عبدالرضا حیاتی منتخب مسابقه نمایشنامه نویسی دفاع مقدس ـ خرداد 1373 ناشر: بنیاد حفظ آثار ـ مدیریت ادبیات و انتشارات تاریخ و نوبت چاپ اول مهر ماه 1373 تیتراژ 3000 جلد بسمه تعالی مقدمه ناشر: تئاتر به عنوان كهن ترین، عالی ترین و والاترین تجلیات روح، ذوق، نبوغ و ادراك بشر، آیینه تمام نمای زندگی و تاریخ جوامع به شمار می آید و ادبیات نمایشی هر ملت تصویرگر كردارها، پندارها و آرمانهای آن ملت است.
تئاتر بطور عام همیشه موظف بوده، در مقام راهنما و روشنگر، از درد و رنج های تحمیل شده به بشر سخن براند، و بشر به عنوان موجودی جستجوگر، كاشف، حق خواه، حق جوی و خدا پوی همیشه خواسته است به نادانسته ها فائق آید و دانسته ها را بكاود و آنگاه كه حقایق بر او روشن شد آنرا حفظ، ضبط و ثبت نماید. انسان مایل است آنچه را كه عزیز شمرده و برای بدست آوردنش مجاهده نموده و از آن پرتو حق و عدالت و آزادگی برمی آید، محفوظ بدارد و اینجاست كه هنر نمایش به یاری برمی خیزد. از جمله وقایعی كه ملت ما در فراز و نشیب پرشور و متلاطم آن مردانه در عرصه های رویارویی پلیدی و پلشتی با ایمان و عشق، هشت سال را با ایثار، یگانگی و رشادت تمام پشت سر نهاده، مبارزه قاطع با استكبار و كفر جهانی در طول جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بوده است. جنگی كه تمامت توان و موجودیت انسانی، عقیدتی، فلسفی، اقتصادی، سیاسی و... كشور را به صحنه كشاند و اوراق زرین تاریخ را رقم زد. جنگ گر چه به خودی خود زشت و نفرت آور است و این همه زشتی را از روح متجاوز می گیرد، امّا جنگ یك سوی دیگر هم دارد. اگر اراده پلید متجاوز به هیچ مانعی برخورد نكند، جنگ یا به تعبیری دفاع مقدس هم پدید نمی آید و ظالم متجاوز سلطة جهنمی و شیطانی خویش را تا آنجا كه امكان داشته باشد می گستراند، ولی این جنگ زیباست چون یك نیرو در مقابل متجاوز طغیانگر قد برمی افرازد و هیمنه، صلابت و عزّت اسلامی را به نمایش می گذارد. این همه شگفتی و اعجاب خلق شده در طی دوران دفاع مقدس، مظهر ارادة انسان مؤمن آزاد است و اراده انسان آزاد، زیباترین پدیده ایست كه خداوند تعالی آفریده. جنگ از این رو زیباست كه تجلیگاه روح انسان كمال خواه و بلند پروازیست كه دلش به نور عشق خدا منور گردیده و مظهر خدا و مأمن روح ایمانیست كه همانا مظهر اراده خدا، ثارالله وابن ثاره است. در چنین وضعیتی یكی از وظایف انسان فرهیخته و اندیشمند این است كه به چند و چون این واقعه عظیم بپردازد و تعهد مقدس قلم را نسبت به تاریخ و آیندگان بجای آورد. اكنون كشور ما و حقیقت جامعه ما بر واژه هایی چون ایثار، شهادت، مقاومت، وحدت و بسیج بنا گردیده است. همه آنهایی كه دوران دفاع مقدس در جبهه های نبرد حق علیه باطل شركت داشتند ً تئاتر جبهه ای ً را بیاد دارند و می دانند كه در آن تبسّمها و اشكها چه عشقی موج می زد. تمامی سعی و اهتمام این دفتر كه حاصل اولین جشنواره تئاتر دفاع مقدس و نخستین مسابقه بین المللی نمایشنامه نویسی در سال 1373 (و توسط معاونت هنری بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس برگزار گردید) می باشد این است كه توانسته باشد بخشی از این شور و عشق و پاره هایی از آن حادثه عظیم و سرنوشت ساز را در قالب ادبیات نمایشی عرضه بدارد و میراث ارزشهای سالهای دفاع مقدس را به صاحبان آن، آیندگان و جهانیان برساند. صحنه : [در آغاز همه چیز تاریك است] صدای محسن: مادر این پنجره را واكن هوای تازه بیاد تو. صدای مادر: چه هوای تازه ای مادر؟! من كه از كارای تو سر درنمی آرم. اینجا همه چیز بهم ریخته است. [مادر پنجره را می گشاید نور به صحنه می پاشد. در آن سوی پنجره مسجد جامع خرمشهر به چشم می خورد. دور تا دور پنجره تا درون صحنه را گلهای قرمز پُر كرده است كه به صحنه طراوت خاصی می بخشد.] محسن: [به مادر] بیا نگاه كن مادر! از اینجا گلدسته های مسجد جامع چقدر قشنگن [به گلها خیره می شود بر آنها دست می كشد می بویدشان] چه عطری پیچیده اینجا؟! مادر [با اخم]: تو یه دنده ای. اینجا یه مخروبه بیشتر نیس. خودت كه می بینی. منُ سر پیری دنبال خودت كشوندی كه چی بشه؟! محسن: تو كه بهتر می دونی. تو غربت داشتم می پوسیدم مادر! همیشه ی خدا دلم این جا بود، غصه نخور هر طور شده روبراش می كنم. مادر: آخه تو باید به فكر منم باشی. منكه نمی تونم سر پیری هی این طرف و اون طرف دنبالت بدوام. محسن: تو امروز خسته ای. بهت حق می دم. استراحت كنی حالت جا می آد. ـ [رو به پنجره] مادر بیا از این پنجره زندگی رو تماشا كن. باورت می شه تو خونه ی خودمون نفس می كشیم؟ مادر [با اندوه]: كاش اینقدر عجله نمی كردی!می ذاشتی خودشون بسازنش حالا... محسن: [عصبانی]: كی؟ چند سال دیگه؟ وقتی كه من و تو تو غربت مردیم!! نكنه به آوارگی عادت كرده ای یا بهت خوش گذشته؟ [دور صحنه می گردد.] من به اینجا تعلق دارم. [رو به پنجره] به این كوچه ها [با بغض] به این مسجد [مكث] تو غربت ذره ذره آب می شدم. مادر [متأثر]: دست كم به برادرت می گفتی. می ذاشتی از سر كار برمی گشت اونكه بدتُ نمی خواد. محسن: مادر چرا اینقدر دلتنگی می كنی... چرا حال منُدرك نمی كنی؟ مادر [رو به پنجره]: این جا كه می آم همه خاطرات گذشته واس ام زنده می شه. مردم، بچه ها [می گرید] شهادت بابات... بوی مرگ می ده [سكوت] محسن [آرام]: معذرت می خوام كه صدامُ بلند كردم آخه من با همین هاست كه زنده ام والاّ چی ازم مونده... مشتی پوست و استخونم. عینهو یه بچه ام كه باید تر و خشكم كنی. [به شوخی] می گم نكنه ازم خسته شدی! مادر [بغض كرده]: این چه حرفیه می زنی! وقتی تورو این طور می بینم روزی هزار بار می میرم و زنده می شم. محسن: می دونم... اگه تو نبودی حالا هفت كفن پوسونده بودم. مادر: دیگه از مرگ صحبت نكن. [مكث] این جا یه طوریه. محسن: هر چی هس خونه ی خودمونه. مادر: نه دری، نه پیكری. كاری از دستمون بر نمی آد. محسن: تو كه دلت همیشه بهانه ی این جا رو می گرفت. مادر: تا این جا بخواد درست بشه هیهاته! محسن: یه كم اخماتُ وا كن، تو یه چشم به هم زدن با همدیگه روبه راش می كنیم. مادر: توكّل به خدا [مشغول جمع كردن خِرت و پرتها می شود.] [نور آرام می رود و باز می گردد.] مادر [نفس زنان]: دیگه بسّه! نفسم بالا نمی آد. دیگه بسه مادر. یه كم استراحت كن. محسن: مثل این كه شاخ شمشادتو دست كم گرفتی. مادر [می نشیند]: مگه قرار نبود دوستات بیان كمكت؟ پس كو؟ محسن: این جا خونه ی منه. چشمم كور، دندم نرم خودم باید روبه راش كنم. مادر: وای از این پیری! من كه از پا افتادم مادر. محسن [رو به پنجره]: مادر تو این شهر زندگی كردن لیاقت می خواد. مادر [پشت سر او]: تحمّل دیدنشُ ندارم. [بغض می كند.] محسن: عادت می كنی مادر. مادر: برم یه چایی واسه ات درست كنم. [مادر می رود.] [محسن شادمانه چرخی در اتاق می زند. دستان خود را رو به پنجر مثل دو بال سفید و بزرگ می گشاید، سپس در خود فرو می رود.] [علی لباس بسیجی بر تن، سربند به سر، با چهره ای منوّر وارد صحنه می شود. محسن گوئی در خوابی عمیق است.] علی: [رو به روی محسن] محسن خان! با توام آقا محسن! [محسن مثل اینكه از خواب عمیقی برخاسته، هاج و واج مانده است] علی: حالا چه وقت اومدن بود داداش! علف زیر پامون سبز شد. محسن [ذوق زده او را در آغوش می گیرد]: گلی به جمالت [می خواهد بلند شود نمی تواند] اگه می دونستم این جوری ازم استقبال می شه پامو نمی ذاشتم. علی: هنوز غبار گرفته ای. نكنه عملیات بودی؟ محسن: وضع من دستِكمی از عملیات نداره. علی [پیشانی او را می بوسد]: خیلی چشم برات بودیم. محسن: واسه ی همین اومدم. علی: نبینم كلافه باشی. محسن: كمی بهترم. علی [ویلچر را با خود دور صحنه می چرخاند]: چه خاطراتی از این خونه داریم! محسن: خاطرات بچگی آمون. علی: توپ بازی. محسن: قایم باشك بازی. علی: گرگم به هوا. از شانس بد من همیشه گرگ می شدم. [حالت می گیرد و به شوخی مثل گرگ می غرد. هر دو بلند می خندند.] محسن: چه روزهای خوشی! علی: اگه یار كم داشتیم بابات باهامون بازی می كرد. محسن: از بابام گفتی... اون؟! علی: آره هر روز می بینمش. محسن: هیچ وقت شهادتشو از یاد نمی برم. علی: اونم تورو فراموش نمی كنه. محسن: خسته ام. علی: تو و خستگی؟! محاله. ما كه همیشه از تو نیرو می گرفتیم. محسن: همه اش مال اینه كه از شما دورم. صدای رضا: [از آن سوی پنجره] آهای! كسی خونه نیس؟ [سكوت] گفتم كسی خونه نیس؟ تا سه می شمارم اگه نیای بیرون به زور می كِشیمت. فهمیدی؟ محسن: با كیه؟ تو هم شنیدی؟ علی: خیلی توپش پره، كاری نكن عصبانی بشه. محسن: [دستپاچه] عصبانی بشه؟ من كه سر در نمی آرم. علی: نمی دونم، شاید خرده حسابی باهات داره. صدای رضا: اُهوی با توام. چرا خفقون گرفتی؟ محسن [عصبانی به علی]: یعنی چه؟ [سعی می كند شاید صاحبِ صدا را، آن سوی پنجره ببیند] آخه تو كی هستی؟ حرف حسابت چیه؟ صدای رسول: صداتُ ببر [آمرانه] تو برگشتی این جا دوباره آتیش به پا كنی؟! كی تورو اینجا راه داده؟ اون همه جنگیدن بس نبود؟ محسن: مثل اینكه دو نفرن؟ علی: بهش مهلت بدین، غافل گیر شده. محسن: واسه ی چی غافل گیر شدم، اینا كی ان؟ صدای رضا: باید توضیح بده واسه ی چی برگشته؟ صدای رسول: یه فرصت كوتاه بهش می دیم تا بیاد بیرون. صدای رضا: خیلی فرصت داشته. محسن [كلافه]: فرصت چی؟ نكنه اشتباه گرفتین؟ علی: اونا اشتباه نمی كنن، هر چی می گن اطاعت كن! صدای رضا [با چشم]: چرا برگشتی این جا، حرف بزن! والاّ... علی: خواهش می كنم وارد عمل نشین [به محسن] بهشون بگو واسه ی چی اومدی، یالا؟ چرا معطلی؟ محسن [سردرگم]: مجبور كه نیستم. پاك گیج شدم. [جلو می رود تا سر از پنجره بیرون كند شاید آنها را ببیند كه علی مانع می شود.] علی: بچه ها! دیگه بسّه. كمی جا خورده. من به جاش جواب می دم. صدای رسول: پس تو بگو واسه ی چی اومده این جا. علی: اون یه عاشقه. محسن: منظورت چیه؟ صدای رضا: خوب این حرفی یه. اون عاشقه [هر دو می خندند]. پس چرا خودش جواب نمی ده؟ نكنه زبونشُ بریدن [هر دو بلند می خندند.] محسن: [عصبانی به سوی پنجره هجوم می برد.]: اگه راست می گین خودتونو نشون بدین، ترسوا! علی: بچه ها دیگه بسه! كلافه شده. رضا: [جامة بسیجی بر تن و سربند به سر از پنجره وارد صحنه می شود]: بنازم این همه شجاعتُ، آقا محسن. چه زود رفتی سركار. محسن [وارفته]: خدا بگم چكارتون كنه. هنوز دست از شوخیاتون ور نداشتین؟ [همدیگر را در آغوش می گیرند. رضا پیشانی محسن را می بوسد.] رضا: من تسلیمم. این نقشه ی علی بود. محسن [رو به علی]: پس تو این آتیشُ بپا كردی. [با ویلچر او را در صحنه دنبال می كند.] زهره تركم كردین! رسول [لباس بسیجی بر تن و سر بند به سر وارد می شود و از پشت، چشمهای محسن را می گیرد، سپس مارش حمله را با سوت می زند]: ای دلاور! ای آتش بیار معركه! اگه گفتی من كی ام؟ محسن: [با دست او را لمس می كند]: با سر و گردن تسلیمم، دیگه بذارین نفس راحتی بكشم. رسول: بگو والاّ آن قدر چشماتُ می گیریم كه كور بشی. شیر فهم شد؟ محسن: آخه بابا یه مشخصاتی، یه نشونی. من چه می دونم كه حضرت عالی كی باشن؟ صداتم كه عوض كردی؟ علی: یه كمی بلنده، با موهای فرفری وكمی هم سیاه سوخته. محسن: وا... این نشونیایی كه می دی بلال حبشی است [همه می خندند.] رسول [دست از روی چشم های محسن بر می دارد و او را در آغوش می گیرد]: خیلی چشم انتظارت بودیم، حالت چطوره؟ محسن: وضعمُ ببین و از حالم نپرس، خدا رو شكر. علی: محسن! تصمیم درستی گرفتی كه اومدی. محسن: هیچ كس اینجا دركم نمی كنه، دیر یا زود سر و كله ی برادرم پیدا می شه، اونو نمی دونم چطوری حالی ش كنم؟ حالا كه منم و این خونه ی خراب. رضا: ما كه هستیم. دیگه تنهات نمی ذاریم. محسن: ممنونم كه دوباره بوی خوش جنگُ به این خونه آوردین. رضا: خوشم اومد، درست مثل گذشته. مثل همیشه. محسن: رفیق راهم این ویلچره، مادر هم كه هی غرولند می كنه. علی: سنگ صبور خوبیه. محسن: بهش حق می دم، این چند سال خیلی بهش زحمت دادم [رو به پنجره] بچه ها بیاین از اینجا مسجد جامعُ ببینید واقعاً با شكوهه. رسول [رو به پنجره]: مثل كبوتران حرم هر روز دورش طواف می كردیم. محسن: كاش می تونستم باهاتون بیام، با این وضع احساس می كنم سربارم. رضا: راستی نگفتی چند درصد هستی؟ چیزی می ماسه یه نه؟ محسن: سی چهل درصد ناخالصی داشتم. رسول: چیزی از شهدا كم نداری. محسن: لیاقت شرطه. رسول: درد دلارو بذارین واسه ی بعد، حالا از كجا شروع كنیم؟ محسن: واسه ی چی؟ علی: خونه رو، مگه به مادرت قول ندادی كه رفقات كمكت می كنن. تو فقط تماشا كن. تو یه چشم به هم زدن همه چیز مثل روز اولش می شه [مشغول تمیز كردن می شوند.] محسن: پس من چی؟ رضا: اگه خسته نیستی آستین همت بالا بزن [محسن نیز به آنان كمك می كند، نور می رود و باز می گردد.] محسن [رو به پنجره]: واسه ی امروز كافی یه! [دوستان در دو سوی او كنار پنجره می ایستند.] محسن: چقدر ساكت و آرومه! علی: از یاد رفته و غریب. محسن: مثل شهدای گمنامه. (نور می رود و آرام باز می گردد) محسن [تنها رو به پنجره سر در گریبان نشسته است]: از یاد رفته و غریب، مثل شهدای گمنامه. مادر [وارد می شود، متعجب]: با كی صحبت می كردی؟ محسن [به خود می آید]: با خودم بودم. مادر: باز تنهات گذاشتم. رفتی تو فكر [به اطراف خیره می شود] ـ اینجا چه تمیزه [متعجّب] چه بوی عطری پیچیده توش! [شگفت زده] محسن: بوی بهشته مادر! مادر [همه جا را وارسی می كند]: تنهایی كه این كارُ نكردی؟ نه ممكن نیست! محسن: بچه ها كمی كمكم كردن، بهت كه گفته بودم، یه خرده پیش رفتن. مادر [ناباورانه]: بچه ها كی اومدن؟ كی رفتن؟ محسن: حتماً سرگرم كار بودی. مادر [مات و متحیر در حالی كه سینی چای را بیرون می برد، ایستاده نگاهی به اتاق می اندازد]: من كه باورم نمی شه [بیرون می رود.] محسن [رو به پنجره]: بچه ها! دستتون درد نكنه كارِتون مادرُ متعجّب كرد... [می خندد] تورج [برادر محسن، درشت اندام با سبیلهای پر پشت وارد می شود. خشم در چهره اش می جوشد و لحظه ای روی پا آرام نیست. در سكوت اتاق و محسن را ورانداز می كند، به هر وسیله ای می رسد لگد محكمی به آن می زند.]: پسر نكنه تو مغز خر خوردی؟ (با فریاد) من كه نمی تونم به خاطر هوسهای بی جای تو زندگیمو خراب كنم، مگه نمی فهمی؟ مادر [وارد می شود]: كمی آروم تر در و همسایه ها می فهمند. تازه مگه چی شده؟ محسن [آرام]: خوش اومدی، داداش خسته ی راهی، كمی استراحت كن. تورج [با خشم به محسن]: آخه چرا تو فكر نیستی؟ مثل دزدا ور داشتی اومدی كه چی؟ حالا خودت به جهنم. چرا این پیرزنُ دنبال خودت كشوندی؟ مادر: بسّه دیگه! تقصیر اون نیس. خودم باش اومَدم. تورج [عصبانی با فریاد]: من نمی ذارم آینده مو خراب كنی [كمی آرامتر] تازه داشت زندگیم روبراه می شد. می فهمی چی می گم؟ اونم تو این موقعیتی كه سگ صاحبشُ نمی شناسه. محسن: دیگه از دربه دری خسته شدم. تورج [یقه ی محسن را می گیرد و با فشار از روی ویلچر بلند می كند]: گوش كن! اگه فكر می كنی تو رو این جا می ذارم و می رم كورخوندی. تا تورو با خودم نبرم جم نمی خورم، شیر فهم شد؟ مادر: آخه من از دست شما چه خاكی به سرم كنم، دیگه بسّه. محسن [یقه اش را از دست تورج رها می كند]: من دیگه نمی ذارم واس ام تصمیم بگیرین، [مكث] مگه نعشمُ از این جا ببری. تورج [با مشت پركرده]: اون از جبهه رفتنت كه این نتیجه شه، اینم از لجبازیت. مثل پدرتی [مكث] چرا قبول نمی كنی كه تو دیگه یه آدم معمولی نیستی. یه تیكه گوشتی. یه كسی باید تر و خشكت كنه. مثل بچه ها باید هی كهنه هاتو عوض كنن. مادر [به تورج]: خفه می شی؟ محسن: ولش كن مادر، بذار هر چی می خواد بگه. تورج [دوباره یقه ی محسن را می گیرد]: خدا شاهده اگه واسه ی حرف مردم نبود خودم با این دستام خفه ات می كردم. دیگه جونمُ به لبم رسوندی. محسن [احساس خفگی می كند]: خفه ام كردی. دستُ وردار. مادر [با فریاد]: چكار داری می كنی؟ كشتی بچه رو. تورج [بغض كرده]: دهسال از زندگی عقب افتادم، دهسال! یه عمره. مادر [گریان]: چقدر منو عذاب می دین، ولش كن! جوون مرگ بشی الهی [تورج محسن را از روی ویلچر به زمین می اندازد.] تورج [بالای سر محسن]: مگه من چه گناهی كردم كه باید با آتیش شماها بسوزم؟ مادر [رودرروی تورج]: چطور دلت اومد این كار رو بكنی؟ ذلیل بشی الهی. [مادر سعی می كند محسن را روی ویلچر بنشاند.] تورج [جلوی او را می گیرد]: مادر بذار ببینم خودش به تنهائی می تونه؟ می خوام حالی ش بشه كه چه وضعی داره! [محسن تلاش می كند و خود را به طرف ویلچر می كشاند.] تورج [روبرویش ایستاده و او را مسخره می كند]: آهان [می خندد] حركت كن! پس چرا جم نمی خوری؟ یالا گوشت یخزده. تكون بخور! [محسن تلاش می كند.] مادر: خدا رو خُوش نمی آد. [مادر می نشیند و گریه می كند] برگرد برو همون جائی كه بودی. گورتُ گم كن! تورج: تو لوسش كردی مادر. بذار تا بفهمه كه نمی تونه بدون ما زندگی كنه. محسن [با تلاش بسیار به ویلچر می رسد]: تنهام بذار [با فریاد] تنهام بذار. تورج [با خشم لگد محكمی به ویلچر می زند]: دیگه جونمُ به لبم رسوندی. [با عصبانیت بیرون می رود.] مادر [ویلچر را به محسن می رساند]: ناراحت نشو پسرم. برادر بزرگته بد تورو كه نمی خواد. محسن [بر ویلچر می نشیند و سبكبال و رها درون صحنه می گردد]: دیگه نمی ذارم اون واس ام تصمیم بگیره. این حقّ منه. [مكث] مادر! تو هم اگه خسته شدی می تونی باهاش بری. مادر: این چه حرفیه می زنی مادر؟ چطور می تونم تنهات بذارم؟ بیا و از خر شیطون بیا پائین، داداشت بدم نمی گه. محسن: دیگه دیر شده مادر. تازه این جا خودمو پیدا كردم. مادر: بیا بریم مادر، هر وقت دلت واسه ی اینجا تنگ شد، قول می دم یه ماشین دربست كرایه كنیم و بیارمت این جا، یه روز دو روز می مونیم و برمی گردیم، چرا لج می كنی؟ محسن: مادر من از شما و داداش خیلی ممنونم، تا اونجائی كه از دستتون بر می آمد برام زحمت كشیدین، نگران من نباشین، اینجا یه طوری زندگیمُ می چرخونم. مادر [بغض كرده]: چطوری نگران نباشم مادر! این چه حرفیه می زنی؟ تورج [با شتاب وارد می شود]: من یه ماشین دربست گرفتم، زود باش كار دارم. امروزُ به خاطر تو مرخصی گرفتم. مادر تو هم خرت و پرتهاتُ جمع كن! مادر [به محسن]: یالا پسرم . هر چی باشه از اینجا بهتره. تورج: خدا به سر شاهده اگه نیای به زور می برمت [ویلچر را به طرف در هل می دهد.] محسن [تقلا می كند و یقه تورج را می چسبد]: داداش! [با فریاد] داداش! تو چرا حال منو درك نمی كنی؟ داداش! داداش! تورج [می ماند]: چرا نمی خوای بفهمی من چه موقعیتی دارم؟ تا تو غربت یه كاری دست و پا كنم، به هر پدر سوخته ای رو زدم. سنی ازم گذشته، نه زنی، نه خونه ای، دیگه فرصت ندارم. همه چیزو از نو شروع كنم می فهمی؟ محسن: می فهمم چی می گی امّا... تورج [خشمگین]: دیگه امّا نداره. مادر: كمی آرومتر بلا ملائی سرش نیاری. تورج [با خشم]: دیگه حوصله ام سر اومد. مادر: درسته مادر، با حرف خوش. با جنگ و دعوا كه نمی شه. تورج [محسن را از روی ویلچر بغل می زند]: تو دیگه حرف نزن پیرزن! دلسوزیای تو پدر منو درآورده
محسن [با فریاد]: گفتم منو به حال خودم بذار [دست تورج را گاز می گیرد] مادر [به تورج]: بذارش زمین. گفتم بذارش زمین! تورج [با فریاد محسن را رها می كند]: گوشت دستمو كندی. بی تو از این جا تكون نمی خورم. نمی تونم سر كوفت مردمُ تحمّل كنم. نمی تونم. سید [وارد می شود]: چكار می كنی تورج خان اینكه رسمش نیس. تورج [با خشم]: تو یكی دیگه دخالت نكن. این نتیجة وسوسه های شماست. محسن: سید! جلوشو بگیر! نفسم داره بند میاد. من اگه از این جا برم می میرم. مادر [گریان]: خدایا منو از دست اینا خلاص كن! سید [به تورج]: از شما بعید. چرا نمی ذاری به حال خودش باشه؟ تورج [محسن را رها كرده و به سید می پَرد]: از جلوم رد شو. والا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. سید [عصبانی]: كاری نكن بر و بچه های فرمانداری رو بیارم طناب پیچت كنن. محسن چشم و چراغ این شهره. مادر [سیلی محكمی به تورج می زند.]: برو گورتو گم كن! برو بچسب به همان كار و زندگی ت. تورج: باشه مادر! من می رم ولی اینُ بدونین، این شهر تا قیام قیامت همین طور می مونه. دوباره برمی گردم. بر می گردم. مادر [با محسن]: این چه زندگی یه كه واسمون درست كردی؟ حالا خوبه؟ محسن: مادر تو می تونی باهاش بری. تو كه بهتر می دونی، من تو این سالهای غربت چی كشیدم! دیگه نمی خوام سربار كسی باشم. مادر [گریان]: چرا فكر می كنی سربار كسی هستی ولی آخه... محسن: هر كس یه سرنوشتی داره. اینم سرنوشت منه. مادر: همانقدر كه تو اینجا خوشی من عذاب می كشم. [می خواهد برود.] سید [به مادر]: شما نباید تنهاش بذارین. مادر: من كه كاری از دستم بر نمی آد، آخه چه خاكی به سرم كنم؟ سید: ما همه اینجائیم. تنهاتون نمی ذاریم. اینجا واس اش بهتره. [مادر بیرون می رود.] محسن: من به اونا حق می دم. سید [دوری در صحنه می زند]: باید تو رو درك كنن [مكث]تو این مدت كم چه خوب بهش رسیدی. ببینم بچه ها كمك كردن؟ پس چرا خبرم نكردی؟ محسن: با همت عالی پاكسازی شده است. سید: می خوای باور كنم؟ محسن: میل، میلِ مباركه. چشم داری؟ ببین! ببین! سید: یادم باشه از مادرت بپرسم. محسن: به خودت زحمت نده. نمی تونی حدس بزنی. سید: نكنه از مابهترون كمكت كردن؟ محسن: گفتم چشم داری خودت ببین! سید: باشه نوبت ما هم می رسه [اتاق را وارسی می كند.] محسن: به دل نگیر. آره بچه ها اینجا بودن. سید [مكث]: خوب، باور كردم. تو كه از تورج ناراحت نشدی؟ شدی؟ محسن: نه چیزی تو دلش نیست دركش می كنم. سید: اون از اولشم این جوری بود. با شماها فرق می كرد. محسن: ناراحتی من فقط واسه ی این پیرزنه. سید: راستی این قدر حرف تو حرف اومد كه یادم رفت بگم. عاقبت اومدن. محسن: كیا؟ سید: آواره های عراقی كه حرفشُ می زدم. محسن: بیچاره ها. لابد باز غافلگیر شدین. مثل همیشه. سید: یه مشت زن و بچه و پیر و پاتالن. تا بخوایم واسه شون چادر بزنیم طول می كشه. محسن: پس چكارشون می كنین؟ سید: قراره یه عده شون چند روزی مهمون مردم باشن تا كارا روبه راه بشه. محسن: خوب؟ سید: خوب بجمالت. سهم شما هم یه پیرمرده با نوه اش، ناراحت كه نیستی؟ محسن: تو این اوضاعُ و احوال؟ سید: از سرشونم زیاده. از گوشه ی خیابون كه بهتره. مادر [وارد می شود]: حالت خوبه مادر؟ [به محسن و سید شربت می دهد.] محسن: چرا پای من می سوزی مادر؟ مادر: تو پاره ی جگرمی. مگه میشه تنهات بذارم. [مكث] سید: مادر و پسر اینقدر قربون صدقه هم نرین! (به محسن) تو می گی یا من بگم؟ مادر: چی رو؟! محسن [به مادر]: آواره های عراقی پناه آوردن به اینجا. مادر: راستی كه خدای جای حق نشسته. محسن: قراره یه پیرمرد و نوه اش هم چند روزی مهمون ما باشن. مادر: تو هم قبول كردی؟ محسن: تو كه وضع این بنده های خدا رو می دونی. اومدن جلوشون اخم نكنی ها. مادر: دیگه چی؟! [با غیض بیرون می رود.] سید: می رم فرمانداری. خبری شد سر ظهر می آم. [می رود.] محسن [رو به پنجره]: مگه من چیزی كمتر از شما داشتم؟ كاش منو با خودتون می بردین؟ [نور خاموش و روشن می گردد.] سید [وارد می شود]: آخرش قضیه ی این اتاق رو نگفتی. مادرتم كه مثل خودت نم پس نمی ده! محسن: بهش می رسی. سید: خدا كنه ما كه صبرمون زیاده. محسن [دوری در صحنه می زند]: بنظرت این اتاق رو چه رنگی كنم خوبه؟ سید: والاّ [مكث] زرد. آره هم روشنه، هم این كه... محسن: برو بابا تو هم با اون سلیقه ات [مكث] آبی چطوره؟ سید [با شوخی]: اوه! از كی تا حالا آبی پسند شدی؟ محسن: چطور مگه؟ سید: هیچی. لابد پرده هاش ام اناری رنگ انتخاب می كنی؟ محسن: كه چی؟ سید: چی می دونم. شاید تو هم مثل خیلیها از این رنگها منظوری داری؟ محسن: تو هم دلت خوشه ها. از مهمونامون چه خبر؟ سید: دادمشون تحویل مادرت. محسن: لااقل می آوردی شون داخل. سید: با مادرت خوش و بش می كنن، مثل اینكه سالهاست همدیگه رو می شناسن. محسن: درد مشترك، درد غربته دیگه. مادر [وارد می شود]: بفرمائین. این گداخونه مال خودتونه. صبریه [دختر محجوب و جوانی است كه با پیرمرد نابینای عصا به دستی كه چفیه به سر و دشداشه بتن است وارد صحنه می شود.] : سلام! پیرمرد: سلام علیكم. محسن: خوش اومدین بفرمائین (یواش به سید) پس نوه اش كو؟ این كه... سید [در گوشی به محسن]: این نوه شه دیگهِ خنگ خدا! محسن: خدا بگم چكارت كنه. صبریه [خجول]: می بخشین مزاحمتون شدیم. مادر: خوش اومدین، صفا آوردین دخترم. محسن: پدر بزرگ خسته نباشین! پیرمرد: به مرحمت شما شكر. این آخر عمری ببین چطوری دربه در شدیم، خدا ریشه شونو بكنه. سید: من دیگه می رم، بعداً سری بهتون می زنم. با اجازه. مادر [در پی اش روانه می شود]: كجا با این عجله؟ سید: كارم زیاده! [بیرون می رود.] محسن: معلومه خیلی اذیت شدین؟ صبریه [هاج و واج در صحنه می گردد، روبه روی پنجره ایستاده بیرون را نظاره می كند!، دست به گلها می كشد]: چطور طاقت آوردین؟ محسن: چكار می تونستیم بكنیم؟ صبریه: بیشتر به زلزله میمونه. [می گرید.] محسن: مثل زخمیه كه تا ابد توسینه جا می كنه. پیرمرد: بازم شروع كرد؟ [به محسن] از موقعی كه پاشو تو این شهر گذاشته یه ریز گریه می كنه. صبریه: بابا كاش چشم داشتی و اینهمه ظلمُمی دیدی! پیرمرد: همون بهتر كه نمی بینم اون وقت چطور تو روی مردم نگاه می كردم. صبریه: خیلی ساكته! محسن: این شهر هر چی فریاد داشته، زده. صبریه: چه غبار غمی روش نشسته! محسن: آهِ مادرای دلسوخته است. [مكث] خسته این ها یه كمی استراحت كنین. پیرمرد: می بخشی پسرم، می خوام وضو بگیرم. ممكنه؟ صبریه [به خود آمده]: زحمت نكشین خودم اونُ می برم. مادر [وارد می شود]: كاری داشتی؟ محسن: پدربزرگُ راهنمائی كن می خواد وضو بگیره. مادر: لطفاً با من بیاین [عصای او را گرفته بیرون می رود.] صبریه [ناآرام]: احساس بدی دارم، احساس بیم و وحشت. محسن: نمی خوام دلداری تون داده باشم، ولی باید خودتونُ وفق بدین. صبریه: به نظر شما چه كسی مقصره؟ محسن: شاید ما. صبریه: چرا شما؟ محسن: چون حرف فردارو امروز می زنیم. صبریه [هاج و واج]: نمی دونم ولی چطور با تنهایی تون كنار میاین؟ محسن: با دلم زندگی می كنم. خودم انتخاب كرده ام و گله ای ندارم. صبریه: از من نفرت دارین؟ محسن: چون عراقی هستید؟ نه! [هر دو رو به پنجره.] صبریه: نمی دونم چكار كنم؟ فردای من تاریكه! [نور به آرامی می رود و باز می گردد.] [صبریه تنها رو به پنجره ایستاده كه محسن با ویلچر وارد می شود.] محسن: نكنه از دیشب تا حالا دم این پنجره این؟ صبریه: اصلاً خواب به چشمم نرفت. محسن: نیاز به آرامش دارین. صبریه: احساس می كردم منو از زیر این آوار صدا می زنند، كمك می خواستن. [مستأصل و گریان] ناله می كردن. شما چطور؟ محسن: عاقبت یكی پیدا شد كه صداهارو بشنوه! من هر شب با اونا همناله می شم. تو غربتم كه بودم، صداشونو می شنیدم. صبریه: عجیبه! محسن: هر روز كه می گذره بیشتر باورت می شه [مكث] می خوام یه چیزی نشونتون بدم. صبریه: می خواین منو سرگرم كنین؟ محسن: نه تو مشتمه. حدس بزنین چیه؟ صبریه [مكث]: ممكنه... ممكنه... گل باشه. محسن: بی ربط به گلم نیس. صبریه [مكث]: بی ربط نیست؟ شاید باغبونه. [هر دو می خندند.] محسن [مشتش را باز می كند.]: یه گنجشكه. درست نمی تونه بپره. بالشو شكستن. صبریه: گنجشك بیچاره! شكارش كردن. چه تلاشی می كنه! محسن: تلاشش واسه ی زنده مونه! صبریه: درك می كنه؟ محسن: آره. شاید هم بهتر از ما. صبریه [آنرا از دستِ محسن گرفته می نوازد]: چه تنهاست! محسن [رو به پنجره]: بالش كه خوب بشه تا اونور ابراهم می پره. [مكث] صبریه: كاش بالای اونو داشتم. محسن: آدم وقتی دلش تنگ باشه بال به چه دردش می خوره؟ صبریه: با شما كه حرف می زنم ترسم می ریزه. از آینده وحشت دارم. محسن: آینده هم چیزی مثل گذشته است. فرقش اینه كه یه كم دیرتر می رسه. [هر دو می خندند.] صبریه: من هم عزیزامو از دست داده ام. محسن: پس همدردیم. صبریه: تو زندگی تنها یه برادر داشتم كه اونُ شبانه جلوی چشمام دزدیدن. این پیرمرد هم از آشناهای دورمه. بهش پناه آوردم. محسن: من و تو دردمون یكیه. اما فرقش اینه كه برادر تو رو دزدیدن اما برادرای منو جلوم سر بریدن. صبریه: با فردا چه می كنی؟ محسن [دور صحنه می گردد]: از فردا دوباره بازسازی رو شروع می كنم. صبریه: می شه كمكتون كنم؟ محسن: اگه مزد نخوای، ممنونم می شم. [هر دو می خندند.] [محسن بیرون می رود.] صبریه [رو به پنجره گنجشك را نوازش می كند]: می دونی، تو خوشبخت تر از منی (نور می رود و باز می گردد) [محسن و صبریه در حال رنگ زدن اتاق اند.] محسن: كاركردن آدمو سرِ شوق می آره! صبریه: دشمنِ پرحرفیه. [هر دو می خندند.] سید [وارد می شود]: به به خسته نباشین [دوری می زند] ببینم روزمزدین یا ... محسن [با برسِ رنگ و ویلچر او را دنبال می كند.]: ادامه بدی سر تا پاتو رنگی می كنم. سید [در گوشه ای از صحنه دستها را بالا برده تسلیم می شود.]: تسلیم، بابا تسلیم! نمی شه با شماها شوخی كرد؟ [به صبریه] ببینم رنگ آبی رو هم به شما تحمیل كرد؟ صبریه: بهم آرامش می ده. سید: بارك ا... دیگه چی؟ محسن: به جای اینكه موی دماغمون بشی تو هم كمك كن! سید: محسن جان ممكنه یه لحظه وقتتو به ما بدی؟ صبریه: من الآن برمی گردم [بیرون می رود.] سید [در چشم محسن خیره می شود.]: چه شكوهی پیدا كردن! محسن: چیزی توشون گم كردی؟ سید: چه برقی می زنن! به كاكلتم كه رسیدی؟ محسن: تو هم دلت خوشه [مكث] این دختره عجیب تنهاست. چی بسرش می آد. سید: بچه ها پیغام دادن برادرت با توپ پر داره می آد! محسن: مثلاً اومدم اینجا با دلم زندگی كنم. سید: به خاطر این پیرزنم شده یه چند روزی باهاش برو، ول كنت نیس. محسن: اگه رفتم برگشتن در كار نیس. می فهمی. سید: اگه مطمئنی بگم یه طوری جلوشو بگیرن؟ محسن: نه درست نیس! نمی خوام ناراحت بشه. سید: خود دانی! [مكث] ضمناً اومدم دختره و پیرمرده رو ببرم اردوگاه. محسن [جاخورده]: چی؟ حالا! یعنی شما به این زودی چادر را زدین؟ سید: به این زودی! چته مرد حسابی؟ مثل اینكه بهت خوش گذشته! اینا یه هفته است تو خونه تون لنگر انداختن. محسن: نكنه..؟ سید [حرفش را قطع می كند.]: فكر بد نكن. اردوگاه باشن بهتره. تازه برادرتم كه بیاد اینا رو ببینه، الم شنگه به پا می كنه. خودت كه بهتر می دونی. محسن: نمی تونن دوام بیارن. سید: عاقبت یه روزی باید می رفتن. محسن: نمی دونم. [سید در گوشی چیزی به محسن می گوید، محسن او را دنبال می كند، سید خارج می شود، محسن رو به پنجره در فكر می رود، نور رؤیایی (آبی) می شود صبریه با تور سفید و لباس عروس از پنجره وارد صحنه می شود، در كنار محسن می ایستد. رضا، رسول، علی و پدرش كه هر كدام طبق گلی در دست دارند وارد صحنه می شوند. حالا محسن روی ویلچر در كنار صبریه وسط صحنه ایستاده اند و دوستانشان دور آنها می چرخند و بر سرشان گل می پاشند سپس همان طور كه از پنجره آمده بودند همراه صبریه باز می گردند نور دوباره طبیعی می شود.] صبریه [وارد می شود]: باز تو فكری ؟ محسن [به خود آمده]: چیزی نیس. با خودم خلوت كرده بودم. صبریه: چه زود به این جا خو گرفتم. محسن: می تونین تا هر وقت كه دلتون می خواد بمونین. صبریه: باید برم. تاكجا؟ خدا می دونه. پیرمرد [وارد می شود]: صبریه، دخترم كجایی؟ باید بریم. مادر [وارد می شود]: عجله داری؟ پیرمرد: خیلی زحمتتون دادیم! صبریه: هر چه زودتر بریم به زندگی توی اردوگاه زودتر خو می گیریم. محسن: كاشكی می موندین! پیرمرد: به جای دیگه تعلّق داریم پسرم. خودمون این جا و دلامون جای دیگه اس. محسن: می فهمم! صبریه: بریم بابا من آماده ام. [عصای پیرمرد را می گیرد و می خواهد برود.] محسن: پرنده كجاست؟ بالش خوب شده؟ صبریه: آره. [به سرعت بیرون می رود و با گنجشك برمی گردد.] ایناهاش. آماده ی پرواز محسن: آزادش کن تا بره دنبال زندگیش. صبریه [او را از پنجره رها می کند]: برو واسه ی خودت زندگی تازه ای رو شروع کن! محسن و صبریه [مسیر پرواز او را می نگرند سپس ناخواسته با هم می گویند]: چه شتابی برای پرواز داشت! [هر دو می خندند.] [پیرمرد و صبریه بیرون می روند، پیرزن نیز در پی آنها از صحنه خارج می شود.] محسن [تا دم در آنها را بدرقه می كند سپس رو به پنجره می ماند]: چه شتابی برای زندگی داشت [نور آرام می رود و باز می گردد.] [محسن رو به پنجره در خود فرو رفته است. دوستانِ شهیدش همراه با پدرش با لباسهای بسیجی به تن وارد می شوند.] پدر: چیه پسرم، تو فكری؟ محسن: چرا دیر می آیین سراغم؟ [پدر را در آغوش می گیرد.] این چه مهمون نوازیه؟ رسول: آخه سخت مشغولِ مهمونات بودی. محسن: ممنونم پدر كه اومدی. خیلی چشم به راهت بودم. پدر: اون دختر باید خودش واسه ی زندگی ش تصمیم می گرفت. تو نمی تونستی واسه ش كاری بكنی! محسن: خدا كنه موفق بشه! علی: پس اون چهرة شاد و خندونت كجاست؟ رسول: باز تنهات گذاشتیم رفتی تو عالم هپروت. محسن [مكث]: تصمیم خودمو گرفتم، می خوام باهاتون بیام. پدر: اما پسرم، تو تازه زندگی جدیدی رو شروع كردی. محسن: خواهش می كنم. نكنه... نكنه لیاقتشو ندارم؟ پدر: این شهر و آدماش به تو احتیاج دارن. علی: پس تصمیم گرفتی بیای؟ محسن: اگه منو با خودتون نبرین، ممكنه خیلی اتفاقّها بیفته. پدر: خیلی خوب پسرم، اما مادرت چی می شه؟ محسن: اون آمادگی شُ داره. پدر: الان به درجه ای رسیدی كه می تونی انتخاب كنی؟ علی: پس برم براش لباس بیارم [پدر را سر رضایت می دهد و علی از پنجره بیرون می دود.] رضا: خوب كمكش كنین لباساشو در بیاره. [كمكش می كنند تا لباسهایش را در بیاورد.] محسن: لباسهای خودم چشونه؟ پدر: دوست نداری لباسای بهشتی تنت كنیم؟ محسن: لباسهای بهشتی؟ علی [لباسهای بسیجی بدست وارد می شود.]: اینم لباسات، قد خودته. پدر: بیارین لباسهای پسرمو خودم تنش كنم. [لباسهای بسیجی را به تن محسن كرده و عكس امام را بر قلبش نصب می كند.] رسول: چی شدی! رضا: بهت میاد، جمع ما خوش آمدی. محسن: لباسهای جنگی، چه عطری دارن! پدر: خوب بچه ها بریم. [از پنجره بیرون می رود دیگر دوستانش از پی او می روند.] محسن [نگاه می كند]: پدر شما قول دادین. پدر: چرا نمی آی، معطل چی هستی؟ محسن [تلاش می كند]: اما منكه پاهام؟! رسول: بلند شو! زود باش! [محسن تلاش می كند بلند شود.] علی: زود باش! تو كه تنبل نبودی. رضا: تكون بخور مرد! چیه زل زدی به ما! حركت كن! محسن [هاج و واج]: پاهام! پاهام! پدر: امتحان كن پسرم. زود باش! محسن [آرام بلند می شود]: من. من بلند شدم. پدر نگاه كن! پدر: خوبه حالا بیا به طرف پنجره زود باش! علی: زود باش! بیا اینطرف، یالاّ! [محسن شادمانه برای آخرین بار به اتاق نظر می افكند دستها را گشوده و سبكبال دور خود می چرخد آنگاه از پنجره بیرون می رود.] [صدای پرواز كبوتران صحنه را پر می كند، لباسهای بجا مانده محسن روی ویلچر است پنجره آرام بسته می شود نور خاموش و روشن می گردد.] [پنجره بسته است.] صدای تورج: دیگه به اینجام رسیده. اگه بدونی چطوری در و همسایه ها سركوفتم می زدن. صدای مادر: تروخدا اذیتش نكن! صدای تورج دیگه حرفتُ گوش نمی دم. خون جلوی چشمامُ گرفته [وارد صحنه می شود] : من كه نمی تونم... [با سكوت، همه جا را وارسی می كند، به پنجره بسته دست می زند، ویلچر را نگاه می كند، لباسهای محسن را كه روی ویلچر بجا مانده زیر و رو می كند، روبه روی پنجره ی بسته می ایستد و ویلچر را بر می گرداند، لباسها را در آغوش گرفته آنرا می بوید سپس پشت به پنجره روی ویلچر نشسته در هم می شكند صدای بلند گریه اش فضا را پر می كند.]
|