر لعين كه من بسيار زين غم بر حريم خويش نالانم (مادر هم به نزد پسرش می رسد شبیه حضرت عباس (پسرش) زیر پای او می افتد..دامنش را می گیرد وبا گریه هی بوسه بر پای او می زند..مادر از زمین بلندش می کند..و با گریه شمشیر به دست او می دهد و اورا روی تخته حوض به مجلس حضرت عباس (ع) می برد..خودش پائین می آید وبا مریم زیر پای آنها چادر به سر می کنند وبه زمین می نشینند وشروع به گریه زیرچادر عزایی که روی سرشان می کشند.. )همان ابتدا عباس انگار مشکلی پیدا کرده..ولی نه..صاف می ایستد و شروع می کند)... چه ميخواهي ز سلطان مدينه دلم خواهد شما را سير بينم چو پروانه به دور شمع آئيد به غير از ما كسي ديگر ندارد مرا باشد سر سودا عزيزان بيا بنشين عمو در روبرويم ز درياهاي پر لشگر نترسم دلم از بهر او در شور و شين است ببينم چيست تكليف اي محبان پدر: (نگران) چی شد عباس..؟ مادر: عباس.! مریم: .... عباس (از درد بخود می پیچد) هیچی نیست.. هیچی..میگم هیچی نیست.. مادر: دلبندم عباسم عزیزم ... مریم: ( دلواپس وگرفته تر..نمی تواند حرفی به زبان بیاورد) عباس: من چیزی نیست مریم خانوم ..بخدا چیزیم نیست.. مادر: پاشو ..پاشو می ریم دکتر.. پدر: آره راست میگه..لباستو بزار دربیارم... مادر: ( به مریم) ماشین خبر کن ... عباس هرطور که هست به زور هم که شده بلند می شود..(نمی گذارد لباس را ازتنش دربیاورند) مادر: ( نگران تر ازبقیه حرص می خورد) مثل بابات یه دنده ولجوج.... عباس شبیه عباس (ع): اي خواهر دل فكار زينب (عباس دوباره می افتد..او بقدر کافی از ناحیه شکم وکمر در عذاب است که نتواند مجلس را ادامه دهد....بار دیگر همه دلواپس حال او..دست وپایشان گم می شود..مریم می دود آبی ، چیزی برای عباس بیاورد..) آی رشيدم عباس عباس فداي كاكلت فداي عطر سنبلت جوان گل عذار من مریم لیوان آبی آورده است برای عباس..عباس آب را می گیرد..می خندد وآب را روی زمین می ریزد.. عباس: لذت این مجلس به تشنگیشه..مریم خانم.. مریم: پس بگو خونه چرا نمی اومدی... عباس: حالا که اومدم مریم: سخته چشم انتظاری..خیلی سخته.. عباس: (با خنده) حالا خوبه که اسمت عوض کنیم..بزاریم..چی؟ لیلی.. شیرین.. (همه می خندند..مریم حیا می کند..مادر از دور به پدر اشاره می کند که برویم..پدر بلند می شود.. مادر همراه پدر روی ایوان درحال خارج شدن) پدر: ( با مادر درحال رفتن) خدارو چه دیدی شاید مریم تونست پایبندش کنه.. مادر: (با اشاره ای که دارد منظورش حلقه ای است که به مریم داده )امانتی که پیشته..؟ الان وقتشه ها...... (مادر به همراه پدر ازصحنه خارج می شوند..) (یک لحظه ناگهانی..صدای خمپاره..) عباس ( داد می زند) سرتو بدزد.. مریم وعباس به زمین می افتند.. مریم: (ترسیده ) اینجا چه خبره ..عباس؟ عباس: مقرمون لو رفته....( سراغ بیسیم فرضی می رود) یاسر یاسر..عباس..یاسر ..یاسر... مریم: ( در هول واضطراب) یعنی چی لو رفتیم..؟ عباس: مطمئنا دیدنبان دارن..همه جا شناسایی شده..مسیر خم÷اره هاشون اینو نشون میده..هیج جا بی هدف شلیک نمی کنن..می بینی؟ هیچ جا نشده بزنن نخوره..همه ما تو تیررسیم .. مریم: حالا باید چیکار کنیم...؟ عباس: چند روزه تو محاصره ائیم..نه غذائی..نه آبی..مریم..بچه ها تشنه اند..تشنخ ..می فهمی..؟ مریم: (بلند می شود تا.. صدای تیر امان نمی دهد.. عباس (داد می زند) سرتو بدزد.. (مریم..باز به ناچار ، زمین می افتد..) عباس: توباید بیشتر ازاینها مواظب باشی.. مریم: ( مستاصل) اینجا کجاست عباس؟ اینا کی اند؟ عباس: این بی سیمه..سعی کن یه ارتباطی از تویه فرکانسها داشته باشی.. مریم: من که بلد نیستم.. عباس: من باید برم آب بیارم..بچه ها دارن تلف میشن..تشنگی امونشون رو بریده... مریم: عباس کجا؟ هنوز حرفهام مونده... عباس: ( درحال جمع کردن قمقمه ها ) منم کلی از حرفهام موند... مریم: ( حلقه را به طرف عباس می گیرد) اینو مادرت داده عباس.. عباس ( باخنده) الان وقت این حرفها نیست... مریم: اما عباس.. عباس: اما اگه من نیومدم..ازقول من به مادرم بگو..بگو اگه من این چند سال نیومدم داشتم درسای یاد گرفته ام رو پس میدادم.. خودش اسممو عباس گذاشت. خودش از رشادتهای عباس تویه گوشم خوند.. مگه میشه اسمت عباس باشه و عباس نباشی..؟ مریم: توباید بامن برگردی عباس..تو اجازه نداری بری..اینو من میگم.. عباس چفیه را از گردنش برداشته وبه مریم می دهد: می دونم اینایی که میگی از اون دلت نیست ..میدونم همه اینا از دوست داشتنه..اما مریم ، اگه تو ببنی چند نفر اینطور دست وپا رفته وبی هوش وتشنه اینطور زمینگیرند و ازتو کمک می خوان ، اونا رو میذاشتی ومیرفتی؟ مریم: نه..به هیچ وجه...ولی..... عباس: پس چطور ازمن می خوای..؟ مریم:( قمقمه هارا به عباس می دهد.).پس جای من تواین زندگی تو کجاست؟
عباس: وقتی کربلا تیر گلوی نازک علی اصغر روشکافت..وقتی عباس زیر بارانی از تیر ونیزه دستان خود را از دست داد .. زینب چکار کرد؟ وقتی زینب جناز خونین برادرش حسین رو دید..چه شد؟ این زن وفادار کربلا چه کرد؟ الگو بهتر از ... زینب....؟ (عباس کشان کشان با قمقمه های خالی از صحنه برای آوردن آب خارج می شود...صدای تیرها و خمپاره هایی که در فضای صحنه حکمفرما می شوند ..مریم همچنان چشمش به دنبال عباس راه می رودبه همین خاطر است که از بین صداها خود را به گوشه ای از صحنه می کشاند تا بتواند بانگاههایش همچنان عباس را دنبال کند...) (این درحالیست که پدر ومادر درحال آوردن وسایلهای دیگر تعزیه از داخل خانه به بیرون هستند..متوجه مریم می شوند) مادر: ا..مریم..توکی برگشتی؟ پدر: اون گوشه چرا رفتی ؟ ازترس معمار؟ (مریم گوشه چشمانش را پاک می کند) مادر: توداشتی گریه می کردی..؟ پدر: (باخنده) بازهم قالش گذاشتی وجیم فنگ و..دیگه دیگه.. مادر: (ازچانه مریم بلند می کند) ببینم ..کتکت زده؟ مریم: نه مادر..بابام.. پدر: باورم نمیشه معمار دست بزن هم داشته باشه..
صدای زنگ در... (همه هرجا که هستند..خشکشان می زند..جز مریم که نگران ولی مصمم می خواهد برود تا در را باز کند): : .. بابامه...حتما برگشته ببینه بازهم اومدم اینجا یا نه...( در حال رفتن) درو باز می کنم.. پدر(پا پیش می گذارد) نه دخترم..بذار من در رو باز کنم..مردا حرفای هم بهتر می فهمند (پدر خارج می شود.) (..مریم سراغ چفیه ای که افتاده بود می رود..چفیه را برمی دارد..) صدای معمار:(باداد وفریاد) برو کنار ببینم من اینجا چیکاره ام..کشک.؟... (مادر جلو می رود..معمار همان بدو ورود روبروی مادر قرار می گیرد.). معمار: احترام خودتو نگه دار نسیبه خانم.. مادر: وهمچنین شما.. پدر: (باخنده وارد صحنه میشود) با این اخلاقت چطور خونه می سازی معمار...؟ معمار: (با عصبانیت به مریم) قالم میذاری..می پیچونی ام دیگه .. مریم: (نزدیک مادر می آید.. چفیه را به او می دهد..) امانتی خودشه.. عباس.. معمار ( از شدت عصبانیت گوشه ای از پیراهن مریم را گرفته واورا باشدت می کشد تا بیاندازد بیرون) بیا گمشو برو بیرون... پدر( غضب آلود) نه دیگه..اومدی ونسازیا..آقا معمار.. معمار: دستتو بکش کنارآقا..دخترمه..اختیاردارشم...ترو سنه نه؟ مریم را از صحنه بیرون می اندازد..و خودش هم دنبالش می رود صدای معمار: بعد این هیچ احدالناسی چوب دراز کردن توزندگیمو نداره..شیرفهم شد؟ (مادر تمام حواسش به چفیه ای است که مریم به او داد...چفیه را به سینه اش فشار داده و عاشقانه گریه می کند..پدر نیز مشتاق چفیه...مادر چفیه را به او می دهد..پدر چفیه را می گیرد..بو می کند..آرامشی خاص اورا فرامی گیرد ) (نورها آرام آرام ازصحنه گرفته می شون د...این درحالیست که پدر شاهد چفیه ای خونی است.. پدر: ....این خون تازه است! مادر(درخود داد می زند) عباسم... ازپس زمینه ، صدای طبل وشیپور و .....بلند می شود و شروع تعزیه ای.... پایان 8/8/88مشهد عدالت فرزانه |
| آخرین بروز رسانی مطلب در سه شنبه ، 26 آبان 1388 ، 06:17 |




