حاضرین در سایت

ما 1 مهمان آنلاین داریم


طراحی و فارسی سازی توسط
SiteGround web hosting تمپلیت های فارسی جوملا

نقش فرش مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط عدالت فرزانه   
يكشنبه ، 5 مهر 1388 ، 14:00
طرحی برای نگارش نمایشنامه
 

 

باصدای ریزلالایی مادرانه نوری ضعیف روی گهواره ای که ابتدای صحنه درحال تکان خوردن است روشن می شود.

صحنه آرام آرام روشن می شود.

انتهای صحنه طنابهای درشتی به مثابه تارهای دارقالی ازسطح صحنه به موازات هم تاسقف صحنه کشیده شده اند . طنابهای سیاه رنگی که رفته رفته روشنترونهایتابه رنگ سفیدی مطلق درآسمان صحنه گم می شوند.

زنی بالباس کاملا محلی عین نقش قالی پشت دارقالی بی حرکت مانده است

آرام آرام به حرکت درمی آید:

لی لی لی لی حوضک... (بلند) لی لی لی لی حوضک...

ازبین تارهای دارقالی به زوربه صحنه آمده وبه طرف گهواره بااشتیاق تمام خیزبرمی دارد.

گنجشکه اومدآب بخوره           اوفتادتوحوضک

کنارگهواره نشسته وبااشتیاق دستانش رابه داخل گهواره می برد

:بیاعزیزم..بیانازم...بیاعمرم..بیاجونم..

بابیرون آوردن یک کلاف نخی همه حس وحال مادرانه ای که درصحنه بوجودآورده بودراتنهابه خیالی بدل شده تبدیل می کند. کلاف رابه آغوش گرفته وبااوعاشقانه بازی می کند:

کی به دردانه من گفته نخواب؟ فرش خوابت رونباف؟

کی به این گل یادداده سبزه را؟ شبدرخوشمزه را؟

کی لباس شاپرک رادوخته؟ کی به او آموخته؟

ازکجا آورده دریاآب را...

حین بازی ناگهان کلاف ازدستش می افتد.دنبال نخ بازشده می رود..دلواپس..کلاف رابرداشته ونخش راجمع می کند...

درحال جمع کردن نخ بازشده کلاف:

بچه ام اگه پسرباشه..اسمشومیذارم.....اگه دخترشدچی؟

ازروی بندهایی که روی نخ می زند پیش خودش قرعه می کشد که بچه پسراست یادختر

پسر..دختر..پسر..دختر.. پسر..دختر..پسر..دختر..

نتیجه ای نمی گیرد..کلاف رازمین گذاشته وآرام آرام برمی خیزد

اگه پسرشدیه رخش.یه شبدیز.یه عقاب.یه دلدل..یه اسب چهارشونه سفیدبایال پرپشت،بانعل میخ درشت پیشکشش..باهاش یورتمه بره تودل دشت ..توموج گندمای زیرکوه..عزتش خاک بشه وتعصبش آب صاف چشمه سنگهای ریزودرشت گذرای تنگ آبادی افتخارآبادی بشه ،تاج سربلندمن بایه تفنگ دولول بزرگ آویزون شونه اش

سراغ کلاف نخ می رود،کلاف رابرداشته،بازباجمع کردن نخ کلاف آرام آرام به خیال می رود

اما اگه دخترشد؟اگه دخترشد..میشه ماه بلندآسمون، میشه صنم دارقالی من،عین سبزه توییلاق، وقت کال کارباشیشه وگلاب پاش، بانمدسبزنقشدار، باپیرهن چیت گل گلی ، عین بارون تویه دشت تن تن می باره..تن تن...

کلاف راآرام آرام بازکرده ولای طنابهای دارقالی،عین پودهای افقی می بافد

صدای دسته جمعی بافتن فرش توسط دخترها صحنه رافرامی گیرد،آوازهای عاشقانه ای که دخترها دسته جمعی،حین کارزیرلب نه انگارته دلشان زمزمه می کنند،

صدای پیرمردی ازبین صداها بلندتربه گوش می رسد که دستوربافت طرح ونقشه است:

آبی روبزن،سفیدوردکن، دوتاسبزبزن ،یکی روردکن،آبی روبزن قرمزروردکن ،سبزوبزن آبی روردکن، آبی روبزن،سفیدوردکن، دوتاسبزبزن ،یکی روردکن،آبی روبزن قرمزروردکن

زن حین بافتن سرگیجه گرفته وبه شدت به زمین می خورد..صدای ازدحام ودادوبیداد دخترها روی سراو...

صدای پیرمرد:     برین کنار،همه برین کنار..شلوغش نکنین..مگه باشمانیستم برین کنار..بزارین

ببینم چی شده؟..

صدای یکی ازدخترها: فکرکنم وقتشه دیگه...

صدای پیرمرد:     مگه می خوادشش ماهه بزاد؟ هیچ چیزش نیست..برگردین سرجاتون،همه

برن سرکارشون..یالله..

بازصدای ضربه های چاقوهای فرشبافی شروع می شود..همه درحال بافتن..زن آرام آرام به هوش می آید.بازصدای پیرمرد

قرمزروردکن ،سبزوبزن آبی روردکن، آبی روبزن،سفیدوردکن، دوتاسبزبزن ،یکی روردکن،آبی روبزن قرمزروردکن

زن خودش راپیداکرده وکلاف نخ رابه دست گرفته..بلند می شود ودرحال آمدن به ابتدای صحنه است، صدای بافتن هارفته رفته به سکوت درصحنه تبدیل می شود

(ابتدای صحنه) :    من می خوام بچه ام دخترباشه ..

چون این کلاف روبیشترمی فهمه..تاربه تاراین قالی تارگیسوهاشن .احساسی که لابلای این نخهاخلقش چشمای کس وناکس روخیره می کنه به زیبایی .به زیبایی که ازانگشتای ظریف ونازک وعاشقش می زاد،موهاشوباشونه می بافم..کلاف میدم دستش بازی کنه.اونقدربازی کنه تابرسه به نقش، به نقش که رسیدیعنی بزرگ شده، نقش فرش روآروم آروم بهش توضیح میدم :ببین عزیزم رج اول سبز، رج دوم سبز، رج سوم سبز، رج چهارم سبز، رج پنجم.... قشنگ نگاه کن ،کناره فرش روببین عین قاب کل نقش روبغل کرده توش آب جاریه، صداقت محض وسیالی که بهش میگن سو ،گلهاروببین چقدرنازن گلهایی که انعکاسی ازگلهای بهشتن این یعنی رویش.. این وسط روببین بهش میگن ترنج ،خورشیده. قدرت ، وسط فرش بافته میشه بزرگ وباصلابت ،قبه های ترنج عین اشعه خورشیدتن خاکی فرش روگرم می کنند..این نقشهای قشنگ هم که می بینی اسمشون لچکه، لچک باروری زمین توسط خورشیده..وامابته ، بته تونقش آتش و سرو وایستادگییه ، مادروبچه اسم یه بته معروفه توفرش ، بغل بته یه بته کوچک گذاشته میشه عین من وتو..

به یاددادن بافت فرش ادامه می دهد،بازصدای اومیان بافتنهای دسته جمعی دخترها گم می شود صدای ضربه هایی که به رج های فرش زده می شودبازصحنه راپرمی کند..

بهش یادمیدم قدردستاشوبدونه..بهش یادمیدم برای دل صافش یه قاب ریزازابریشم بدوزه، بهش یادمیدم قدرخاکی که روش وایستاده روبدونه ..خودشو بشناسه ..اون زن روستاست، اینوباید باتمام وجودحس کنه ، ایمان بیاره،  دون پاشیدنو یادش میدم..

(شروع به پاشیدن دانه می کندهمراه باترانه ای که به تکرار می خواند:

سرکوی بلن الماس ، الماس                 مرادمن بده یاحضرت عباس

مرادمن بده که بی مرادم                      که خرمن کوفتم،منظوربادم

شخم زدنو بهش یادمیدم..(شروع به شخم زدن می کند..تمام این کارها بصورت

ریتمیک وفرم همراه باموسیقی اجرا می شود..) اون باید دوشادوش مردا تومزرعه کارکنه....

خاک رومیدم میگم بکش سرمه چشات..اون..زنی زیبامیشه..یه زن روستایی زیبا

عشق روعین پیرهن تن بچه اش میکنه، عین اون یگانه ای که زیردرخت جاودانگی اش باردارشد..

عین اون مادری که بچه اشو فرستادمیهمانی توپ وتفنگ وباروت..به بچه اش لباس رزم پوشوند..

لحظه ای صدای مهیب انفجاروهمهمه مردم و..درگیرودارجنگ وانفجاردادمی زند: بچه ام...

موسیقی حزینی درصحنه است.، سنگین وغم افزا...رفته رفته موسیقی باسکوت زن موسیقی کاملا ازبین می رود..

آرام کلاف نخ ازدست زن به زمین افتاده وقلط می خوردتابه ابتدای صحنه می رسد..حاله ای ازنورسبز روی کلاف نخ می افتد..صدای نوزادی درصحنه به دنیامی آید..

گهواره آرام آرام تکان می خورد..

 

 

 

 

آخرین بروز رسانی مطلب در جمعه ، 13 آذر 1388 ، 21:49
 

نظرسنجی

تازه ها

نمایشنامه نویسان:

فهرست کاربری

صفحه ها