حاضرین در سایت

ما 2 مهمان آنلاین داریم


طراحی و فارسی سازی توسط
SiteGround web hosting تمپلیت های فارسی جوملا

ودیگر هیچ مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حمید آبی   
سه شنبه ، 5 آبان 1388 ، 05:56
(صحنه به دو قسمت تقسیم شده که نور این دو قسمت را از هم مجزا ساخته . در گوشه ای یک اتاق نشیمن ساده و در گوشه دیگر میز منشی و چند صندلی. قسمت دوم با توجه به متن متغیر است )
اپیزود 1
پسر  :سلام خانوم
دختر:سلام.بفرمائید
پسر  :واسه استخدام اومدم
دختر:استخدام چی؟
پسر :خودتون آگهی داده بودید.اینها اطلاعیه اش
دختر:آها اونو می گید وقتش تموم شد یه نفر استخدام شد
پسر  :یعنی هیچ راهی نداره .بخدا من مجبورم
دختر:آخه از من کمکی بر نمیاد من اینجا فقط یه منشی هستم
پسر  :درسته منشی هستید ولی اگه بخواید میتونید سفارشم رو کنید
دختر:شما هر کاری باشه حاضرید انجام بدید؟
پسر  :آره هر کاری که دستور بدید. از آبدارچی وسرایدار گرفته تا توالت شستن
دختر :آخه اینجا واسه این جور کارا چیزی نمیدن فوقش ماهی 5 یا6 تومن بده که نمی دن
پسر  :آخه....... آخه......
دختر:آخه چی ؟ها؟
پسر  :آخه من با این حقوق چطوری می تونم خرج یه خانواده 4 نفری رو بدم ؟!
دختر:چرا تو باید خرج خونه رو بدی پس بابات چکارس ؟
پسر  :بابام......بابام ......
دختر:بابات چی؟معتاده ؟زن گرفته و فرآموشتون کرده یا.....
پسر  :نه ......نه......بابام عمرشو داده به شما
دختر:/سکوت/ببخشید.متاسفم من منظوری نداشتم
پسر  :خواهش می کنم
دختر:حالا چرا تو کار کنی ؟مگه داداش بزرگتر نداری ؟
پسر  :نه بابا منم و سه تا خواهر قدو نیم قد با یه ننه پیر که اونم الان چند وقته افتاده توی خونه . از بس توی خونه های مردم رخت چرکهاشونو شست و کارکرد دیگه کمر درد گرفته افتاده توی خونه .
دختر:با این اوصاف که خیلی داغونی .نمی دونم حالا اگه واست می صرفه و میدونی که زندگیت می چرخه باشه من یه رویی میزنم

اپیزود 2
مرد :چطور بود ؟
زن  :بد نبود فقط یکم اگزجره بود.
مرد :یعنی کسی باهاش ارتباط برقرار نمی کنه؟
زن  :چرا.ولی باید بیشتر بهش پرداخت بشه .اصلا همین دختر و پسر رو ببر توی یک موقعیت دیگه .
مرد :یعنی اینم نشد .آخه من توی این زمان کم چطوری می تونم ؟
زن  :تو باید بنویسی.بنویس.بنویس.اونقدر بنویس تا اون چیزی رو که می خوای رو بدست بیاری .
مرد :فقط این بار می نویسم اگه نشد دیگه نیستم.
زن  :من میرم چای بیارم                  (خارج میشود)
مرد :پس تو که زحمت می کشی واسه من نسکافه بیار
زن  :چشم
اپیزود 3
نسرین:تو یه دفعه چت شده؟
پسر    :من باید برم
نسرین :کجا ؟واسه کی؟که چی بشه ؟که فردا بگن .........
پسر    :من کاری ندارم که چی بگن و نمیدونم که چه اتفاقی می افته ولی میرم که نذارم اون چیزی رو که داریم ازمون بگیرن
نسرین :به خونه چی بگم ؟بگم کجا رفتی
پسر    :فعلا نمی خواد چیزی بگی
نسرین :پس قول و قرارمون چی میشه .همشو یادت رفت
پسر    :اینها رو ول کن تو فکر می کنی اگه این مملکت بیافته دست اونا منو تو می تونیم زندگی کنیم
نسرین :به یه گل بهار نمیشه آقا مسعود
پسر    :من میرم جنگ .تانکهاشونو میترکونم .سربازاشونو دسته کلید میکنم .سوار هلی کوپتر میشم بعد بر میگردم.......ااااااایه موشک یه موشک ...
نسرین :کی این مزخرفاتو کرده تو کله تو نکنه فکر کردی می تونی بری اونجا و همشون رو بکشی .ها.نه جونم اونا رحم ومروت ندارن گیریم که شهید نشی .مجروهم نشی اگه اسیر شدی چی .اصلا اگه گذاشتنت جلو دیوارو ته تق تق تق چی ؟به من فکر کردی بعد چکار کنم
پسر    :خانم معلم حرفاتون تموم شد تمام حرفایی که گفتی آرزو های منن تو چه افتخاری از این بزرگتر می شناسی که آدم واسه خاک وطن و ناموسش شهید .جانباز .شایدم اسیر بشه
نسرین : تو رو خدا از خر شیطون بیا پائین این قدرم شعار نده . من میرم هر وقت تصمیم به موندن گرفتی ......باهاتم                  (دختر میرود . پسر به دنبالش می رود)
پسر    :نسرین .........نسرین ببین گوش بده . من .........من.........اه

اپیزود 4
مرد    :می ترکونه .
نسرین :شاید ولی فکر نمی کنی یکم کلیشه ای باشه
مرد    : نه
نسرین :پس پاک نویسش کن . راستی آخرش چی شد به هم رسیدن اصلا پسره رفت جنگ
مرد    :خودت چی فکر می کنی
نسرین : من که نفهمیدم .میرم یه زنک بزنم به زهرا
مرد    :سلام برسون خواستی بیای باهات یه لیوان آب بیار
(زن خارج می شود .نوری جلو سن روشن میشود دختری با عروسکش بازی می کند و برایش شعر می خواند .هواس مرد به او می رود .)
مرد    :/چند سرفه پیاپی/نسرین ........نسرین....../گوئی نفسش بند آمده به زمین می افتد/
/صدای شکستن لیوانی زن با عجله وارد میشود/
نسرین :مسعود ..........مسعود ............
/مرد اشاره به اسپره  آسم می کند /        /بعد از چند لحظه /
مرد    :تو هم دیدیش ؟
نسرین :چی رو ؟ چی رو دیدم ؟ها
مرد    : چقدر خوشکل بود . چه لباس نازی تنش بود .واسم شعر می خوند
نسرین : تو باز اون بحث همیشگی رو شروع کردی
مرد    :گوش کن .عروسک من چشماتو باز کن /ادامه میدهد/
نسرین:مسعود تو رو خدا یکم به خودت بیا .چرا این قدر خودتو زجر میدی. مسعود
مرد    :/بر می گردد/بخداغ خودم دیدمش همینجا بود ولی تا تو اومدی نا پدید شد .اون از تو ترسید
نسرین:آخه اون کیه که از من میترسه .من چه بدی به تو و اون کردم
مرد  : میگفت منتظرمه
نسرین:کی؟ولش کن متنت به کجا رسید
نسرین:با تو بودما .تمومش کن
مرد    :تمومش کردم یه دلیل خوبم واسش گذاشتم  پسره که میره جنگ شهید میشه
نسرین: شهید میشه
مرد    : آره بهتر از اینه که ناقص بشه و برگرده بهم برسن و بچه دار نشن و دختره بهش سر کوفت بزنه و بگه تقصیر توئه
نسرین : چیه داری طئنه میزنی ؟
مرد    :تو این جور فکر کن  ولی اگه شهید نشه و مجروح برگرده این طئنه رو نمی شنوه
نسرین : اصلا تو هدفت از نوشتن این متن چیه
مرد    : می خوام به همه بگم که دویدن سهم کسانیه که نمی رسند و رسیدن حق کسانی که نمی دوند.
/تلفن زنگ می خورد  زن برای جواب دادن از صحنه خارج می شود ./
(نور دوباره می آید اینبار دختر نیست )
/مرد به سرفه می افتد/




پایان







نمایشنامه کوتاه     








... و دیگر هیچ








حمید آبی09374160299
آخرین بروز رسانی مطلب در سه شنبه ، 5 آبان 1388 ، 06:02
 

نظرسنجی

تازه ها

نمایشنامه نویسان:

فهرست کاربری

صفحه ها