| کفش ها |
|
|
|
| نوشته شده توسط عدالت فرزانه |
| يكشنبه ، 8 شهریور 1388 ، 05:29 |
|
نمایش: کفش ها
صحنه : یکی ازکفشداریهای صحن مقدس امام رضا(ع) *** پیرمردی پشت میز کهنه کفشداری درحال خاکروبی کفشهای قفسه است..درحالیکه لنگه کفش بنفش کودکانه ای روی میز است ..: مدادرنگیا هرکدوم یه جایی از دفتر رو داشتند نقاشی می کشیدند، به جز مدادسفید..هیچکس به او کاری نمی داد ، همه می گفتن توبه هیچ دردی نمی خوری..مدادسفید هم غصه می خورد که چرا خدا اونو مداد سفید آفرید... یه شب که مداد رنگیا تویه سیاهی کاغذگم شدند..مداد سفید تا خودصبح کارکرد..آسمان کشید ، ماه کشید ، ستاره کشید، ستاره کشید..اونقدرستاره کشید..تا کوچیک وکوچیکترشد..تا..فردا..تو جعبه مداد رنگیا ..جای خالی او..باهیچ رنگی پرنشد ..مداد رنگیا که بیدارشدند..دیدندکه.... ناگهان مردی با عجله در حال کندن کفشهایش وارد صحنه شده..کفشها را روی میز انداخته وبا شتاب ازسمت راست صحنه خارج می شود..امانرفته ، باز گشته است ، اینبار ولی مضطربتر ازپیش...) مرد: کجاست؟ پیرمرد،با دستان لرزان خود سعی درپیدا کردن کفشهای مرد می کند.. مرد: (لنگه کفش کودکانه را..بدست گرفته) صاحب این... ؟ پیرمرد:(برمی گردد..) گمشده داری.. مرد: اون الان اینجا بود.. پیرمرد: (تبسمی می زند..آرام ومطمئن..) مرد: تو داشتی براش قضیه مداد رنگیا رو می گفتی... پیرمرد: (درجواب مرد..باز درتبسم است) مرد: (کفشهای بنفش کودکانه را ازدستش زمین نمی گذارد) صاحب این کفشا.. پیرمرد(بالبخندی..) : این کفشا خیلی وقته اینجاست.. (کفشها را ازدست مرد می گیرد) همصحبت خوبیه ... مرد (کفشها را پس می گیرد..) اینا رو من خودم براش خریدم.. پیرمرد: کفشها خیلی شبیه هم اند.. مرد: (به کفشهادقیق تر..)..این خودشه..بو کن.. بنفش وتازه.. بوی دخترمه.. پیرمرد: اینجا از این کفشای بلا وارث زیاده..ببین ( قفسه را نشان می دهد..) همه اینا صاحباشون یه جورایی رفتن ودیگه برنگشتن.. ( یکی از کفشها را برمی دارد) این ماله یه پیرمرد، همسن وسال خودمه..دوساله اینجاست.. (یکی دیگر ازکفشها را برمی دارد..) این یه جوون مریض بود که شفاشو گرفت و روی شونه ها از اینجا رفت...دیگه کفش لازم نداشت راستی...نگفتی اسم دخترت چیه..؟ مرد: (با تاثر..) آهو.. پیرمرد: (با تبسم..) آهو.. مرد: (خیره به کفشها..) می خواست براش کفشای تق تقی بخرم.. پیرمرد: ولی این خوش رنگتره.. مرد: من هم ازاین خوشم اومد. پیرمرد: بخاطر رنگش؟ مرد: .شاید .... ولی اون پاش نکرد... پیرمرد: چرا؟ مرد: ....به زور کردم تویه پاش. صداش درنیومد.. پیرمرد: حتما خوشش نیومده.. مرد: خوشش اومده بود..ولی.. پیرمرد: رنگش خوب نبود..؟
مرد: این لامصبا پاشو زده بودن..ازپاهاش خون اومد..اونوقت من به این گنده گی حالیم نشد که بابا..بچه پاش ورم کرده.. پیرمرد (کنار مرد می نشیند..تکیه به میز..)حالا زیاد خودتو اذیت نکن..کاریه که شده. مرد: خیلی وقتا سرخودم دادکشیدم که لندهور..تو اون دنیا چطور می خوای جوابشو بدی..؟ پیرمرد: اینطوره دیگه..آدم یه لحظه تصمیم می گیره بعد یه عمر رنج می کشه..همون لحظه می تونه ولی عمل نمی کنه..ولی لحظه ای که می خواد عمل کنه که دیگه نمی تونه..اونوقته که دیگه کار ازکار گذشته.. مرد( در ملامت خود..) اینه که..وقتی یه سگ بهم پارس می کنه..منو یاد خودم می اندازه..بی خود نیست که سگای ولگرد همیشه دنبالم اند.. پیرمرد: ( برای همدردی هم که شده می خواهد دستی برشانه های مرد بگذارد که مرد پس می زند..) ولی تو. می خواستی خوشحالش کنی..گشتی یه رنگ خوب براش پیدا کردی.. مرد: تو چرا نمی خوای راستشو به من بگی؟ اون الان اینجا بود..من خودم دیدمش..نشستم به مدادرنگیات گوش کردم ، چون اون داشت گوش می کرد..ولی تابجنبم، رفت اون تو..من نتونستم بگیرمش.... پیرمرد: رفت اون ..تو... مرد: (دست به دامان پیرمرد می شود..) اون..اون قدش اینقده است..یه چادر گل گلی نخ کش شده هم سرشه..موهای قرمزشو ببینی می شناسیش ، هیچکی تو دنیا مثل اون موهاش قرمزه قرمز نیست..اصلا تو که دیدیش..همین جا بود..
پیرمرد: تو مطمئنی که رفت اون تو..؟ مرد: (کفشهای کودکانه را به دست می گیرد) چه چیزی مطمئن تر از این..؟ پیرمرد: من که گفتم..اون خیلی وقته اینجاست... مرد: منم می گم این کفشای دختر مه. خیلی وقت هم نیست...همین چند دقیقه پیش ازپاش درآورد.. ازش گرفتی.. گذاشتی روی این میز.. پیرمرد : اگه واقعا اینطوره..؟ مرد: (حرف اورا قطع می کند..) واقعا اینطوره.. پیرمرد: پس برمی گرده..تا کفشاشو ببره..بدون اونا که نمی تونه بره بیرون.. مرد: اون پنج ساله رفته..اون تو.. پیرمرد: تو که گفتی..الان رفت.. مرد: من..دیدمش پیرمرد: واقعا دیدیش.؟.یا خیال می کنی که دیدیش..؟ پیرمرد: خب..برو دنبالش مرد: من..من..نمی تونم.. پیرمرد: چرا..؟ مرد: چون... پیرمرد: چون..چی؟ مرد: قسم خوردم.. پیرمرد: کی چی؟ مرد: که تو نرم.. پیرمرد: یعنی چی؟ مرد: دنیارو بد ساختن..آقا.. پیرمرد: داری چی می گی؟ مرد: خودمم نمی دونم.. پیرمرد: نمی دونی؟ مرد: من..قاطی دارم..؟ پیرمرد: نه.. مرد: چرا..من قاطی دارم..اینو همه می گن.. (به پیرمرد نزدیک می شود..) تو چشم تو من کی ام؟..یه زائر ساده وخوشخیال دهاتی که..دخترشو گم کرده..؟ نه...من از این مردم که کنار اون پنجره فولاد با پس لرزه موبایلشون ور میرند نیستم.. .نمی دونم .، شاید اونا اونطور دارن باهاش حرف می زنن..ولی من....من..هیچی ندارم..هیچی..تو این دنیا به این بزرگی یه دختر داشتم که با تمام مریضیاش می ساختم..داشتم با کمی خونش هم کنار می اومدم..گفتن : به حرف دکترا گوش نکن..ببرش سقاخونه..دو روز که ببندیش ایوون طلا ..گره زندگیتو آقا بادستای خودش باز می کنه..بردم بستمش به اون پنجره فولاد..دو روزم شد یک هفته..یک هفته به ماه نکشیده بود که..یه شب از ضعف سرشو گذاشت زمین ودیگه برنداشت..من موندم طنابها و اون پنجره فولاد..چی می تونستم بگم..؟ از درد داشتم به خودم می پیچیدم..من خودم ، با این دستام بردمش..شاید اگه تو خونه..تو یه جای گرم نگه ش داشته بودم زنده می موند ولی من..بردم عین یه سگ اونو بستم به پنجره فولاد ، انداختم تو چله سرما زیر آسمون جون بکنه...الان هم وقتی به خوابم بیاد من باید سرم پائین باشه ..ازش شرمنده ام..اونقدر معصوم نگام میکنه..که ذهنم از هرچی کثافته پاک میشه..دیگه هیچ جا نمی تونم ببینمش ..مگه تو خواب..تو خواب هم تا میام از اون گونه های گل گلی ش بگیرم..ازخواب می پرم.. (داد می کشد) لامصب.. دودقیقه نمی تونی جم نخوری.؟ پیرمرد: (بسیار متاثر..) می دونی فرق آموزگار با روزگار چیه؟..آموزگار دل رحمه ولی روزگار نه... ببین روزگار چه بلایی سرت آورده..؟ ولی آموزگار بازکشوندتت اینجا ..درست بعده پنج سال می خواد یه درس تازه ای بهت بده..هوش و هواستو جمع کن.. مرد: من خودمم گم کردم.. پیرمرد: اینجا..خودتو پیدا می کنی.. مرد: (کفشهایش را ازپا کنده..پابرهنه تا ابتدای صحنه می آید) بزار یه چیزی بهت بگم ..آویزه گوشت کن..برای کشتن یه پرنده نمی خواد چاغو تیزکنی..یه قیچی جیبی هم کافیه..لازم نیست حتما گلوشو ببری..فقط پرهاشو بزن ..همین...خاطره پریدن با اون کاری می کنه که تو نمی تونستی..وقتی پرهاشو زدی..اون..سرشو به دیوار می کوبه ، می خواد بپره نمی تونه..می افته..تا حالا امتحان کردین؟ اونقدر می افته..تا ازجون بی افته.و بمیره.. به همین راحتی..تو با زدن پرهاش اونو هزار بار می کشی نه یکبار. من..پنج ساله پرام زده شده..درست پنج ساله..هر روز هزار بار میمیرم و زنده میشم... (چهار زانو ، ابتدای صحنه نشسته ، درحالیکه به خیل عظیم تماشاگران خیره است ،ازچشمانش قطرات اشک سرازیر می شود..) پیرمرد: فکر می کنی برای چی باز کشونده شدی اینجا..؟ مرد: من نمی تونم فکر کنم..فهمیدی.. پیرمرد: نه.. مرد: اون کجاست..؟ پیرمرد: کی...؟ مرد: دخترم.. پیرمرد: نمی دونم.. مرد: چرا نمی دونی..؟ پیرمرد: این ..کلمه خودته.. مرد: تو دیدیش ..کفشاش هم گرفتی..اونم رفته تو..من خودم دیدم پیرمرد: همه این کفشا که می بینی هرکدوم حکایتیه.از راه های رفته و نرفته آدما.. هر کدومشون یه شخصیت اند..با یه دنیا آرزو کنده شدند ..خیلی وقتا به حال صاحباشون غبطه می خورم..خیلی وقتا می شینم..خیره میشم به کفشام ، به این فکر می کنم که، من..کی..این کفشا رو از پاهام در می آرم و می ندازمشون گوشه این قفسه..تا پاهام یه نفس راحتی بکشه.. مرد: درسته..اینجا هیچ چیز بدون حکایت نیست.. تویه صحن پائین لب بازار یه کوری نشسته با یه کاسه که توش پره از اسکناس ویه کاغذی که روش نوشته : امروز بهاره و من نمی تونم ببینم..خیلی خوشم اومد ، تویه راه همش به این فکر می کردم که خیلیا خوششون اومده..چرا؟ چون حرف دلشو نوشته.. تمام راه به این فکر می کردم که تمام اون اسکناسها مزد صداقت اونه.. و اما من..درسته ..من..با اون ..رو راست نبودم ، الان هم نیستم...چرا...؟ نمی دونم... پیرمرد: تو تازه داری چشماتو باز می کنی..تو امروز چیزی رو دیدی که به این راحتی نمیشه دید...دیر اومدی..زود هم می خوای بری..؟ مرد: تویه زندگی دوچیزه که بندم کرده..یکی آسمون که می بینم ومیدونم که نیست..یکی خدا که نمی بینم و می دونم که هست.. پیرمرد: یه بار یه چرک نویس تو یکی از این کفشا مچاله شده بود..که یه مشت بد وبیراه توش خط خورده بود..از خودم پرسیدم.. چی شده؟ مرد: چی شده..؟ معلومه..اون کم آورده..ترسیده..عین من.. اومده پشت اون پنجره فولاد وایستاده ریه هاشو پرکنه از......، خواسته صداشو ول کنه تو صحن..هرچی از دهنش میاد بهش بگه پیرمرد: به کی..؟ مرد: خب..معلومه..(سمت راست صحنه را نشان می دهد..) به اون.. پیرمرد سرش را پائین می اندازد مرد: مگه غیر اون اینجا کسی هم هست..؟
پیرمرد آرام تر ازپیش با تبسمی سعی در آرام کردن مرد دارد مرد: ..نتونستم....هول ورم داشت..ترسیدم..بعد آروم وبی صدا پیش خودم به خودش قسم خوردم که دیگه حق نداری پاتو این تو بذاری.. پیرمرد: وقتی آدم بزرگ میشه ، دنیاش هم بزرگ میشه..دل مشغولی هاش هم..غصه هاش هم.. مرد: ولی دلتنگی هاش ..نه...دلتنگیا همیشه یه اندازه چشمارو خیس کرده.. پیرمرد( کفشهای بنفش کودکانه را در دستش بازی می دهد): ببین غصه املای روز بعد به چه چیزایی تبدیل شده.. ( صدای خنده های رضایتمندانه دختربچه ، در زمینه دیالوگهای پیرمرد..مرد را به حال وهوای شفا یافتگان برده است..) مرد: تو منو یاد یه سید.میندازی..اون عین توبود، یا تو عین اونی،..اون هم عین تو می خندید ، آروم وبی صدا.. چندسال از اون روزهای تیره تیرماه گذشته ، پنج یا شش ...یکی از اون روزا انگار همین دیروز بود، عین همیشه سید جانماز بزرگشو روی سنگفرش صحن پهن کرده بود ، دستاش هم بالا به دعا بود..چشم گرفته بودم یک ساعت وبیست وهفت دقیقه.بود،که.... یهو سرشو از رو قرآن بلند کرد وگفت: امروز یکیتون به مرادش میرسه..هنوز حرفش به زمین نیافتاده بود که دیدیم سحر تقلا میکنه ..پاشه وایسته..موهای بدنم سیخ شده بود ..من سحر و عین آهو دوست داشتم ، صدای ابالفضل ..ابالفضل ..و شیون وداد و هیاهو گوشامو داشت کر...می کرد..همه ریختند اونو که به زور وایستاده بود ، بلند کردند رو دستا..زانوهام سست شد..افتادم زمین زیر پای سید..بهش التماس کردم..ولی، صدا به صدا نمی رسید..دیگه دلم قرص سید شد وایمانی که تو قرآنش دیدم.. پیرمرد(با تبسمهای امیدوارکننده..) :مطمئنا ..دختر تو هم یه جورایی شفا پیدا کرده.. مرد: (خیره به گوشه ای ازصحنه..) پیرمرد: خیلیا اینجا هستند که نمی بینیمشون..ولی این دلیل نمیشه که نباشند.. (کفشها را نشان می دهد) همه اینها ،این دور ورا دارن ..دور حرم می گردند.. مرد: یعنی میشه ..یه بار دیگه.. بتونم ببینمش؟ پیرمرد: توکلت به خدا باشه..امیدت به اون..(به سمت راست صحنه خیره است) مرد: (مصمم به کفشهای خودش خیره شده) پیرمرد: دربیار.. مرد: نمی تونم.. پیرمرد: راحتشون کن از بند این کفشا..دربیار ببین چقدر ورم کردن.. (مرد کفشها را به زورهم که شده در می آورد..زخم پاهایش بخوبی قابل مشاهده است..ازپاهایش خون می آید.. پیرمرد : (زخمهای پای مرد را بادستمال خود پاک می کند....) دیگه نمی خواد اون دنیا به دخترت جواب پس بدی..ببین تو الان جوابتو پس دادی.. مرد (بغض اش ترکیده..) دعام کن.. پیرمرد:(روی مرد را می بوسد) محتاجیم به دعا مرد کفشها را ازپاهایش کنده وبه پیرمرد می دهد تا آنها را هم درقفسه جای دهد..پیرمرد بالا می رود تا کفشها را درقفسه بگذارد..: قضیه من واین کفشها هم خودش قصه ائیه.. سرش را بر می گرداند تا با مرد...کسی را درصحنه نمی بیند..یکه می خورد.. یعنی ..این همه وقت من داشتم باخودم..حرف می زدم.. با خودش می خندد وسرش را تکان می دهد.. کفشها ی مرد را که هنوز در دستش هست را روی میز قرار داده وشروع می کند..
و اما..قصه تو..یه روزی که من اسمشو گذاشتم روز قسمت ، خدا داشت هستی رو قسمت می کرد..هرکی اومد چیزی خواست..یکی بالی برای پریدن ، یکی پایی برای دویدن ، یکی جثه ای بزرگ، یکی چشمانی تیز ، یکی دریا رو برای شنا ، یکی آسمونو..می خواست..دراین میان کرمی آمد وبه خدا گفت: من نه چشمانی تیز ، نه جثه ای بزرگ ، نه بالی برای پریدن ونه پایی برای دویدن ..ونه آسمان رو ونه نه دریا رو..هیچ چیز ازتو نمی خوام ..من ازتو تنها کمی از خودت را می خوام، تنها کمی از خودت را به من بده..وخدا تنها کمی ازخودش را به او داد..واو کرمی شد ، شب تاب.. شب تاب معنی واقعی این حرفه که از اون نباید چیزی جز اون خواست.. کفشها را بالا برده ودر قفسه کنار کفشهای بنفش دخترش قرار می دهد..صحنه آرام آرام درحال تاریکی است.. نورهای گردان روی قفسه کفشها روشن است..که آرام آرام نور موضعی خاصی روی کفشهای مرد ودخترش بوجود آمده وباقی می ماند...
پایان عدالت فرزانه بهار۸۵ /خلخال
|




